301.حجاب از
دل خود برگیرم
و بر دل
برادران نهم؟!...
از شبلی می
آید که چهار
هزار دینار را
یک به یک جمله
به دجله
انداخت ،گفتند:چه
می کنی ؟گفت:سنگ
به آب اولی تر
،گفتند :چرا به
خلق ندهی
؟گفت:ای سبحان
الله من به
خدای چه حجت
آرم که حجاب
آرم که حجاب از
دل خود بردارم
و بردل
برادران نهم .
302.حجاج هیچ
ظلمی به من
نکرده ،ظالم
درخور ظلم است.
در عهد امارت
حجاج روزی
شعبی او را بر
درازدستی و
ظلم ملامت کرد
.حجاج به ترازو
یک دینار زر
بسخت و به دست
شعبی داد و گفت:در
بازار صرافان
بصره شو و به
همه دکان ها
این زر برکش تا
بگویند که وزن
آن چند
است؟شعبی
برفت و به هر
دکان که رسیدی
،صراف گمان
بردی که
بخواهد فروخت
و زر را کم
آوردی و گفتی
که از یک دینار
چندین کم است و
هر کس برخلاف
چیزی می گفتند.
شعبی بیآمد و
با حجاج تقریر
کرد .حجاج او
را گفت :به
فلان کوی برو ،آنجا
خانه یی هست
بدین نشان و
شخصی در آنجا
می نشیند ،او
را بگوی که این
زر وزن کند .هر
گاه او بگوید
که یک مثقال
راست است ،پس
از آن از وی
بپرس که:از
حجاج هیچ ظلمی
به تو رسیده
است تا چه
گوید؟شعبی
برین نشان که
داد،بر در
خانه آن صراف
آمد و صراف زر
وزن کرد و گفت:راست
است .شعبی از
وی سوال کرد که
از حجاج هیچ
ظلمی به تو
رسیده است ؟گفت:نه،من
از دولت او
آسوده ام ،چه
ظلم دیگران از
ما باز می دارد
،شعبی متعجب
بماند و بیآمد
و با حجاج بگفت.
حجاج گفت:تو
ندانسته ای که
به سبب بسیاری
ظلم که ایشان
بر خود می کنند
،خدای عزوجل
مرا بر ایشان
مسلط
گردانیدتا بر
ایشان ظلم کنم
و اگر ایشان با
خدا و مردم
راست روند و حد
خود نگاه
دارند ،من
هرگز
برنجانیدن
ایشان توفیق
نیابم.
نظیر:
هرکه او عدل
خویش بگذارد
ظالمی
را خدای
بگمارد
تا برآرد
زمال و جانش
دمار
ظلم
او را به ظلم
سازد کار
303. حرف ها زد که
نفهمیدم من .
میر داماد
شنیدستم من
که
چو بگزید بن
خاک وطن
بر سرش آمد و
از وی پرسید
ملک
قبر که :«من ربک
من؟»
میر بگشاد دو
چشم بینا
آمد
از روی فضیلت
به سخن
اسطقسی است
بدو داد جواب
اسطقسات
دگر زومتقن
حیرت افزودش
از این حرف ملک
برد
این واقعه پیش
ذوالمن
که زبان دگر
این بنده تو
می
دهد پاسخ ما در
مدفن
آفریننده
بخندید و بگفت
تو
بدین بنده من
حرف مزن
او در آن عالم
هم زنده که بود
حرف
ها زد که
نفهمیدم من!
304. حساب منفعت
هایش را می کند
.
بازرگانی به
سفر می رفت ،غلام
سیاه خویش را
در حجره به جای
خویش گذاشت .رندان
و قلاشان شهر
از بلاهت و
نادانی غلام
آگاه بودند .کالای
دکان را با
قیمت های گزاف
به نسیه
ببردند .خواجه
چون از سفر
بازگشت ،چیزی
از خواسته بر
جای نیافت .از
غلام مواخذت
کرد .غلام گفت:
جمله را به
بهای گران به
نسیه فروخته
ام.از نام و
نشان
خریداران
پرسید.گفت:آنان
را نشانم !کاسه
یی از جغرات
نزد خواجه بود
،بر سر غلام زد.خون
به رخسار غلام
بدوید .سپیدی
ماست و سرخی
خون با سیاهی
زمینه آمیغی
مضحک پدید
آورده بود ،خواجه
از کار و دیدار
غلام در خنده
شد. غلام گفت:چرا
نخندی ،شمار
سودها را می
کنی !
305. حسن ،فربه
شده ای ؟
آورده اند که:
خواجه نظام
الملک پیش از
یافتن وزارت
آلب ارسلان ،منشی
«ابن شاذان »در
بلخ بود،با
حقوق اندکی که
به وی می دادند
می ساخت.ابن
شاذان نیز به
اندازه به
خواجه پول می
داد که بخورد و
نمیرد .وی
همیشه می گفت :نویسنده
را قلم کافی
است ، مال دنیا
برایش وبال
است و از این
روی ،هر وقت
گمان می برد که
خواجه را از
متاع و مال
دنیا چیزی جمع
گشته است،می
گفت:حسن،فربه
شده ای ؟و
خواجه هر چه
داشت از وی می
گرفت .
