301.حجاب از دل خود برگیرم و بر دل برادران نهم؟!...

از شبلی می آید که چهار هزار دینار را یک به یک جمله به دجله انداخت ،گفتند:چه می کنی ؟گفت:سنگ به آب اولی تر ،گفتند :چرا به خلق ندهی ؟گفت:ای سبحان الله من به خدای چه حجت آرم که حجاب آرم که حجاب از دل خود بردارم و بردل برادران نهم .

 

302.حجاج هیچ ظلمی به من نکرده ،ظالم درخور ظلم است.

در عهد امارت حجاج روزی شعبی او را بر درازدستی و ظلم ملامت کرد .حجاج به ترازو یک دینار زر بسخت و به دست شعبی داد و گفت:در بازار صرافان بصره شو و به همه دکان ها این زر برکش تا بگویند که وزن آن چند است؟شعبی برفت و به هر دکان که رسیدی ،صراف گمان بردی که بخواهد فروخت و زر را کم آوردی و گفتی که از یک دینار چندین کم است و هر کس برخلاف چیزی می گفتند.

شعبی بیآمد و با حجاج تقریر کرد .حجاج او را گفت :به فلان کوی برو ،آنجا خانه یی هست بدین نشان و شخصی در آنجا می نشیند ،او را بگوی که این زر وزن کند .هر گاه او بگوید که یک مثقال راست است ،پس از آن از وی بپرس که:از حجاج هیچ ظلمی به تو رسیده است تا چه گوید؟شعبی برین نشان که داد،بر در خانه آن صراف آمد و صراف زر وزن کرد و گفت:راست است .شعبی از وی سوال کرد که از حجاج هیچ ظلمی به تو رسیده است ؟گفت:نه،من از دولت او آسوده ام ،چه ظلم دیگران از ما باز می دارد ،شعبی متعجب بماند و بیآمد و با حجاج بگفت. حجاج گفت:تو ندانسته ای که به سبب بسیاری ظلم که ایشان بر خود می کنند ،خدای عزوجل مرا بر ایشان مسلط گردانیدتا بر ایشان ظلم کنم و اگر ایشان با خدا و مردم راست روند و حد خود نگاه دارند ،من هرگز برنجانیدن ایشان توفیق نیابم.

نظیر:

هرکه او عدل خویش بگذارد                                         ظالمی را خدای بگمارد

تا برآرد زمال و جانش دمار                                     ظلم او را به ظلم سازد کار 

 

303. حرف ها زد که نفهمیدم من .

میر داماد شنیدستم من                                       که چو بگزید بن خاک وطن

بر سرش آمد و از وی پرسید                               ملک قبر که :من ربک من؟

میر بگشاد دو چشم بینا                                     آمد از روی فضیلت به سخن

اسطقسی است بدو داد جواب                                 اسطقسات دگر زومتقن

حیرت افزودش از این حرف ملک                               برد این واقعه پیش ذوالمن

که زبان دگر این بنده تو                                        می دهد پاسخ ما در مدفن

آفریننده بخندید و بگفت                                          تو بدین بنده من حرف مزن

او در آن عالم هم زنده که بود                              حرف ها زد که نفهمیدم من!

 

304. حساب منفعت هایش را می کند .

بازرگانی به سفر می رفت ،غلام سیاه خویش را در حجره به جای خویش گذاشت .رندان و قلاشان شهر از بلاهت و نادانی غلام آگاه بودند .کالای دکان را با قیمت های گزاف به نسیه ببردند .خواجه چون از سفر بازگشت ،چیزی از خواسته بر جای نیافت .از غلام مواخذت کرد .غلام گفت: جمله را به بهای گران به نسیه فروخته ام.از نام و نشان خریداران پرسید.گفت:آنان را نشانم !کاسه یی از جغرات نزد خواجه بود ،بر سر غلام زد.خون به رخسار غلام بدوید .سپیدی ماست و سرخی خون با سیاهی زمینه آمیغی مضحک پدید آورده بود ،خواجه از کار و دیدار غلام در خنده شد. غلام گفت:چرا نخندی ،شمار سودها را می کنی !

 

305. حسن ،فربه شده ای ؟

آورده اند که: خواجه نظام الملک پیش از یافتن وزارت آلب ارسلان ،منشی ابن شاذان در بلخ بود،با حقوق اندکی که به وی می دادند می ساخت.ابن شاذان نیز به اندازه به خواجه پول می داد که بخورد و نمیرد .وی همیشه می گفت :نویسنده را قلم کافی است ، مال دنیا برایش وبال است و از این روی ،هر وقت گمان می برد که خواجه را از متاع و مال دنیا چیزی جمع گشته است،می گفت:حسن،فربه شده ای ؟و خواجه هر چه داشت از وی می گرفت .

 

306. حسنک وزیر و مرکب چوبین!