306. حسنک وزیر و
مرکب چوبین!
امروز که من
این قصه آغاز
می کنم ...از این
قوم که سخن
خواهم راند یک
دو تن زنده اند
در گوشه یی
افتاده و
خواجه بوسهل
زوزنی چند سال
است که
درگذشته است و
به پاسخ آن که
از وی رفت
گرفتار و ما را
با آن کار نیست-
هر چند مرا از
وی بد آمد- که
عمر من به شصت
و پنج آمده و
بر اثر وی می
باید رفت و در
تاریخی که می
کنم سخنی
نرانم که آن به
تعصبی و
افزونیی کشد و
خوانندگان
این تصنیف
گویند شرم باد
این پیر را ،بلکه
آن گویم که...خوانندگان
اندر آن با من
موافقت کنند و
طعنی نزنند.این
بوسهل مردی
امام زاده و
محتشم و فاضل و
ادیب بود اما
شرارت و
بدخویی درطبع
وی موکد شده
بود - و آفرینش
خدای را
دگرگونی
نتوان- و با آن
شرارت ،دلسوزی
نداشت و همیشه
چشم نهاده
بودی تا
پادشاهی بزرگ
و جبار ،بر
چاکری خشم
گرفتی و آن
چاکر را لت زدی
و فرو گرفتی ،این
مرد از کرانه
بجستی و فرصت
جستی و تضریب
کردی و المی
بزرگ بدین
چاکر رسانیدی
و آن گاه لاف
زدی که فلان را
من فرو گرفتم ...و
خردمندان
دانستندی که
نه چنانست و
سری می
جنبانیدندی و
پوشیده خنده
می زدندی که وی
گزاف گوی است.جز
استادم که وی
را فرو
نتوانست بردن
و گرچه بوسهل
در کار وی نیز
بسیار تضریب
کرد ولی فضل
ایزد با او
مساعدت نکرد و
دیگر آنکه
بونصر مردی
بود عاقبت
نگر،در
روزگار امیر
محمود ...بی آن
که مخدوم خود
را خیانتی کند
دل این سلطان
مسعود را نگاه
داشت ...زیرا که
دانست تخت ملک
پس از پدر وی
را خواهد بود .ولی
حال حسنک خود
دیگر بود که بر
هوای امیر
محمد و نگاه
داشت دل و
فرمان محمود
این خداوند
زاده را
بیازرد و
چیزها کرد و
گفت که
همسالان وی آن
را برنمی
تافتند تا به
پادشاه چه رسد،...و
چاکران و
بندگان را
زبان نگاه
باید داشت با
خداوندان ،که
محال است
روباهان را با
شیران چرخیدن
و بوسهل با جاه
و نعمت و مردمش
درجنب امیر
حسنک یک قطره
آب بود از رودی
.اما از وی
تعدیها رفت و
زبان درازیها
کرد و از همه
یکی این بود که
عبدوس را گفت«امیر
را بگوی که من
آنچه می کنم به
فرمان خداوند
خود می کنم ،اگر
وقتی تخت
پادشاهی به تو
رسد حسنک را
بردار باید
کرد».و لاجرم
چون سلطان{مسعود}پادشاه
شد،این مرد بر
مرکب چوبین
نشست و بوسهل و
غیربوسهل در
این
کیستند؟که
حسنک عاقبت
تهور و تعدی
خود کشید و
پادشاه بر سه
چیز نشکیبد:عیب
جویی و طعنه در
فرمانروایی و
فاش کردن راز و
دراز دستی در
حرم .چون حسنک
را از بست به
هرات آوردند ،بوسهل
زوزنی او را به
علی رایض چاکر
خویش سپرد و
رسید بدو از
انواع
استخفاف و
خواری آنچه
رسید ،که چون
بازجستی نبود
انتقامها و
ناجوانمردیها
رفت و بدین سبب
مردمان زبان
بربوسهل دراز
کردند که :زده
و افتاد را
توان زد،مرد
آنست که دز
زمان توانایی
بخشایش به کار
تواند آورد و
چون
امیرمسعود ...از
هرات قصد بلخ
کرد،علی رایض
حسنک را به بند
می برد و
استخفاف می
کرد و تعصب و
دشمنی و
انتقام در
میان می بود...و
هم...زوزنی به
بلخ در امیر می
دمیدکه ناچار
حسنک را بر دار
باید کرد و
امیر بس حلیم و
کریم
بود،جواب
نگفتی و متعمد
عبدوس گفت:روزی
پس از مرگ حسنک
از استادم
شنودم که امیر
بوسهل را گفت:حجتی
و عذری باید
کشتن این مرد
را .بوسهل گفت«حجت