امروز که من این قصه آغاز می کنم ...از این قوم که سخن خواهم راند یک دو تن زنده اند در گوشه یی افتاده و خواجه بوسهل زوزنی چند سال است که درگذشته است و به پاسخ آن که از وی رفت گرفتار و ما را با آن کار نیست- هر چند مرا از وی بد آمد- که عمر من به شصت و پنج آمده و بر اثر وی می باید رفت و در تاریخی که می کنم سخنی نرانم که آن به تعصبی و افزونیی کشد و خوانندگان این تصنیف گویند شرم باد این پیر را ،بلکه آن گویم که...خوانندگان اندر آن با من موافقت کنند و طعنی نزنند.این بوسهل مردی امام زاده و محتشم و فاضل و ادیب بود اما شرارت و بدخویی درطبع وی موکد شده بود - و آفرینش خدای را دگرگونی نتوان- و با آن شرارت ،دلسوزی نداشت و همیشه چشم نهاده بودی تا پادشاهی بزرگ و جبار ،بر چاکری خشم گرفتی و آن چاکر را لت زدی و فرو گرفتی ،این مرد از کرانه بجستی و فرصت جستی و تضریب کردی و المی بزرگ بدین چاکر رسانیدی و آن گاه لاف زدی که فلان را من فرو گرفتم ...و خردمندان دانستندی که نه چنانست و سری می جنبانیدندی و پوشیده خنده می زدندی که وی گزاف گوی است.جز استادم که وی را فرو نتوانست بردن و گرچه بوسهل در کار وی نیز بسیار تضریب کرد ولی فضل ایزد با او مساعدت نکرد و دیگر آنکه بونصر مردی بود عاقبت نگر،در روزگار امیر محمود ...بی آن که مخدوم خود را خیانتی کند دل این سلطان مسعود را نگاه داشت ...زیرا که دانست تخت ملک پس از پدر وی را خواهد بود .ولی حال حسنک خود دیگر بود که بر هوای امیر محمد و نگاه داشت دل و فرمان محمود این خداوند زاده را بیازرد و چیزها کرد و گفت که همسالان وی آن را برنمی تافتند تا به پادشاه چه رسد،...و چاکران و بندگان را زبان نگاه باید داشت با خداوندان ،که محال است روباهان را با شیران چرخیدن و بوسهل با جاه و نعمت و مردمش درجنب امیر حسنک یک قطره آب بود از رودی .اما از وی تعدیها رفت و زبان درازیها کرد و از همه یکی این بود که عبدوس را گفتامیر را بگوی که من آنچه می کنم به فرمان خداوند خود می کنم ،اگر وقتی تخت پادشاهی به تو رسد حسنک را بردار باید کرد.و لاجرم چون سلطان{مسعود}پادشاه شد،این مرد بر مرکب چوبین نشست و بوسهل و غیربوسهل در این کیستند؟که حسنک عاقبت تهور و تعدی خود کشید و پادشاه بر سه چیز نشکیبد:عیب جویی و طعنه در فرمانروایی و فاش کردن راز و دراز دستی در حرم .چون حسنک را از بست به هرات آوردند ،بوسهل زوزنی او را به علی رایض چاکر خویش سپرد و رسید بدو از انواع استخفاف و خواری آنچه رسید ،که چون بازجستی نبود انتقامها و ناجوانمردیها رفت و بدین سبب مردمان زبان بربوسهل دراز کردند که :زده و افتاد را توان زد،مرد آنست که دز زمان توانایی بخشایش به کار تواند آورد و چون امیرمسعود ...از هرات قصد بلخ کرد،علی رایض حسنک را به بند می برد و استخفاف می کرد و تعصب و دشمنی و انتقام در میان می بود...و هم...زوزنی به بلخ در امیر می دمیدکه ناچار حسنک را بر دار باید کرد و امیر بس حلیم و کریم بود،جواب نگفتی و متعمد عبدوس گفت:روزی پس از مرگ حسنک از استادم شنودم که امیر بوسهل را گفت:حجتی و عذری باید کشتن این مرد را .بوسهل گفتحجت بزرگ تر از اینکه مرد قرمطی است و خلعت مصریان استد،تا امیرالمومنین القادر بالله بیازرد و نامه از امیر محمود باز گرفت و اکنون امیرالمومنین پیوسته از این می گوید و خداوند یاد دارد که به نیشابور رسول خلیفه آمد و لوا و خلعت آورد و منشور و پیغام در این بابت برچه جمله بود .فرمان خلیفه در این باب نگاه باید داشت.امیر گفت تا دراین ...چون بوسهل درین باب بسیار بگفت،یک روز خواجه احمد حسن را،چون از بار باز می گشت،امیر گفت که خواجه تنها به طارم بنشیندکه سوی او پیغامی است.خواجه به طارم رفت و امیر مرا که عبدوس ام بخواند و گفت:خواجه احمد را بگوی که:حال حسنک بر تو پوشیده نیست که به روزگار پدرم چند درد در دل ما آورده است و چون پدرم گذشته شد،چه قصدها کرد بزرگ در روزگار برادرم ولکن نرفتش و چون خدای ...بدان آسانی تخت پادشاهی به ما داد اختیار آنست که عذر گناهکاران بپذیرم و به گذشته مشغول نشویم ،اما در اعتقاد این مرد سخن می گویند که:خلعت مصریان بستد به رغم خلیفه و امیرالمومنین بیازرد و مکاتبات از پدرم بگسست و می گویند رسول را که به نشابور آمده بود و عهد و لوا و خلعت آورده پیغام داده که حسنک قرمطی است وی را بر دار بایدکرد و ما این به نشابور شنیده بودیم و نیکو یاد نیست ؛خواجه اندرین چه بیند و چه گوید؟چون پیغام بگزاردم خواجه دیری اندیشید پس مرا گفت:بوسهل زوزنی را با حسن چه افتاده است که چنین مبالغت ها در خون او گرفته است ؟نیکو نتوانم دانست ،این مقدار شنوده ام که یک روز به سرای حسنک شده بود به روزگار وزاتش پیاده و به دراعه ،پرده داری بروی استخفاف کرده بود و وی را بینداخته .گفتای سبحان الله !این مقدار اندوه را چه در دل باید داشت . پس گفت:خداوند را بگوی که در آن وقت که من به قلعه کالنجر بودم بازداشته و قصد جان من کردند و خدای بزرگ نگاه داشت،نذرها کردم و سوگندان خوردم که در خون کس ،حق و ناحق ،سخن نگویم.بدان وقت که حسنک از حج به بلخ آمد و ما قصد ماوراء النهر کردیم و با قدرخان دیدار کردیم ،پس از بازگشتن به غزنین مرا بنشاندند و معلوم نه که در باب حسنک چه رفت و امیر ماضی با خلیفه سخن برچه روی گفت.بونصر مشکان خبرهای حقیقت دارد ،از وی باز باید پرسید .و امیرخداوند پادشاه است آنچه فرمودنی است بفرماید که اگر بر وی قرمطی درست گردد در خون وی سخن نگویم تا نگویند مرا در این مرادی بوده است و پوست بازکرده بدان گفتم که من از خون جهانیان بیزارم و هر چند چنین است از سلطان نصیحت باز نگیرم که خیانت کرده باشم تا خون وی و هیچ کس نریزد البته ،که خون ریختن کار بازی نیست.چون این جواب باز بردم سخت دیر اندیشید ،پس گفت:خواجه را بگوی آن چه واجب باشد فرموده اید.خواجه برخاست و سوی دیوان رفت،در راه مرا -که عبدوس ام-گفت:تا بتوانی خداوند را برآن دار که خون حسنک ریخته نشود ،که زشت نامی پدید آرد.گفتم:فرمانبردارم و بازگشتم و با سلطان گفتم،جز اینکه قضا در کمین بود و کار خویش می کرد و پس از این امیر مجلسی کرد با استادم و او حکایت کرد مرا که در آن خلوت چه رفت و گفت:امیر پرسید مرا از حدیث حسنک ،پس از آن حدیث خلیفه و گفت:چه گویی در دین و اعتقاد این مرد و خلعت ستدن از مصریان؟ من درایستادم ...و همه واقعه به تمامی شرح کردم.امیر گفت:پس از حسنک در این باب چه گناه بوده است ؟...گفتم:چنین بود ولکن خلیفه را چند گونه صورت کردند تا نیک آزار گرفت و از جای بشد و حسنک را قرمطی خواند و در این معنی مکاتبات و آمد و شد بوده است و امیر ماضی ...یک روز گفت:بدین خلیفه خرف شده بباید نبشت که من از بهر قدر عباسیان انگشت گرد همه جهان کرده ام و قرمطی می جویم و آنچه یافته آید و درست گردد بردار می کشند و اگر مرا درست شدی که حسنک قرمطی است خبر به امیرالمومنین رسیدی که در باب وی چه رفتی ،وی را من پرورده ام و با فرزندان و برادران من برابر است و اگر وی قرمطی است من هم قرمطی باشم.هر چند آن سخن پادشاهانه بود،به دیوان آمدم و نبشته یی چنان نبشتم که بندگان به خداوندان نویسند و آخر پس از آمد و شد بسیار قرار برآن گرفت که آن خلعت که حسنک گرفته بود و تحفه هایی که مصریان نزدیک امیر محمود فرستاده بودند،با رسول به بغداد فرستد تا بسوزند و چون رسول بازآمد ،امیر پرسید که آن خلعت و تحفه ها به کدام موضع سوختند؟که امیر را نیک درد آمده بود که خلیفه حسنک را قرمطی خوانده بود و با آن همه وحشت و تعصب خلیفه زیادت می گشت اندر نهان نه آشکارا ،تا امیر محمود فرمان یافت .بنده آنچه رفته است به تمامی باز نمود .گفت:بدانستم. پس از این مجلس نیز بوسهل البته فرو نایستاد از کار.روز سه شنبه بیست وهفتم صفر{سال422 ه.ق}چون بار بگسست ،امیر خواجه را گفت:به طارم باید نشست که حسنک را آنجا خواهند آورد با قضاه و مزکیان تا آنچه خریده آمده است جمله به نام ما قباله نبشته شود و برخویشتن گواه گیرد.خواجه گفت:چنین کنم و به طارم رفت و همه معدلان و مزکیان و قاضیان بلخ و نامداران و فرارویان همه آنجا حاضر بودند و بنشسته. چون این کوکبه راست شد-من که بوالفضلم و قومی دیگر بیرون طارم به دکان ها بودیم نشسته در انتظار حسنک-یک ساعت بود،حسنک پیدا آمد بی بند،جبه یی داشت حبری رنگ که با سیاه می زد...و موزه یی نو در پای و موی سربالیده زیر دستار پوشیده کرده اندک مایه پیدا می بود ...وی را به طارم بردند و تا نزدیک نماز پیشین بماند ،پس بیرون آوردند و به حرس باز بردند و براثر او قاضیان و فقیهان بیرون آمدند ،این مقدار شنودم که دوتن با یک دیگر می گفتند که...بوسهل را برین که آورد؟که آب خویش ببرد.بر اثر،خواجه احمد بیرون آمد با اعیان و به خانه خود بازشد و نصر خلف دوست من بود،از وی پرسیدم که چه رفت؟گفت که:چون حسنک بیامد خواجه برپای خاست،چون او این مکرمت بکرد همه اگر خواستند یا نه بر پای خاستند. بوسهل زوزنی بر چشم خود طاقت نداشت برخاست نه تمام و برخویشتن می ژکید.خواجه احمد او را گفتدر همه کارها ناتمامی.وی نیک از جای بشد و خواجه امیر حسنک را هر چند خواست که پیش وی نشیند نگذاشت و بردست راست من نشست ...و بوسهل بردست چپ خواجه ،از این سخت بتابید و خواجه بزرگ روی به حسنک کرد و گفت:خواجه چون می باشد و روزگار چگونه می گذارد؟گفت:جای شکر است .خواجه گفت:دل شکسته نباید داشت که چنین حالها مردان را پیش آید ...و تا جان در تن است امید هزار راحت است و فرج است .بوسهل را طاقت برسید ،گفت:خداوند را کراکند که با چنین سگ قرمطی که بردار خواهند کرد،به فرمان امیرالمومنین ،چنین گفتن؟خواجه بخشم در بوسهل نگریست .حسنک گفتسگ ندانم که بوده است،خاندان من و آنچه مرا بوده است ،از آلت و حشمت و نعمت جهانیان دانند.جهان خوردم و کارها راندم و عاقبت کار آدمی مرگ است ،اگر امروز اجل رسیده است کس بازنتواند داشت که بردار کشند یا جزدار ،که بزرگ تر از حسین علی نیم این خواجه که مرا این می گوید مرا شعر گفته است و بردر سرای من ایستاده است .اما حدیث قرمطی بودن ،نه چنان است که بدین تهمت او را بازداشتند نه مرا و این معروف است ،من چنین چیزها ندانم.بوسهل را صفرا بجنبید و بانگ برداشت و فرا دشنام خواست شد،خواجه بانگ براو زد وگفت:این مجلس سلطان را که اینجا نشسته ایم هیچ حرمت نیست ؟ما کاری راگردشده ایم ،چون از این فارغ شویم این مرد پنج و شش ماه است تا در دست شماست هر چه خواهی بکن ،بوسهل خاموش شد و تا آخرمجلس سخن نگفت.ودو قباله نبشته بودند همه اسباب و ضیاع حسنک را به جمله از برای سلطان و یک یک ضیاع را نام بر وی خواندند و وی قرار کرد به فروختن آن به طوع و زغبت ،وآن سیم که معین کرده بودند بستد وآن کسان گواهی نبشتند و حاکم سجل کرد در مجلس ودیگر قضاة نیز چنین کرد ،چون از این فارغ شدند حسنک را گفتند باز باید گشت .و وی رو به خواجه کرد وگفتزندگانی خواجه بزرگ دراز باد،به روزگار سلطان محمود به فرمان وی در باب خواجه ژاژ می خاییدند که همه خطا بود ،جز فرمان برداری چه چاره داشتم ،به ستم وزارت مرا دادند و نه جای من بود؛به باب خواجه هیچ قصدی نکردم وکسان خواجه را نواخته داشتم ،پس گفت:من خطا کرده ام ومستوجب هر عقوبت هستم که خداوند فرماید ولکن خدای کریم مرا فرو نگذارد ،و دل از جان برداشته ام ،از عیال و فرزندان اندیشه باید داشت و خواجه مرا بحل کندو بگریست .حاضران را بر وی رحمت آمد و خواجه آب بر چشم آورد و گفتاز من بحلی و چنین نومید نباید بود که بهبود ممکن باشدو من اندیشیده ام و پذیرفتم از خدای بزرگ اگر قضایی است بر سر وی،قوم او را تیمار دارم .پس حسنک برخاست و خواجه و قوم برخاستند و چون همه بازگشتند و برفتند خواجه بوسهل را بسیار ملامت کرد و وی خواجه را بسیار عذر خواست و گفت:با صفرای خویش برنیامدم و این مجلس را حاکم لشکر و فقیه نبیه به امیر رسانیدند و امیر بوسهل را بخواند و نیک بمالید که گرفتم که بر خون این مرد تشنه ای،وزیر ما را حرمت و حشمت بایستی داشت .بوسهل گفتاز آن خویشتن شناسی که وی با خداوند در هرات کرد در روزگار امیر محمود یاد کردم ،خویش را نگاه نتوانستم داشت و بیش چنین سهو نیفتد . و از خواجه عبدالرزاق شنودم که این شب که دیگر روز آن حسنک را بردار می کردند بوسهل نزدیک پدرم آمد نماز خفتن،پدرم گفت:چرا آمده ای؟ گفت:نخواهم رفت تا آنگاه که خداوند بخسبد ،که نباید رقعتی نویسد به سلطان در باب حسنک به شفاعت .پدرم گفتبه نوشتمی ،اما شما تباه کرده اید وسخت ناخوب است

وبه جایگاه خواب رفت. و آن روز وآن شب تدبیر بردار کردن حسنک درپیش گرفتند  و دو مرد پیک راست کردند با جامه پیکان که از بغداد آمده اند و نامه خلیفه آورده که حسنک قرمطی را بر دار باید کرد و به سنگ بباید کشت تا دیگر بار بر رغم خلفا هیچ کس خلعت مصری نپوشد و حاجیان را در آن دیار نبرد .چون کارها ساخته آمد،روز دیگر چهارشنبه دو روز مانده از صفر،امیر مسعود بر نشست وقصد شکار کرد و نشاط سه روزه،با ندیمان وخاصگان ومطربان.

و در شهر خلیفه شهر را فرمود داری زدن بر کران مصلای بلخ،فرود شارستان و خلق روی آنجا نهاده بودند ،بوسهل بر نشست و آمد تا نزدیک دار و بر بالایی بایستاد و سواران رفته بودند با پیادگان تا حسنک را بیارند .چون از کران بازار عاشقان درآمدند و میان شارستان رسید ،میکائیل اسب بدانجا  بداشته بود،پذیره آمد و وی را موأجر خواند و دشنامهای زشت داد .حسنک در وی ننگریست و هیچ جواب نداد .عامه مردم ،بدین حرکت ناشیرین که کرد و آن زشت ها که بر زبان راند ،او را لعنت کردند و خواص مردم خود نتوان گفت که این میکائیل را چه گفتند و پس ازحسنک این میکائیل که خواهر ایاز را به زنی کرده بود بسیار بلاها و محنت ها کشید و امروز بر جای است و به عبادت و قرآن خواندن مشغول شده است ،چون دوستی زشت کند چه چاره از بازگفتن؟

و حسنک را به پای دار آوردند...و دو پیک ایستانیده بودند که از بغدادآمده اند و قرآن خوانان قرآن می خواندند .حسنک را فرمودند که جامه بیرون کش .وی دست اندر زیر کرد و ازاربند استوار کرد و پایچه های آزاد را ببست و جبه و پیراهن بکشید و با دستار دور انداخت و برهنه با ازار بایستاد و دست ها در هم زده،تنی چون سیم سفید و رویی چو صد هزار نگار و همه خلق به درد می نگریستند.خودی روی پوش آهنی بیاوردند سخت تنگ چنانکه روی وسرش را نپوشیدی و آواز دادند که سر و رویش را بپوشید تا از سنگ تباه نشود که سرش را به بغداد خواهیم فرستاد نزدیک خلیفه وحسنک را همچنان می داشتند و او لب می جنبانید و چیزی می خواند که خودی فراخ تر آوردند و در این میان احمد جامه دار بیآمد سوار و روی به حسنک کرد و پیغامی گفت که خداوند سلطان می گوید این آرزوی تست که خواسته بودی و گفته که:(چون تو پادشاه شوی ما را بردار کن )ما بر تو رحمت خواستیم کرد اما امیرالمومنین نوشته است که تو قرمطی شده ای و به فرمان او بردار می کنند .حسنک البته هیچ پاسخ نداد.پس از آن خود فراخ تر که آورده بودند سر و روی او را بدان بپوشانیدند .پس آواز دادند او را که بدو .دم نزد و از ایشان نیندیشید.همه کس می گفتند شرم ندارید مرد را که می بکشید به دو به دار برید؟و خواست شوری بزرگ به پای شود ،سواران سوی عامه تاختند و آن شور بنشاندند و حسنک را سوی دار بردند و به جایگاه رسانیدند و بر مرکبی که هرگز ننشسته بود بنشاندند و جلادش استوار ببست و رسن ها فرود آورد و آواز دادند که سنگ دهید،هیچ کس دست به سنگ نمی کرد و همه زار زار می گریستند خاصه نیشابوریان .پس مشتی رند را سیم دادند که سنگ زنند و مرد خود مرده بود که جلادش رسن به گلو افگنده بود و خفه کرده .این است حسنک و روزگارش ...وچندان غلام و ضیاع و اسباب و زر و سیم و نعمت هیچ سود نداشت. او رفت و این قوم که این مکر ساخته بودند نیز برفتند...و این همه پیکار و داوری از بهر حطام دنیا به یک سوی نهاند .احمق مردا که دل در این جهان بندد که نعمتی بدهد وزشت باز ستاند...و رودکی گوید :

به سرای سپنج مهمان را                                دل نهادن همیشگی نه رواست

زیر خاک اندرونت باید خفت                             گر چه اکنونت خواب بر دیباست

با کسان بودنت چه سود کند ؟                        که به گور اندرون شدن تنهاست

یار تو زیر خاک مور و مگس                                     بدل آنکه گیسوت پیراست

آنکه زلفین و گیسوت پیر است                            گرچه دینار یا درمش بهاست:

چون ترا دید زرد گونه شده                                  سرد گردد دلش،نه نابیناست

چون از این فارغ شدند بوسهل و قوم او از پای دار باز گشتند و حسنک تنها ماند چنانکه تنها آمده بود از شکم مادر ...

 

307. حق پسر بر پدر.

مردی پدر پیر خود را می زد .گفتند:شرمی بدار و حقوق او را فراموش مکن .گفت:همچنانکه پدر را بر فرزند حق است ،فرزند را نیز بر پدر حق است ،گفتند:حق فرزند بر پدر چیست؟گفت:اول آنکه مادر او را از مردم اصیل بخواهد که زیبا باشد و مادر من درو خریده است و بدشکل از زنگبار؛دیگر آنکه باید فرزند را نام نیکو نهد و مرا برغوث نامیده است یعنی کیک ؛دیگر آنکه باید فرزند را در خردسالی به مکتب فرستد تا نوشتن و خواندن بیآموزد و من یک حرف نمی شناسم ؛دیگر آنکه او را در خردی ختنه کند ،آنگاه دامن خود برداشت و گفت:اینک من چهل ساله ام و هنوز ختنه ناکرده.

 

308. حق ترا آنجا رساند ای دژم

گفت یک روزی به خواجه یی گیلیی                         نان پرستی نر گدا زنبیلیی

نان همی باید مرا نان ده مرا                                   تا بگویم مر ترا این یک دعا

چون ستد زو نان بگفت: ای مستعان            خوش به خان ومان خود بازش رسان

گفت:اگرآن است خان که دیده ام                           حق ترا آنجا رساند ای دژم

 

309. حکایت نویس مباش ...

خواجه عبدالکریم ،خادم خاص شیخ ما ابوسعید بود.گفت:روزی درویشی مرا بنشانده بود تا از حکایت های شیخ ما او را چیزی می نوشتم ،کسی بیآمدکه:شیخ ترا می خواند ،برفتم. چون پیش شیخ رسیدم ،شیخ پرسید که:چه کار می کردی ؟گفتم :درویشی حکایتی چند از آن شیخ خواست ،آنرا می نوشتم .گفت:ای عبدالکریم !حکایت نویس مباش ،چنان باش که از تو حکایت کنند .نظیر:

نگویمت که به ستخوان خاک خورده بناز             عظام بالیه که رتبت عصام دهد    

 

310. حکم بوسه هم اینست ؟

کشیشی را شنیدم در کلیسا                        چنین می گفت از فرمان عیسی :

کسی تان گر زند سیلی به رخسار                        میاشوبید بر وی هیچ زینهار

اگر بر راست زد چپ پیشش آرید                       و گر چپ،راست بر وی گمارید

زجا برخاست ماهی عنبرین موی                   گشود از یک دگر لعل سخن گوی

که:بهر سیلی این حکم مبین است          و یا در بوسه هم حکم این چنین است؟

 

311. حکیم باشی را دراز کنید .

طبیب،امیر ترکی را دستور تنقیه داد.ترک طریقه آن پرسید .طبیب گفت. ترک بر آشفت که مرا ؟طبیب هراسان گفت:نه، مرا،طبیب را حقنه کردند .قضا را ترک بهبود یافت .پس از آن در هر بیماری با طبیب همین معاملت می رفت.

 

312. حلال آری ،آرام دل نه .

زنی شوهر خود را گفت:آیا شرم نمی کنی از اینکه زنا می کنی و حال آنکه زن حلال دل آرام داری؟مرد گفت:حلال آری ،اما آرام دل نه.

 

313. حلال حلالش به آسمان رفت .

مادری پیر از فرزند که راهزنی و عیاری پیشه داشت در خواست که برای او کفنی از مال حلال آماده کند .پسر طالب علمی را در بیابان بدید،دستار او بربود و گفت:این را بر من حلال کنی،و او امتناع می ورزید .راهزن چوبدستی بر کشید و مرد را به زدن گرفت و سپس هر چند فریاد می کرد : حلال کردم ،دست باز نمی داشت .سرانجام دزدان دیگر میانگی کردند و او را رها ساختند.دزد دستار به مادر آورد .مادر از چگونگی حلالیت دستار پرسید .گفت:آنقدر زدم که حلال حلالش به آسمان رفت .

 

314. حلالش می کنم ،می خورم.

گویند:شغالی خروس آخوندی را خفه کرده می برد و آخوندی در پی او می شتافت رفیقش گفت:بیهوده چه می دوی ؟خروس اکنون مردار شده و خوردن آن نارواست .آخوندی گفت:تو ندانی من خود شغال را نیز حلال کرده بخورم .شغال از پیش و شیخ به دنبال از آبادی دور شدند .نیمه شب شغال از رفتار باز ماند ،شیخ او را با خروس بگرفت .البته گرسنگی بر او غالب و قریه دور و حفظ نفس واجب می نمود .شیخ آتشی برافروخت و خروس را از راه اکل میته خورد و به جای بخفت .فردا نیز در آن مکان توقف کرده روز را به گرسنگی بسر برد و ضرورت اباحه محظور کرده،شغال را نیز از طریق حلالیت أکل محرم کباب کرده به خروس ملحق ساخت .

 

315. حمام جن است .یکی از دیگر بلندترند .

گویند:مردی به شبانه به گمان اینکه فجر دمیده به حمام رفت .درب حمام باز و کارگران به جای خویش بودند.به خدمت او پرداختند .مرد از دلاک پرسید :آیا هوا روشن شده است ؟دلاک بالا برکشید و سر از روزن سقف بدر کرده گفت:هنوز روشنایی پدید نیست .مرد از دیدار این شگفتی هراسان به سر بینه دوید. جامه دار پرسید :بیم تو از چیست؟مرد ماجرا حکایت کرد .جامه دار گفت:بنگر تا من درازتر آیم یا دلاک؟و به اندازه دو بالای دلاک قد بر کشید .مرد از هوش برفت و بیفتاد .تا بامداد مردمان بیآمدند و او را به هوش آوردند و به خانه بردند.

 

316. حمام داشتیم بچه ها خوردند.

یکی از مردم شهر در قریه یی به خانه کردی فرود آمد.بامداد از صاحبخانه پرسید که:آیا حمام دارید؟مرد،نزد زن رفته بدو گفت که مهمان از ما حمام خواهد آیا تو دانی که حمام چه باشد ؟زن نیز در فکر فرورفته معنی کلمه ندانست .گفت:به مهمان بگوی :حمام داشتیم ولی امروز صبح بچه ها خوردند.

رادمردی ز غافلی پرسید                                چون ورا سخت جلف و نادان دید

گفت:هرگز تو زعفران دیدی؟                                 یا جز از نام هیچ بشنیدی ؟

گفت:با ماست خورده ام بسیار                             صدره و بیشتر نه خود یکبار

مرد را گفت رادمرد حکیم                                   اینت بیچاره اینت قلب سلیم

تو بصل نیز هم نمی دانی                                      بیهده ریش چند جنبانی ؟

 

317. حوا به سه طلاق ار هست !

حمیدپسر عمیق بخارایی (در گذشته 543 ه. ق.) شاعر در حق سوزنی سمرقندی گوید:

دوش دیدم به خواب آدم را                                  دست حوا گرفته اندر دست

گفتمش :سوزنی نبیره تست؟                        گفت:حوا به سه طلاق ار هست!

 

318. حیض نمی بیند و تخم نمی گذارد .

قاضی بدکاری را گفتند :چرا ساده رویان را بر کنیزکان برگزیدی ؟گفت:چون حیض نمی بینند و تخم نمی گذارند!

 

319. حی علی الزکوةبه جایحی علی الصلوة.

موذنی تکبیر گفت و مرم به تعجیل و شتاب روی به مسجد نهادند و برای صف پیش به هم سبقت می گرفتند .ظریفی حاضر بود گفت:والله اگر موذن به جایحی علی الصلوة،حی علی الزکوةمی گفت مردم در فرار از مسجد بر هم دیگر سبقت می گرفتند.          

 

 320. خاتون،من چه گناه کرده ام که بی عنایتی می فرمایی؟

زنی معشوق خیاطی داشت به نام محمد .روزی شوهر با زن مشورت کرد که فردا می خواهم فلان و فلان را به خانه آرم .ترتیبی نیکوده. هر یک را نام برد.زن گفت:محمد خیاط را هم بیاور ،او هم آورد،چون غذا بخوردند ،سماع برخاست،محمد خیاط در خانه رفت خواست که او را بگیرد...ش دردست او افتاد و چون تربود نتوانست نگاه دارد و او درجست و شوهر تا در خانه اش در پی او دوید و ترسید. چون بازآمد،ضعیفه روی ترش کرده ،با او سخن نمی گفت.مرد گفت:خاتون من چه گناه کرده ام که بی عنایتی می فرمایی ،چنانکه فرمودی محمد خیاط را آوردم ،طعامش دادم ،تو جماعش دادی من...ش پاک کردم در خدمتش رفتم و به سلامت به خانه اش رسانیدم اگر تقصیری واقع شده است اشارت فرمای تا به عذر خواهی مشغول شوم و اگر خدمتی دیگر باقی است بفرمای تا انجام دهم !

 

321.خامش چون تو مجنون نیستی!

گفت لیلی را خلیفه کان توی                         کزتو مجنون شد پریشان و غوی ؟

از دگر خوبان تو افزون نیستی                     گفت:خامش چون تو مجنون نیستی

نظیر:

به مجنون گفت روزی عیب جویی                         که پیدا کن به از لیلی نکویی

که لیلی گرچه در چشم تو حوریست            به هر عضوی از اعضایش قصوریست

زحرف عیب جوی مجنون برآشفت                   درآن آشفتگی خندان شد و گفت

اگر بردیده مجنون نشینی                                  به غیر از حسن در لیلی نبینی

کسی را کو تو لیلی کرده ای نام                   نه آن لیلی است کز من برده آرام

 

322.خانه خوبی است ولی ساکنی فرومایه دارد.

حکیم ارسطاطالیس در راهی می رفت جوانی صاحب جمال پیش آمد ،حکیم از او سئوالی کرد جوابی ابلهانه داد .حکیم گفت:بیت حسن و فیه ساکن نذل خانه خوبی است ولی ساکنی فرومایه دارد.

 

323.خدا حمص را زیر و روکند !

آورده اند که تاجری به شهر حمص درآمد و موذنی را شنید که می گوید:شهادت می دهم که معبودی جز خدا نیست و...اهل حمص نیز شهادت می دهند که محمد رسول خداست با خود گفت:نزد پیشنماز بروم و از وی بپرسم که این چه نوع شهادتی است.چون پیش وی آمد،دید که با یک پا به نماز ایستاده و پای دیگرش به نجاست آلوده است. پیش محتسب رفت تا او را از این واقعه آگاه کند ،گفتند:وی در بازار استو شراب می فروشد!چون پیش محتسب رسید دید که نشسته و در کنارش قرآنی نهاده و پیش روی خود ظرفی پر از شراب گذاشته و دست به قرآن می زند و می گوید:سوگند به این قرآن که این شراب ناب است و آمیخته به آب نیست و مردم بر او گرد آمده اند و او می فروشد.گفت:به خدا که پیش قاضی روم و او را خبردار کنم .پیش قاضی آمد و چون در بگشود قاضی را دید که بر روی شکم خوابیده و تازه جوانی بر پشت او نشسته با او کار خیر می کند !بازرگان فریاد برآورد که خدا حمص را زیرو رو کند.قاضی گفت:چرا این سخن می گویی ؟بازرگان هرچه دیده بود بگفت.قاضی گفت:ای نادان .موذن ما بیمار شده بود ،مردی خوش آواز یهودی را اجازه کردیم که به جای او اذان بگوید و معلوم است که شهادت او از زبان حمصیان است و اما امام ،چون مردم به نماز ایستاده بودند او شتابان از خانه بیرون آمد ،قضا را پایش به نجاست برآمد و وقت تنگ شده بود،از این روی آن پای را از نماز خارج  کرده بر روی یک پا ایستاد؛و اما محتسب،چون این مسجد وقفی جز یک تاکستان ندارد و انگور آن خوردنی نیست ،او آن را شراب می کند و می فروشد و پول آنرا در مصالح مسجد صرف می کند ،و اما تازه جوانی را که دیدی ،پدرش مرده و مالی کلان به میراث نهاده بود و او را تحت کفالت من بود.اکنون بزرگ شده و گروهی آمده اند و پیش من شهادت داده اند که بالغ گشته و به حد مردان رسیده ،من نیز امتحانش می کنم که شهادت آنان درست است یا نه .بازرگان شتابان بیرون آمد و سوگند خورد که دیگر به حمص باز نگردد.

 

324.خداداد ستم رسیدگان در همین جهان بدهد.

گویند موسی به طور سینا با خدای مناجات همی کرد .گفت:بار خدایا مرا عدل و داد خویش بنمای .گفت:یا موسی! تو مردی تند و تیزی ،صبر نتوانی کردن .گفت:به توفیق تو توانم گفت:اکنون نزدیک فلان چشمه آب شو و برابر او پنهان بنشین ،و نظاره قدرت و علم الغیب ما کن .موسی برفت و برسر تلی برابر چشمه پنهان نشست .سواری در رسید ،فرود آمد و دست و روی نماز بشست و آب بخورد و نماز بکرد و همیانی پر از هزار دینار زر از میان بگشاد و آنجا بنهاد و فراموش کرد و برفت.پس از او کودکی بیامد و از چشمه آب خورد و آن همیان پراز دینار برگرفت و برفت.پس از او مردی نابینا بیامد و آب خورد و طهارت بکرد و به نماز ایستاد .سوار را همیان یاد آمد از راه بازگشت و با چشمه آمد؛ نابینا را به گرفت و گفت:من همیانی پراز دینار اینجا فراموش کردم و اینجا به جز تو هیچ کس دیگر نیامد در این ساعت .گفت ای سوار من مردی نابینایم ،زر و همیان تو چگونه دیدم ؟سوار در خشم شد و شمشیر برآورد و نابینا را بکشت و زر همیان بجست ،نیافت،برفت.موسی گفت : بار خدایا صبرم نماند و تو عادلی مرا معلوم کن که این احوال چگونه است؟جبرئیل آمد وگفت : خدای می گویدکه :من عالم اسرارم ،آن دانم که تو ندانی ،بدان و آگاه باش که آن کودک که آن همیان برداشت حق و ملک او بود،که پدر او مزدور این سوار بود و هم چندان مزد بر او گرد آمده بود که اندر آن همیان بود. اکنون آن کودک به حق خویش باز رسید و اما آن پیرمرد نابینا پیش از آنکه نابینا گشته بود ،پدر این سوار را کشته بود و قصاص خویش بازخواست و حق به حق باز رسید و داد و عدل ما چنین باریکست که می بینی .موسی آن بدید و استغفار کرد و این حکایت از بهر آن کرده شد تا خردمندان بدانند که هیچ چیز برخدای تعالی پوشیده نیست و داد ستم رسیدگان بدین جهان بدهد و لیکن ما غافلیم که چون بلایی بیاید ،ندانیم که از کجاست.

 

325.خدای در حق تو چندان لطف نکرده است.

شیرازی در مسجد بنگ می پخت .خادم مسجد بدو رسید و با او در سفاهت آمد.شیرازی در او نگاه کرد،شل و کل و کور بود .نعره یی کشید و گفت:ای مردک! خدا در حق تو چندان لطف نکرده است که تو در حق خانه او چندین تعصب می کنی .

 

326.خدایا بلاء و وباء و علاء را از ما دفع کن.

در مازندران علاء نام حاکمی بود سخت ظالم ،خشکسالی روی نمود .مردم به استسقاء بیرون رفتند .چون از نماز فارغ شدند .امام بر منبر شد و دست به دعا برداشته گفت:خدایا بلاء و وباء و علاء را از ما دفع کن .

 

327.خدایا چشم بد دور از چنین روز .

عراقیی زنی را دوست می داشت.با خری نر و غلامی به خانه او رفت. زن را ماده خری و کنیزکی بود خود زن را...غلام کنیزک را و نر خر ماده خر را .عراقی چون حال چنین دید ،گفت:خدایا چشم بد دور از چنین روز.

 

328.خدایا گاو از خر باز نمی شناسی؟روستایی ماده گاوی داشت و ماده خری با کره.خر بمرد شیر گاو به کره می دادند و دیگر ایشان را شیری نمی ماند.روستایی ملول شد گفت:خدایا تو این کره را مرگی بده تا عیالان من شیر گاو بخورند .روز دیگر در پایگاه رفت و گاو را مرده یافت .مردک را دود از سر بدر رفت و گفت:خدایا من خر را گفتم ،تو گاو از خر باز نمی شناسی ؟

نظیر:

آن شنیدی که درحد مرداشت                           بود مردی گدای و گاوی داشت

از قضا وبای گاوان خاست                                       هر کرا پنج بود چاربکاست

روستایی ز بیم درویشی                                         رفت تا برقضا کند پیشی

بخرید آن حریص بی مایه                                          به دل گاو خر ز همسایه

چون برآمد ز بیع روزی بیست                             از قضا خر بمرد و گاو بزیست!

سربرآورد،از تحیر و گفت                                    کای شناسای رازهای نهفت:

هر چه گویم بود زنسناسی                             چون تو خر را ز گاو نشناسی ؟

 

329.خدایت آزاد آفرید،آزاد باش!

درویشی{ازابوسعید}سئوال کردکه:یاشیخ،بندگی چیست؟گفت: خدایت آزاد آفرید،آزاد باش !گفت:سئوال در بندگی است.گفت:ندانی که تا آزاد نگردی از هر دو کون بنده نشوی ؟

پس این بیت{ها}بگفت:

آزادی و عشق چون همی نامد راست       بنده شدم و نهادم از سر همه خواست

زین پس چونانکه داردم دوست رواست            گفتار و خصومت از میانه برخاست

330.خرابی توانم،اما آبادنی نه!

شنیدم من که کیخاتوشه نیکو سیر روزی

 چنین گفت از سرشفقت به احمد صاحب دیوان:

همی خواهم که تا شهر خراب آباد زنگان را    

                                                               کنی ماننده تبریز نزهتگاه و آبادان

زمین بوسید کاین نتوان ولی تبریز خرم را                                                                                                                             

                                             چو فرمایی به یک ساعت کنم ویران تر از زنگان!

زهی صاحب،زهی صاحب خدایش زندگی بخشد                          

                                                        قوانین وزارت را از این پرداخت به نتوان

نظیر:الهدم ایسرمن البناء=خراب کردن از ساختن آسان تر است.

 

331.خر سواری را حساب نمی کند.

گویند:ملانصرالدین را ده خر بوده. روزی بریکی از آنها سوار شد و خران خویش را شمردن گرفت.چون مرکوب را به حساب نمی آورد شمار نه برآمد . سپس پیاده شد شماره کرد،شمار درست و تمام بود . چندین بار در سواری و پیادگی عمل تکرار یافت،عاقبت پیاده شد و گفت:سواری به گم شدن یک خر نمی ارزد.

نظیر:ابنه علی کتفه و هو یطلبه

 

332.خرسه را می گویید؟بدحیوانیست.

خرسی در کوهستان با مردی دست و گریبان شده و او را بر زمین زد.مرد از هوش برفت.خرس چون بنا بر مشهور گنده نخورد،او را مرده پنداشته و برفت.تا روز دیگر برگشته و لاشه شکار خود را طعمه سازد.پس از ساعتی مرد را افاقه حاصل شد.ولی از صدمت افتادن از دو گوش کرماند.سپس در تمام عمر هر گاه دو تن را می دید که باهم سخن می گویند .چون نمی شنید و هراس و کینه خرس را نیز همیشه در دل داشت، می پرسید:خرسه را می گویید بدحیوانیست.

 

333.خرک سیاه بر در است.

گویند:روزی امیر خلف سیستانی به شکار رفته بود و بر شکل ترکان کلاه کج نهاده و سلاح بربسته،ناگاه از حشم جدا افتاد .مردی را دید دراعه بسته و بر خری سیاه نشسته ،امیر بروی سلام کرد.آن مرد جواب داد.امیر پرسید:از کجایی ؟گفت:از بلخ.گفت:کجا می روی ؟گفت:به سیستان به نزد امیر خلف ،که شنیده ام مردی کریم است و من مردی شاعرم و نام من معروفی است.شعری گفته ام ،چون در بارگاه او برخوانم ،از انعام او نصیب یابم .گفت:آن قصیده برخوان تا بشنوم .چون قصیده تمام بخواند ،گفت:بدین قصیده چه طمع داری؟گفت:هزار دینار.گفت:اگرندهد؟گفت:پانصد دینار.گفت:اگر ندهد؟گفت:صددینار.گفت: اگر ندهد؟گفت:آنگاه تخلص شعر به نام خرک سیاه کنم. امیر بخندید و برفت. چون به سیستان آمد، معروفی به خدمت او آمد و شعر ادا کرد.امیر را بدید و بشناخت .اما هیچ نگفت و چون قصیده تمام بخواند ،امیر پرسیدکه از این قصیده چه طمع داری از من؟گفت:هزار دینار.گفت:بسیار باشد.گفت:پانصد دینار.امیر همچنین مدافعت می کرد تا به صد برسید.امیر گفت:بسیار باشد. گفت:یاامیر!خرک سیاه بر در است.امیر خلف بخندید و او را انعامی نیکو بداد. و این گفته مثل شد که:خرک سیاه بر در است.

نظیر:از شعر تازی :

عثمان یعلم ان المدح ذوثمن                                   لکنه یبتغی حمداً بمجان

والناس اکیس من ان یمدحوا رجلا                          حتی یروا عنده آثار احسان

یعنی :عثمان می داند که مدح و ستایش در برابر پول باشد ولیکن او ستایش و مدح رایگان می خواهد و مردمان نیز هوشیارتر از این اند که کس را مدح کنند مگر اینکه پیش او آثاری از بخشش و دهش ببینند!

 

334. خرم تویی ،گاوم تویی،گوسفندم تویی.

حسینقلی خان بختیاری را ظل السلطان پسر ناصرالدین شاه حکمران اصفهان به میهمانی به شهر آورده و بسیار تجلیل می کرد .روزی که حکمران ومیهمان با جمعی از سران شهر در تالار حکومت نشسته بودند .لری سر و پا برهنه وارد شده،سلام گفت.خان سر برداشت وخشمگین گفت:برای چه به شهر آمده ای؟گفت: آمده ام ترا زیارت کنم .خان گفت:احمق!خر و گاو و گوسفند خود را رها کردن و چندین فرسخ پیاده به دیدن من آمدن چه ضرورت دارد .گفت:ای خان!خرم تویی، گاو تویی، گوسفندم تویی.

 

335. خر نخریدم ان شاءالله ...!

جحی روزی به بازار رفت تا دراز گوشی بخرد.مردی پیش آمد و پرسید:کجا می روی ؟گفت:به بازار تا درازگوشی بخرم .مردگفت:ان شاءالله بگوی. گفت:اینجا چه لازم که این سخن بگویم ؟درازکوش در بازار است و پول در جیبم .چون به بازار رسید پولش را بدزدیدند . چون باز می گشت ،همان مرد به استقبالش آمد و گفت:از کجا می آیی ؟گفت :از بازار می آیم ان شاءالله ،پولم را زدند ان شاءالله ،خر نخریدم ان شاءالله و دست از پا درازتر بازگشتم ان شاءالله !

 

336. خزینه شما آبادان است و لیکن از مال یتیمان!

گویند :یزد گرد شهریار که آخر ملوک عجم بود رسول فرستاد به امیرالمومنین عمر که امروز در همه عالم درگاهی از درگاه ما انبوه تر نیست و خزانه یی از خزانه ما آبادان تر نیست و لشکری از لشکر ما دلیرتر نیست و چندان ساز و برگ که ما داریم کس ندارد .امیرالمومنین جواب باز فرستاد و گفت:بلی درگاه شما انبوه است ولیکن از دادخواهان و خزینه شما آبادان است ولیکن از مال یتیمان و لشکر شما دلیراست در نافرمانی و عصیان و این همه دلیل است بر بی دولتی شما .همچنان بود که امیرالمومنین جواب داد ...اشاره :

چو همچون زنان حله در تن کنم                         به مردی کجا دفع دشمن کنم؟

مرا هم زصد گونه آز و هواست                              ولیکن خزینه نه تنها مراست

 

337. خسن وخسین هر سه دختران معاویه اند.

یکی می گفت:خسن و خسین هر سه دختران معاویه را در مدینه گرگ خورد .گفتند:خسن وخسین نبودند ،حسن وحسین بودند و دختران معاویه نبودند ،پسران علی بودند .در مدینه گرگ نخورد .بلکه حسن بن علی مسموم شد و حسین (ع)را شمر در کربلا به شهادت رسانید.

 

338. خطای محبان بهتر از صواب بیگانگان است .

آن بلای صدق در بانگ نماز                                   حی را هی خواند از روی نیاز

تا بگفتند ای پیمبر نیست راست                        این خطا اکنون که آغاز بناست

ای نبی وای رسول کردگار                                       یک مؤذن کو بود افصح بیار

عیب باشد اول دین و صلاح                          لحن خواند لفظ حی علی الفلاح

خشم پیغمبر بجوشید و بگفت                             یک دو رمزی از عنایت نهفت

کای خسان نزد خدا هی بلال                         بهتر از صدحی و حی و قیل و قال

وامشورانید تا من رازتان                                               وآنگویم آخر و آغازتان

گر نداری تو دم خوش در دعا                                رو دعا می خواه از اخوان صفا

 

339. خلافت به همنشینی باشد ،ولی به همتشینی و خویشاوندی نباشد ؟

در خبر است که چون خلق با خلیفه اول بیعت کردند،امیر مومنان را گفتند:بر ابوبکر بیعت کردند .گفت: به چه علت ؟ گفتند:به علت صحبت و مشورت .گفت:یکون الخلاقه بالصحابة،ولایکون بالصابةوالقرابة یعنی:این چگونه باشد که خلافت به همنشینی با رسول راست می آید ولی با همنشینی وخویشاوندی او راست نمی آید؟

 

340. خوابی دیده ام نیمه راست و نیمه دروغ !

طلخک می گفت:خوابی دیده ام نیمه راست ونیمه دروغ .گفتند:چگونه ؟گفت:در خواب دیدم که گنجی بر دوش می برم ،از گرانی آن بر خود ریستم .چون بیدار شدم دیدم جامه خواب آلوده است و از گنج اثری نیست.

 

341. خواستم ببینم که حلقه از دیروز گشادتر شده یا نه ؟

روزی ازهر با یعقوب لیث و جمعی از امیران و اعیان سیستان به مشورت نشسته بودند. چون مجلس به آخر رسید ،امیر صفاری و دیگران برخاستند .ولی ازهر همچنان بر جای خود نشسته بود ،چون نزدیک وی رفتند معلوم شد که انگشت خود را در زفرین یا حلقه در فرو برده و انگشتش در آن حلقه محکم شده و آماس کرده ودرآن جا مانده است ناچار آهنگری آوردند و انگشت او را از حلقه بیرون کشیدند .فردای آن روز ازهر چون به مجلس امیر آمد ،باز در همان جا نزدیک در نشست وباز انگشت در فرین کرد و باز انگشتش در حلقه محکم شد!یعقوب که از کار او متحیر بود ،پرسید که چرا باز چنین کردی ؟ازهر به خنده گفت:خواستم ببینم که حلقه از دیروز تاکنون فراخ تر شده است یا نه؟

اشاره :

حاسدم گوید که بردی دوستانم را زمن 

                                                 دوستان را خود بر ابرو بد ازو صدزخم وچمن 

مردم دانا نباشد دوست او یک روز بیش     

                                               هر کسی انگشت خود یک ره کند در زورفین

نظیر:

برآب گرم ماندست پایم                                      چو در زفرین در انگشت ازهر

342. خواستن کدیه است ،خواهی عشر خوان خواهی خراج.

آن شنیدستی که روزی زیرکی با ابلهی

                                                 گفت: این والی شهر ماگدایی بی حیاست

گفت: چون باشد گدا آن کز کلاهش تکمه یی   

                                                   صدچوما را روزهابل سالها برگ ونواست؟

گفت:ای مسکین غلط اینک از اینجا کرده ای    

                                                  کآن همه برگ ونوا دانی که آنجا ازکجاست؟

در و مروارید طوقش اشک طفلان من است 

                                                   لعل ویاقوت ستامش خون ایتام شماست

او که تا آب سبو پیوسته از ما خواسته است     

                                                    گر بدانی تا به مغز استخوانش زان ماست

خواستن کدیه است خواهی عشرخوان خواهی خراج        

                                                   زآنکه گرده نام باشد یک حقیقت را رواست

چون گدایی چیزدیگرنیست جز خواهندگی       

                                             هرکه خواهد گرسلیمانست وگرقارون،گداست

                                      

                                     *             *              *

هر که را در جهان همی بینی                         گر گدایی وگر شهنشاهی است

طالب لقمه یی است وز پی آن                           در بن چاه یه سر گاهی است

مقصد جمله خلق یک چیز است                     لیک هر یک فتاده در راهی است

اهل عالم همه چو محتاجند                           پس به نزدیک آنکه آگاهی است

شاه را بر گدا چه ناز رسد                           چون گدا نیز شاه نان خواهی است

اختلافی که هست در نام است                 ورنه سی روز بی گمان ماهی است

 

343. خواهید که بدتر از شیطان را بشناسید ؟

مردی به شیطان رسید و او را گفت:از تو خواهشی دارم و آن اینکه من عموزاده یی دارم که سخت توانگر است و در حق من نیکی های بسیار کرده است و من از مال او بهره های فراوان برده ام ،ولی خواهم که نعمت اش زوال گیرد اگرچه من خود نیز به فقر او فقیر شوم !شیطان خطاب به یاران خویش گفت:هرکس بخواهد که بدتر و تیره  بخت تر از مرا ببیند در وی بنگرد.

 

344. خودبزرگی بینیاز نادانی است!

ماند احوالت بدان طرفه مگس                     کوهمی پنداشت خود را هست کس

از خودی سرمست گشته بی شراب                     ذره یی خود را شمرده آفتاب

وصف بازان را شنیده در زمان                           گفته من عنقای وقتم بی گمان

آن مگس بر برگ کاه و بول خر                        همچو کشتیبان همی افراشت فر

گفت:من کشتی و دریا زاده ام                           مدتی در فکر آن می مانده ام

اینک این دریا واین کشتی و من                            مرد کشتیبان واهل رای و فن

نظیر:

پشه کی داند که این باغ از کی است؟           کو بهاران زاد و مرگش در دی است

کرم کاندر چوب زاییده است حال                          کی بداند چوب را وقت نهال ؟

هرکه بستاید ترا دشنام ده                                 سود و سرمایه به مفلس وام

آزمودم عقل دوراندیش را                               بعد از این دیوانه سازم خویش را

 

345. خود در کوزه کند و خود بخورد .

واعظی در کاشان بر فرازمنبر می گفت که:روز قیامت،حوض کوثر به دست امیرالمومنین علی(ع)باشد ،و آب آن به کسی دهد که...ش درست باشد .کاشی برخاست وگفت:ای مولانا ،مگر او خود در کوزه کند و هم خود باز خورد.

 

346. خوش می خندی که خوش خانمان آگنده داری .

دزدی در خانه ابوبکر ربابی رفت .چندانکه جست هیچ نیافت .چون خواست بیرون برود ،ابوبکر خنده زد و تیزی رها کرد .دزد گفت:ای مردک!خوش می خندی که خوش خانمان آگنده داری.

 

347. خون بها و میراث ،هر دو خواهم .

جوحی کودک بود ،وقتی او را گفتند:می خواهی که پدرت بمیرد تا میراث او ببری ؟گفت:لاوالله می خواهم که وی را بکشند ،تا چنانکه میراث او میبرم،خونبها نیز بستانم .

 

348. خیر تو اینست ،تا شرت چه باشد؟!

سوی جامع می شدی یک شهریار                     خلق را می زد نقیب و چوب دار

آن یکی را سر شکستگی چوب زن                         وآن دگر را بر دریدی پیرهن

در میانه بی دلی صد چوب خورد                            بی گناهی که برد از راه گرد

خون چکان رو کرد با شاه و بگفت                  ظلم ظاهر بین چه پرسی از نهفت؟

خیر تو اینست جامع می روی                           تا چه باشد شرو وزرت ای غوی

 

349. خیز که من به جای تو سر می جنبانم !

جولاهی در خانه دانشمندی ودیعه یی نهاد.چون یک چند روز برآمد به آن محتاج شد .پیش وی رفت دید که بر در سرای خود بر مسند تدریس نشسته است و گروهی از شاگردان پیش او صف بسته اند .گفت:ای استاد،به آن ودیعت احتیاج دارم .گفت:ساعتی بنشین تا از درس فارغ شوم .جولاه بنشست .مدت درس او دیر کشید و وی شتاب داشت؛و عادت آن دانشمند آن بود که در وقت درس گفتن سر خود می جنبانید.جولاه را تصور این شد که :درس گفتن همان سرجنبانیدن است گفت:ای استاد ،برخیز مرا تا آمدن نائب خود گردان تا من به جای تو سر می جنبانم و ودیعت مرا بیرون آور که من شتاب دارم !دانشمند چون بشنید بخندید وگفت:

فقیه شهر زند لاف آن به مجلس عام                  که آشکار و نهان علوم می داند

جواب هر چه ازو پرسی آن بود که بدست             اشارتی بکند یا سری بجنباند

 

350. دانش اندوزان کودکان یتیم اند و استادان پرستاران آنان.

غزالی،در جواب پادشاه سلجوقی که دوبار او را برای تدریس در نظامیه بغداد دعوت کرده بود،نوشت:...صدوپنجاه محصل متورع حاضرند و به استفاده مشغول،و آزردن ایشان دشوار است و فروگذاشتن و رنجانیدن ایشان بر امید زیادتی عدد شاگردان در جای دیگر رخصت نیست و مثل آن چنان بود که :ده یتیم در تعهد وکفالت کسی باشد و او ایشان را ضایع گذارد به امید آنکه بیست یتیم را جای دیگر پرستاری کند.

 

351.دانش بیشتر یا خردمندی بیشتر ؟

عبدالله بن المقفع و خلیل بن احمد دوست بودند و بسیار با هم می نشستند .قضا را وقتی ملاقات کردند و سه روز با هم گفت وگو داشتند.پس از آن ،ابن المقفع را گفتند:که او را چگونه یافتی ؟گفت:مردی دیدم که خردمندی او بر دانشمندیش می چربید و از خلیل درباره او پرسیدند ،گفت:او را مردی یافتم دانشمندیش افزون تر از خردمندیش بود و یکی از دانشمندان گوید:هر دوتن راست گفتند.زیرا خلیل با عزت و اختصاص در گذشت و او زاهدترین مردم بود،ولی ابن المقفع کارهایی کرد که نیازی به انجام آنها نداشت تا اینکه به بدترین وجهی کشته شد.

 

352. دانش یک ساعته را بها پیدا نیست .

روزی باد تخت سلیمان برداشته بود و بر هوا می برد.شهرستانی پدیدار آمد .سلیمان بفرمود تا باد او را فرود آورد.نظر کرد بر در آن شهرستان نبشته بود کهکوشش یک روزه را مزد یک درم است و جمال و نیکویی یک روزه را مزد صد دیناراست و دانش یک ساعته را بها پدید نیست و همه کارها به دانش باز بسته است.

 

353. داروهایی که مرده ها بدان زنده شوند.

یکی از برهمنان هند را پرسیدند که می گویند :به جانب هندوستان کوههاست و در وی داروها روید که مرده بدان زنده شود،طریق بدست آوردن آن چه باشد ؟جواب دادکه این سخن از رمز و اشارات گذشتگان است و از کوهها دانشمندان را خواسته اند و از داروها سخن ایشان را و از مردگان جاهلان را،که به شنیدن آن زنده گردند و به نیروی علم حیات ابد یابند .نظیر:

گفت دانایی برای داستان                              که درختی هست در هندوستان

هر کسی کز میوه آن خورد و برد                        نی شود او پیر و نی هرگز بمرد

پادشاهی این شنید از صادقی                      بر درخت و میوه اش شد عاشقی

قاصدی دانا ز دیوان ادب                             سوی هندوستان روان کرد از طلب

سالها می گشت آن قاصد از او                            گرد هندوستان برای جستجو

شهر شهر او ازپی مطلوب گشت                 نی جزیره ماند و نی کوه و نه دشت

هر کرا پرسید کردش ریشخند                             کاین نخوید جز مگر مجنون بند

کرد عزم بازگشتن پیش شاه                              اشک می بارید و می ببرید راه

بود شخصی عالمی قطبی کریم                        اندر آن منزل که آیس شد ندیم

گفت من نومید پیش او روم                                زآستانه او به راه اندر شوم...

رفت پیش شیخ با چشمی پر آب                          اشگ می بارید مانند سحاب

گفت:شیخا وقت رحم و رأفت است             ناامیدم وقت لطف این ساعت است

گفت واگو کز چه نومیدیستت؟                        چیست مطلوب تو روبا چیستت ؟

گفت شاهنشاه کردم اختیار                               از برای جستن یک شاخسار

که درختی هست نادر در جهات                                    میوه او میوه آب حیات

سالها جستم ندیدم زاو نشان                      جز که طنز و تسخر این سرخوشان

شیخ خندید و بگفتش ای سلیم                        این درخت علم باشد در علیم !

تو به صورت رفته ای ای بی خبر                  زآن نمی یابی که معنی هشته ای

گه درختش نام شد گه آفتاب                         گاه بحرش نام شد گاهی سحاب

آن یکی کش صدهزار آثار خاست                              کمترین آثار او عمر بقاست

 

354. ...دانم که خدا...هیچ بنده دیگر چون رستم نیافرید .

ابوالقاسم فردوسی شاهنامه به شعر کرد و بر نام سلطان محمود کرد و چندین روز همی برخواند. محمود گفت:همه شاهنامه خود هیچ نیست مگر حدیث رستم ،و اندر سپاه من هزار مرد بیش چون او هست .ابوالقاسم گفت:زندگانی خداوند دراز باد ،ندانم اندر سپاه تو چند مرد چون رستم باشند ؟اما این دانم که خدا ...خویشتن را هیچ بنده دیگر چون رستم نیافرید... این بگفت وزمین بوسه داد وبرفت.ملک محمود ،وزیر را گفت :این مردک مرا به تعریض دروغزن خواند،وزیرش گفت:بباید کشت؛هر چند طلب کردند نیافتند ...

نظیر:

گفتار صدق ،مایه آزار می شود                چون حرف حق بلند شود مار می شود.

 

355.دختر خان یزد باشم؟آنجام که درد مکنه مگم. به لهجه یزدیان ،دختر خان یزد باشم و دروغ بگویم ؟همانجای مرا که درد دارد می گویم .

شرح قصه از قطعه زیر که میرزا ابوالحسن جلوه سروده معلوم می شود:

خود زنکی وقت وضع حمل بنالید                       وای فلانم به ناله کردی مقرون

گفت قرینش به ناله لفظ کمر گوی            یچ مگوی آنچه نیست عادت وقانون

گفت:دراین حال زار پا به لب گور                    گفت نیارم سخن مزور ومدهون

مرگ به من نیز روبروی نشسته است               من نتوانم کنم سخن کم وافزون

مدت سی سال کنجکاوی کردم                           قول ارسطو و فکرهای فلاطون

مشکل من حل نگشت با همه کوشش          بر سخن من گواست ایزد بی چون

من که چنینم قیاس کن دگران را             وین نه قیاسی است ناپسنده و مطعون

 

356. درآن تاریخ هنوز آن چاه را نکنده بودند...

عربی نزد قاضی گواهی داد ،مدعی علیه خواست که گواهی او را رد کند ،گفت:ای قاضی ،این عرب زر بسیار دارد و هرگز حج نگذارده و تو گواهی او می شنوی ؟عرب گفت:دروغ می گویی زیرا من در فلان تاریخ حج رفته ،مناسک به جای آورده ام .قاضی گفت : اگر راست می گویی نشان ده که زمزم کجاست ؟گفت:پیرمردی با صفاست که همواره بر در عرفات نشسته است !گفت:ای نادان ،زمزم چاهی است که از او آب می کشند و عرفات صحرایی است بی درو دیوار.عرب گفت:درآن تاریخ که من رسیده بودم هنوز آن چاه را نکنده بودند و عرفات باغی بود که در و دیوار داشت .

 

357. د رآن وقت داخل می شدند و اکنون خارج می شوند!

یکی از فرزانگان دیوانه -وش در نزدیک معاویه شد ومعاویه او را گفت:از قرآن چیزی دانی ؟گفت:بسیار دانم و نیکو دانم .گفت:بخوان تا بشنوم .گفت:بسم الله الرحمن الرحیم .اذا جاء نصرالله والفتح .و رایت الناس یخرجون من دین الله افواجا .گفت:خطا می خوانی کهیدخلون فی دین الله آمده است.گفت:آن در روزگار رسول خدا بود و اکنون همه خارج می شوند!

 

358. در جوانی شکسته باید بود !

باغبانی بنفشه می انبود                                گفت:کای گوژپشت جامه کبود

چه رسیده است از زمانه تو را                            پیر ناگشته در شکستگی زود؟

گفت:پیران شکسته دهرند                                   در جوانی شکسته باید بود

 

359. در اگر نتوان نشست!

یک غریبی خانه می جست از شتاب                       دوستی بردش خانه خراب

گفت اواین را اگرسقفی بدی                          پهلوی من مر ترا مسکن شدی

هم عیال تو بیآسودی اگر...                                  درمیانه داشتی حجره دگر

گفتآری پهلوی یاران خوش است               لیک ای جان در اگر نتوان نشست!

نظیر:

طمع خام است این مخور خام ای پسر                   خام خوردن علت آرد در بشر

کآن فلانی یافت گنجی ناگهان ...                   من هم آن خواهم چرا جویم دکان؟

کار بخت است این،و آن هم نادراست                 کسب باید کرد تا تن قادر است

کسب کردن گنج را مانع کی است                  پامکش از کار آن خود در پی است

تا نگردی تو گرفتار اگر...                                   که اگر این کردمی یا آن دگر

کز اگر گفتن رسول با وفاق                          منع کرد و گفت:هست آن از نفاق

 

360 .در تابستان ادا می کنم.

قزوینیی در کنار نهری ریسمانی پرگره در دست داشت و به آب فرو می رفت و چون برمی آمدگرهی می گشود و باز به آب فرو می شد .گفتند:چرا چنین می کنی ؟گفت:در زمستان غسل های جنابتم قضا شده ،در تابستان ادا می کنم.

 

361. در خانه آرد نماند.

آورده اند که یکی از دبیران خلفاءبنی عباس ...به والی مصر نامه می نوشت وخاطر جمع کرده بود و در بحر فکرت شده ؛وسخن می پرداخت چون درّ ثمین و ماء معین .ناگاه کنیزکش درآمد و گفت:درخانه آرد نماند.دبیر چنان شوریده طبع و پریشان خاطر گشتکه آن سیاقت سخن از دست بداد و بدان صفت منفعل شد که درنامه بنوشت که :آرد نماند.چنانکه این نامه را تمام کرد و پیش خلیفه فرستاد و از این کلمه رسید ،حیران فرو ماند و خاطرش آنرا بر هیچ حمل نتوانست کرد که سخت بیگانه بود.کس فرستاد و دبیر را بخواند و آن حال را از او باز پرسید.دبیرخجل گشت و به راستی آن واقعه را در میان نهاد.نظیر:

که نباید چنانکه گفتستند                                           باز دارد ترا ز شعر شعیر

                                                                                        (ناصرخسرو).

و در این شعر اشاره به آن مثل عرب شده است که شغلتنی الشعیر عن الشعروالبر عن البر.

اشاره:هر که خورد مال مفت می تواند شعر گفت.

 

362. درختی که پیوسته بارش خوری ...

جوانی ز ناسازگاری جفت                                        بر پیرمردی بنالید و گفت

گران باری از دست این خصم چیر                       چنان می برم کآسیا سنگ زیر

به سختی بنه گفتش ای خواجه دل                     کس از صبر کردن نگردد خجل

به شب سنگ بالایی ای خانه سوز                       چرا سنگ زیرین نباشی بروز

چو از گلبنی دیده باشی خوشی                          روا باشد ار بار خارش کشی

درختی که پیوسته بارش خوری                        تحمل کن آنگه که خارش خوری.

 

                             *                *                 *

همه روز اگر غم خوری غم مدار                         چو شب غمگسارت بود در کنار

چو مستور باشد زن و خوب روی                     به دیدار او در بهشت است شوی

کسی برگرفت از جهان کام دل                              که یک دل بود با وی آرام دل

دل آرام باشد زن نیکخواه                                            و لیکن زن بد خدایا پناه

به زندان قاضی گرفتار به                                      که در خانه دیدن بر ابرو گره

 

363. در دانش به کجا رسیده ای؟

فیلسوفی را گفتند :در علوم به کجا رسیده ای؟گفت:به حدی که می دانم که چیزی نمی دانم .نظیر:

تا به جایی رسید دانش من                                       که بدانم همی که نادانم

 

364.درد را دردمند دریابد.

 آن شنیدی که رفت نادانی                                        به عیادت به درد دندانی

گفت:باد است از این مباش حزین                          گفت آری،ولیک سوی تو این

باد باشد چو بی خبر باشی                                  آب و آتش چو خاک برپاشی

بر من این درد کوه پولاداست                             چون تو زین فارغی ترا باد است

 

365. در دریای سرمد است علی جانشین محمد است علی.

گویند:ابلهی به نامزد بازی می رفت. گفتند:رسم این است که در دیدار اول،شعر مناسب خوانی و سیبی به جانب دختر بیندازی .مرد بیآمد و از دور سیبی را با قوت هر چه تمام تر به سر نامزد خود زد و سر وی بشکست .سپس خواند :در دریای سرمد است علی جانشین محمد است علی.

 

366. درزی در کوزه افتاد

به شهری مردی درزی بود و بر در دروازه شهر دکان داشت و کوزه یی از میخی آویخته بود و هوس آنش بودی که هر جنازه یی که از شهر بیرون بردندی، وی سنگی در آن کوزه افگندی و هر ماه حساب آن سنگ ها بکردی که چند کس را بردند.و باز کوزه تهی کردی و از میخ درآویختی و سنگ همی افگندی تا ماه دیگر .تا روزگاری برآمد .ازقضا درزی بمرد .مردی به طلب درزی آمد . از مرگ درزی خبر نداشت و در دکانش بسته دید، همسایه را پرسید که : درزی کجاست که حاضر نیست ؟همسایه گفت :درزی در کوزه افتاد.                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                      

 

367. درمان بد مست سیلی بود

کسی را که بدمست باشد،قفا                        چنان کن به سیلی که نیلی بود

که پیران هشیار دل گفته اند                            که درمان بد مست سیلی بود.

 

368. در لنگر ما یار دیگر همین درد دارند.

قلندری نبض به طبیب داد . پرسید که مرا چه رنج است ؟گفت:ترا رنج گرسنگی است و او را به هریسه یی مهمان کرد .قلندر چون سیر شد،گفت:در لنگر ما ده یار دیگر همین درد دارند.

369. در مشت غربیل نگنجد !

می گویند پادشاهی پسر خود را به جماعتی اهل هنر سپرده بود تا او را از علوم نجوم و رمل وغیره آموخته بودند و استاد تمام گشته با کمال کودنی و بلاهت ، روزی پادشاه انگشتری در مشت گرفت،و فرزند خود را امتحان کرد که بیا بگو درمشت چه دارم ؟گفت:آنچه داری گرد است و زرداست ومجوف است،گفت:چون نشان های راست دادی پس حکم کن که آن چه چیز باشد ؟گفت می باید که غربیل باشد،گفت:آخر این چندین نشان های دقیق را که عقول در آن حیران شوند دادی از قوت تحصیل و دانش ،این قدر بر تو چون فوت شد که در مشت غربیل نگنجد!

اکنون همچنین علمای اهل نماز در علوم موی می شکافند و چیزهای دیگر را که به ایشان تعلق نداردب ه غایت دانسته اند و ایشان را بر آن احاطت کلی گشته و آنچه مهم است و به او نزدیک تر از همه آن است خودی اوست و خودی را نمی داند همه چیزها را به حل و حرمت حکم می کند که این جایز است وآن جایز نیست و این حلال است یا حرام است ،خود را نمی داند که حلال است یا حرام است ،جایزاست یا ناجایز است ،پاک است یا ناپاک است...نظیر:

صدهزاران فصل داند از علوم                             جان خود را می نداند آن ظلوم

داند او خاصیت هر گوی                                     در بیان جوهر خود چون خری

که همی دانم یجوز ولایجوز                                 خود ندانی تو یجوزی یا عجوز

 

370. در مکتوب من سهوی نیست ،اگر سهوی باشد در پشتو باشد.

ترکمانی بایکی دعوی داشت، پشتویی پر گچ کرد و پاره یی روغن گداخت و بر سر آن ریخت و از بهر قاضی رشوت برد.قاضی بگرفت و طرف ترکمان گرفت و قضیه را چنانکه او می خواست به پایان برد ،و مکتوبی مسجل و مهر کرده به ترکمان داد.پس از یک هفته قضیه روغن معلوم شد .قاضی ترکمان را بخواست که در آن مکتوب سهوی هست بیار تا اصلاح کنم .ترکمان گفت :در مکتوب من هیچ سهوی نیست ،اگر سهوی باشد در پشتو باشد !

 

371. در هر مصراع یک بیضه گذاشته ای!

گویند:جامی شاعر(وفات898ه .ق .)این اشعار فردوسی را به عبدالله هاتفی خواهرزاده خویش داد و آزمایش خواست:

درختی که تلخ است وی را سرشت                    گرش بر نشانی به باغ بهشت

ور از جوی خلدش به هنگام آب                           به بیخ انگبین ریزی و شهد ناب

سرانجام گوهر ببار آورد                                             همان میوه تلخ بار آورد

هاتفی گفت:

اگر بیضه زاغ ظلمت سرشت                                نهی زیر طاووس باغ بهشت

به هنگام آن بیضه پروردنش                                     زانجیر جنت دهی ارزنش

دهی آبش از چشمه سلسبیل                             بدان بیضه دم در دمد جبرئیل

شود عاقبت بیضه زاغ ،زاغ                                   کشد رنج بیهوده طاووس باغ

جامی گفت:نیک گفته ای،ولی درهر مصراع یک بیضه گذاشته ای!

 

372. درودگری کار بوزینه نیست!

آورده اند که:بوزینه یی درودگری را دید که بر چوبی نشسته بود و آن را می برید و دو میخ پیش او،هرگاه که یکی را بکوفتی دیگری که بیشتر کوفته بودی برآوردی ،در این میان درودگر به حاجتی برخاست ،بوزینه بر چوب نشست از آن جانب که بریده بود ،بیضه های او در شکاف چوب آویخته شد و آن میخ که در کار بود پیش از آنکه دیگری بکوبد برآورد ،هر دو شق چوب بهم پیوست ،بیضه های او محکم در میان بماند ،از هوش بشد .درودگر باز رسید وی را دست بردی سره بنمود تا در آن هلاک شد و از اینجا گفته اند :درودگری کار بوزینه نیست.

 

373.درهم های خویش نگاه دار !...

احمدبن یعقوب رازی گفت که ازعبدالرحمن بن ابوحاتم رازی شنیدم که می گفت: با پدرم در شام در حال کوچ می رفتیم .وارد شهری شدیم .من مردی را دیدم که بر سر راه ایستاده بود و با ماری بازی می کرد و می گفت: کیست که مرا درهمی

دهد تا این مار را به شکم فرو برم؟پدرم به سوی من نگاه کرد و گفت:ای پسر!درهم های خود نگاه دار،زیرا که این مرد برای خاطر آنها ،ماران را فرو می برد .

 

374.دروغ می گوییدتا از تمام بدیها برهید!

گویند:مردی پیش پیامبر (ص)آمد وگفت:یا رسول الله ،من چهار خصلت را با تو در میان می نهم :زنا کاری،دزدی،باده خوری و دروغگویی؛تو دوست داری کدام یک ازاین چهار را ترک کنم؟گفت:دروغ مگوی .مرد برفت و خواست تا زنا بکند،پیش خود گفت:پیامبر خدا از من می پرسد،اگر انکارکنم ،پیمان خود را شکسته باشم و اگر

اقرار کنم مرا حدزنند.پس از زنا کردن منصرف شد؛آنگاه همت کرد تا چیزی بدزدد و یا شرابی بنوشد و در هر دو مورد مانند مورد نخستین اندیشه کرد و پیش پیامبر آمد وگفت:یا رسول الله،همه را ترک کردم.

 

375.دروغ می شنوم و حرام می خورم!

یکی از ندیمان پادشاه را گفتند:حال شما با او چیست؟ گفت:چنانست که خدای بزرگ گفت...دروغ را می شنوند و مال حرام را می خورند !من نیز دروغ می شنوم و حرام می خورم .

 

376.دروغ و وقاحت!

دو نفر درباره چیزی که برفراز بلندی یی دیده می شد،گفتگو می کردند .یکی می گفت:کلاغ است،و دیگری می گفت:لنگه کفش است و هر کدام بر راستی گفتار خویش سوگند می خوردند .چون نزدیک شدند پرید .اولی گفت:دیدی پرنده بود؟دومی گفت:زنم به سه طلاق اگر کفش نبود با اینکه بپرد و به مکه برسد!

 

377.دروغی مصلحت آمیز به که راستی فتنه انگیز.

پادشاهی شنیدم به کشتن اسیری اشارت کرد.بیچاره در آن حالت نومیدی ملک را دشنام دادن گرفت و سقط گفتن که گفته اند :هر که دست از جان بشوید هر چه در دل دارد بگوید.ملک پرسید چه می گوید؟یکی از وزرای نیک محضر گفت:ای خداوند ،همی گوید...و فروخورندگان خشم و گذرندگان از گناه مردم ، ملک را رحمت آمد و از سرخون او درگذشت.وزیر دیگر که دشمن او بود گفت:ابنای جنس ما را نشاید در حضرت پادشاهان جزبه راستی سخن گفتن .این،ملک را دشنام داد و ناسزا گفت.پادشاه روی از این سخن درهم آورد و گفت:آن دروغ وی پسندیده تر آمد مرا از این راست که تو گفتی که روی آن در مصلحتی بود و بنای این بر خبثی ،و خردمندان گفته اند:دروغی مصلحت آمیز به که راستی فتنه انگیز.

 

378.در هر دکان صدمن نان بمانده بود و کس نمی خرید.

شنیدم که در غزنین نانوایان در دکانها ببستند و نان نایافت شد و غریبان و درویشان در رنج افتادند و به دادخواهی به درگاه شدند و پیش سلطان ابراهیم بنالیدند ،فرمود تا همه را حاضر کردند ،گفت:چرا نان تنگ کردید؟گفتند: هر باری گندم و آرد که دراین شهر می آرند نانوایان تو می خرند و در انبار می کنند و می گویند :فرمان چنین است ،و ما را نمی گذارند که یک من آرد بخریم .سلطان بفرمود تا نانوای خاص را بیاورند و زیر پای پیل افگندند،چون مرد بر دندان پیل ببستند و در شهر بگردانیدند و آواز در دادند که هر کس در دکان باز نگشاید از نانوایان با او همین کنیم و انبارها خرج کردند و میان نانوایان پخش کردند .نماز شام در هر دکانی پنجاه من نان بمانده بود کس نمی خرید.

 

379.دزد مبارک قدم !

بازرگانی بود بسیار مال اما به غایت دشمن روی و گران جان و زنی داشت روی چون حاصل نیکوکاران و زلف چون نامه گنه کاران ،شوی برو به بلاهای جهان عاشق و او نفور و گریزان ،که به هیچ تأویل تمکین نکردی و ساعتی مثلا به مراد او نزیستی ...و مرد هر روز مفتون تر می گشت تا یک شب دزدی در خانه ایشان رفت.بازرگان در خواب بود .زن از دزد بترسید و او را محکم در کنار گرفت.از خواب در آمد و گفت:این چه شفقت است و به کدام وسیلت سزاوار این نعمت گشتم؟چون دزد را بدید آواز داد که :ای شیرمرد مبارک قدم ،آن چه خواهی حلال پاک ببر که به یمن قدم تو این زن بر من مهربان شد.

نظیر: عدو شود سبب خیرگر خدا خواهد .

 

380.دزد آشکار دست دزد نهانی را می برد!

گویند:عمروبن عبید به گروهی برگذشت که ایستاده بودند .پرسید:چه خبراست؟گفتند:پادشاه دست دزدی را می برد.عمرو گفت:عجب است که دزد نهانی دست دزد آشکار را می برد!

 

381.دزدی بی آرزو و پاداش آن

گویند:اسکندر روزی برتخت نشسته بود و بار داده .دزدی را پیش او آوردند .فرمود که:بردار کنیدش .دزدگفت:ایها الملک!من دزدی کردم ،و مرا هیچ آرزوی آن نبود و دل تو نخواهد .نظیر:

گفت دزدی شحنه را کای پادشاه                              آنچه کردم بود آن حکم اله

گفت شحنه آنچه من هم می کنم              حکم حق است ای دوچشم روشنم !

از دکانی گرکسی تربی برد                              کاین زحکم ایزد است ای باخرد

برسرش کوبی دوسه مشت گره                      حکم حقست این که اینجا باز نه

 

382.دلالان بهترین دوستان شیطان اند!

شخصی شیطان را در خواب دید و پرسید که:کدام طایفه  را دوست تر داری ؟گفت:دلالان را.پرسید:چرا؟گفت:از بهر آن که من به سخن دروغ از ایشان خرسند بودم ،ایشان سوگند دروغ را نیز بدان افزودند .

نظیر :هر کاسبی سرمایه یی دارد و سرمایه دلال دروغ گویی است.

 

383.دلت را پاره کن نه لباست را!

ابراهیم صوفی را از خرقه پاره کردن در وقت سماع پرسیدند ،گفت:موسی از تورات را بربنی اسرائیل خواند و یکی از آنها پیراهن خود را برتن درید ،خدای موسی را گفت:او را بگوی دلت را پاره کن نه لباست را.

 

384.دلخواه ای خورین ،یا فرمانروا حکم کرده؟ ای خورین ،در لهجه لران به معنی می خورید باشد .

لری در شهر جمعی را دید که شراب می نوشیدند و به سبب زمختی و دبشی شراب هر نوبت روی ترش کرده ،ابروان در هم می کشیدند .لر یقین کرد که خوردن چنین چیزی به دلخواه نتواند بود و البته آنان را حاکم به کیفر گناهی بدین کار ملزم و مجبورکرده است .از اینرو پرسید که:آیا این را به اختیار خورید یا حاکم دستور داده است ؟!

 

385. دل خوش دار که آن نیز در این دو روز می شکند .

مولانا قطب الدین به عیادت بزرگی رفت .پرسیدکه:چه زحمت داری؟گفت:تبم می گیرد و گردنم درد می کند .اما شکر که یک دو روز است تبم شکسته است ،اما گردنم هنوز درد می کند .گفت:دل خوش دار که آن نیز در این دو روزه می شکند.

 

386. دل را دختر همسایه برد !

خواستم از خادم مطبخ حساب                        بره یی کو کشت و از سرمایه برد

گفت:بر رسم وفا و سود تست                           حشو آن همسایه بی مایه برد

پیه و دنبه حاجی و سقا گرفت                                شیردان را گنده پیر دایه برد

گفتمش:دل را کجا بردی که نیست؟                  گفت:دل را دختر همسایه برد!

 

387. دلسوزی از اخلاق کودکان است !

مردی پیش محمدبن عبدالملک خلیفه اموی آمد و گفت:بدو سبب باید در حق من احسان کنی :یکی همسایگی و دیگری بدحالی و این دو مایه مهرآوری و مهربانی است .محمد عبدالملک گفت:همسایگی میان دیوارهاست و دلسوزی از اخلاق کودکان است و از پیش من دور شو !

و گویند:یک هفته نگذشت که سرنگون شد.

 

388. دنیا را از اهل دنیا و آخرت را از اهل آن خواهم .

روزی شبلی پیش یکی از ابنای دنیا فرستاد و از وی چیزی دنیوی طلب کرد .آن کس در جواب گفت که:دنیا هم از او طلب که آخرت طلبی .شبلی جواب باز فرستاد که تو خسیسی و دنیا خسیس و خدا شریف است و آخرت شریف ،خسیس از خسیس خواهم و شریف ازشریف .نظیر:

خواست وقتی ز عجز دینداری                                        از یکی مالدار دیناری

آنگهی مالدار بی هنجار                                          مهر بر لب نهاده دل مردار

یک دو بارش چو گفت سائل راد                                مالدار اینچنین جوابش داد

گفت:اگر حق پرستی ای تن زن                           دین ودنیا ز حق طلب نه زمن

گفت دین هست نیک و دنیا بد                                نیک از و خواهم و ز تو بد بد

که مرا گفته اند از پی دل                                  حق ز حق خواه و باطل از باطل

 

389. دنیا را چون دیدی ؟

نوح پیامبر را گفتند:دنیا را چون یافتی ؟گفت:چون خانه یی که دو در داشته باشد از یکی وارد شوم و از یکی خارج شدم .نظیر:

نوح را عمر جمله ده صد بود                                 حرص و امید آن او بر آن آسود

کرد وی را سوال روح امین                                         سر ز بالا نهاده بر پایین

کای ترا عمر از انبیاءافزون                                  چون گذر کرد بر تو دینی دون

بر چه سان یافتی جهان را تو                                چون گذر کرد بر تو دنیی دون

گفت:دیدم جهان چو تیم دو در                                   آمدم از دری ،شدم ز دگر

نوز ناسوده تن زسیر سبیل                                         کآمد آواز پر نهیب رحیل

نظیر:

ازآن سرد است این کاخ دلاویز                               که تا گرم کردی گویدت خیز          

                                                                                           (نظامی).

نظیر:

از این سرای دو درچون ضرورت است رحیل

                                                 رواق طاق معشیت چه سر بلند و چه پست

                                                                                              (حافظ).

 

390. دنیا رو به او آورده است و وی از دنیا می گریزد !

ابن ابی لیلی،ابن سیرین .را گفت نبینی این ابو حنیفه این جولاهه را که هر چه ما بدان فتوی کنیم بر ما رد کند؟گفت:ندانم جولاهه بچه است یا چیست؟اما دانم که :دنیا رو به او آورده است و وی از او روی برگردانیده است و حال آنکه ما آنرا می جوییم .

 

391. دوا اینجا شفا آنجا ! معروف است که شفاءالدوله -پدر شجاع الدین شفا-در قم شفا خانه (مطب)داشت و این شفا خانه برابر صحن حضرت معصومه بود.دکتر شفاءالدوله به جای اینکه در تابلوی مطب خود بنویسد :پزشک متخصص امراض داخلی وخارجی و زنانه ومردانه...،

با اشاره به صحن حضرت معصومه ،یک شعر لطیف با خط خوش برکاشی قشنگ نوشته و در واقع تمام مسوولیت را از خود سلب کرده بود ،آن شعر اینست:

مطب دکتر اینجا ،کاخ بنت و مصطفی آنجا   

                                                      بشارت دردمندان را،دوا اینجا و شفا آنجا!

 

392. دوبار دیگر را خود بر عهده گرفتم .

زنی زیبا شوهر را پیش قاضی بردوگفت:زنی جوانم و شوهرم به من نمی پردازد و شب همه شب پشت به من می خوابد.مردگفت:ای قاضی ،دروغ می گوید ،من هر شب سه نوبت خدمت به جای می آورم و زیاده بر این قوت ندارم !زن گفت:من به کمتر از پنج بار راضی نشوم و به هیچ حال از عدد چیزی نکاهم .قاضی گفت:عجب حالی است ،هیچ دعوی پیش من نیاوردند که من در آن دعوی زیانی ندیدم ،اکنون برای رفع خصومت شما دو بار دیگر را خود بر عهده گرفتم تا پنج بار تمام شود و نزاع از میان شما برخیزد...

مردگفت:زهی قاضی مهربان و دینار مسلمان !...

 

393. دوبار رافضی شده ام .

امیر طغاجار از مولانا قطب الدین پرسید که:رافضی که باشد ؟

گفت:آنکه زن را از..ن گاید. دست بر دهان خود نهاد و گفت:ای وای من ایکی یول رافضی اولماشم !یعنی :ایوای من دوبار رافضی شده ام

 

394. دو تا بشنو یکی بگو!

از حکیمی پرسیدند چرا شنیدن تو از گفتن زیادی است ؟گفت:زیرا که مرا دو گوش داده اند و یک زبان یعنی دو چندان که می گویی می شنو.

نظیر:

کم گوی و به جز مصلحت خویش مگوی        وز هرچه نپرسدت کسی پیش مگوی

گوس تو دو دادند و زبان تو یکی                  یعنی که دو بشنو و یکی بیش مگوی

 

395. دور و تسلسل میان خواست خدا و بنده.

مأمون عباسی ،ابوالعتاهیه شاعر را گفت:وقتی خدا بنده خود را می گوید :چرا از من اطاعت نمی کنی،جوابش چه می تواند باشد ؟گفت:میگوید:پروردگارا،اگر توفیق ام دهی از تو اطاعت می کنم .مأمون گفت:خدا می گوید:اگر تو از من اطاعت کنی .آنگاه من تو را توفیق می دهم .ابوالعتاهیه گفت:باز بنده گوید اگرتوفیقم می دادی اطاعت می کردم چرا آنچه بنده می خواهد نسیه باشد ولی آنچه خدا می خواهد نقد باشد ؟مأمون گفت:سخن حسابی در این باره چیست؟ابوالعتاهیه گفت:ای امیر از این سخن در گذر ،که این مشکل همچنان پایدار است و پایان آن باز به آغاز سخن باز می گردد.اشاره

درمیان جبری و اهل قدر                           همچنان بحث است تا حشر ای پسر

 

396. دوستان ازغم یکدیگرنیاسایند.

آن شنیدی که عمر خطاب                                   دید قومی نشسته در محراب

کرد از آن قوم میر عدل سوال                               که کدامید و چیستتان احوال؟

جمله گفتند ما رفیقانیم ...                                   همه یک راه و یک طریقانیم

یکدگر را برادران شده ایم                               یک دل و جان و یک زبان شده ایم

گفت عمر که بی حضور دگر                                      کیسه یکدیگر کنید نظر...

همه گفتند زآن خویش خوریم                                   وز زر و سیم یار بی خبریم

گفت عمر که کار محکم نیست                       وین سخن جمله را مسلم نیست

به دل آنگه برادران باشید                                         که زر و سیم یار بر پاشید

هیچ نآید تغیری پیدا                                               نبود غم جدا و کیسه جدا

نه یکی را بود ز مال افواج                                 وآن دگر کس به جبه یی محتاج

همه یکسان توانگر و درویش                            به زر و سیم نا شده کم و بیش

پیش از این دوستان چنین بودند                                 کز غم یکدیگر نیآسودند

جان یکی بودی ار بدی تن دو                                 حال بودی یکی و مسکن دو

 

397. دوست می داشتم که یکی از آنها حاضر بودند و تو این سخن می گفتی .گویند ثئوسیوس شاعر بزرگ یونانی را خبر دادند که یکی از دشمنانت ترا به بدی و دشنام یاد کرده است .وی رجز گونه یی به سبک یونانیان ساخت و گفت:گویند که سگی و بوزینه یی را به گورستان درندگان گذر افتاد.بوزینه با سگ گفت:بیا تا برای این مردگان آمرزش خواهیم.سگ در پاسخ گفت:میان تو و ایشان این آشنایی از کجا پدید آمده؟بوزینه گفت:شگفت است ،مگر ندانسته ای که اینها همه غلامان و چاکران ما بوده اند؟سگ گفت:نه والله ،هرگز من این ندانسته ام،ولیکن دوست داشتم که یکی از آنها اینجا حاظر بودند و تو این سخن می گفتی.

 

398. دوستان خدا و رفتارشان با بدکاران!

نقل است که [با یزیدبسطامی]شبی از گورستان می آمد .جوانی از بزرگ زادگان بسطام بربطی می زد .چون نزدیک شیخ رسید ،شیخ گفت:لاحول ولاقوةالابالله .جوان بربط بر سر شیخ زد و هردو بشکست .شیخ باز زاویه آمد و صبح زود بهای بربط بدست خادم داد و با طبقی حلوا پیش آن جوان فرستاد و عذر خواست وگفت:او را بگوی که با یزید عذر می خواهد و می گوید که دوش آن بربط در سرما بشکستی ،این قراضه بستان و دیگری را بخر و این حلوا بخور تا غصه آن از دلت برود!

چون جوان حال چنان دید،بیآمد و در پای شیخ افتاد و توبه کرد و بسیار بگریست و چند جوان با او موافقت کردند به برکت اخلاق شیخ .نظیر:

یکی بربطی در بغل داشت مست                   به شب درسر پارسایی شکست

چو روز آمد آن نیکمرد سلیم                               بر سنگدل برد یک مشت سیم

که دوشینه معذور بودی و مست                           ترا و مرا بربط و سر شکست

مرا به شد آن زخم و برخاست بیم                        ترا به نخواهد شد الا به سیم

از این دوستان خدا بر سرند                              که از خلق بسیار بر سر خورند

 

399. دوستی،نسیه نباشد .هارون الرشید از بهلول پرسید که:دوست ترین مردم نزد تو کیست ؟

گفت:آنکس که شکم مرا سیر کند .گفت:اگر من شکم تراسیر کنم مرا دوست داری؟گفت:دوستی،به نسیه نباشد.