بزرگ تر از
اینکه مرد
قرمطی است و
خلعت مصریان
استد،تا
امیرالمومنین
القادر بالله
بیازرد و نامه
از امیر محمود
باز گرفت و
اکنون
امیرالمومنین
پیوسته از این
می گوید و
خداوند یاد
دارد که به
نیشابور رسول
خلیفه آمد و
لوا و خلعت
آورد و منشور و
پیغام در این
بابت برچه
جمله بود .فرمان
خلیفه در این
باب نگاه باید
داشت.»امیر
گفت تا دراین ...چون
بوسهل درین
باب بسیار
بگفت،یک روز
خواجه احمد
حسن را،چون از
بار باز می
گشت،امیر گفت
که خواجه تنها
به طارم
بنشیندکه سوی
او پیغامی است.خواجه
به طارم رفت و
امیر مرا که
عبدوس ام
بخواند و گفت:خواجه
احمد را بگوی
که:حال حسنک بر
تو پوشیده
نیست که به
روزگار پدرم
چند درد در دل
ما آورده است و
چون پدرم
گذشته شد،چه
قصدها کرد
بزرگ در
روزگار
برادرم ولکن
نرفتش و چون
خدای ...بدان
آسانی تخت
پادشاهی به ما
داد اختیار
آنست که عذر
گناهکاران
بپذیرم و به
گذشته مشغول
نشویم ،اما در
اعتقاد این
مرد سخن می
گویند که:خلعت
مصریان بستد
به رغم خلیفه و
امیرالمومنین
بیازرد و
مکاتبات از
پدرم بگسست و
می گویند رسول
را که به
نشابور آمده
بود و عهد و
لوا و خلعت
آورده پیغام
داده که حسنک
قرمطی است وی
را بر دار
بایدکرد» و ما
این به نشابور
شنیده بودیم و
نیکو یاد نیست
؛خواجه
اندرین چه
بیند و چه
گوید؟چون
پیغام
بگزاردم
خواجه دیری
اندیشید پس
مرا گفت:بوسهل
زوزنی را با
حسن چه افتاده
است که چنین
مبالغت ها در
خون او گرفته
است ؟نیکو
نتوانم دانست
،این مقدار
شنوده ام که یک
روز به سرای
حسنک شده بود
به روزگار
وزاتش پیاده و
به دراعه ،پرده
داری بروی
استخفاف کرده
بود و وی را
بینداخته .گفت«ای
سبحان الله !این
مقدار اندوه
را چه در دل
باید داشت ». پس
گفت:خداوند را
بگوی که در آن
وقت که من به
قلعه کالنجر
بودم
بازداشته و
قصد جان من
کردند و خدای
بزرگ نگاه
داشت،نذرها
کردم و
سوگندان
خوردم که در
خون کس ،حق و
ناحق ،سخن
نگویم.بدان
وقت که حسنک از
حج به بلخ آمد
و ما قصد
ماوراء النهر
کردیم و با
قدرخان دیدار
کردیم ،پس از
بازگشتن به
غزنین مرا
بنشاندند و
معلوم نه که در
باب حسنک چه
رفت و امیر
ماضی با خلیفه
سخن برچه روی
گفت.بونصر
مشکان خبرهای
حقیقت دارد ،از
وی باز باید
پرسید .و
امیرخداوند
پادشاه است
آنچه فرمودنی
است بفرماید
که اگر بر وی
قرمطی درست
گردد در خون وی
سخن نگویم تا
نگویند مرا در
این مرادی
بوده است و
پوست بازکرده
بدان گفتم که
من از خون
جهانیان
بیزارم و هر
چند چنین است
از سلطان
نصیحت باز
نگیرم که
خیانت کرده
باشم تا خون وی
و هیچ کس نریزد
البته ،که خون
ریختن کار
بازی نیست.»چون
این جواب باز
بردم سخت دیر
اندیشید ،پس
گفت:خواجه را
بگوی آن چه
واجب باشد
فرموده اید.خواجه
برخاست و سوی
دیوان رفت،در
راه مرا -که
عبدوس ام-گفت:تا
بتوانی
خداوند را
برآن دار که
خون حسنک
ریخته نشود ،که
زشت نامی پدید
آرد.گفتم:فرمانبردارم
و بازگشتم و با
سلطان
گفتم،جز
اینکه قضا در
کمین بود و کار
خویش می کرد و
پس از این امیر
مجلسی کرد با
استادم و او
حکایت کرد مرا
که در آن خلوت
چه رفت و گفت:امیر
پرسید مرا از
حدیث حسنک ،پس
از آن حدیث
خلیفه و گفت:چه
گویی در دین و
اعتقاد این
مرد و خلعت
ستدن از
مصریان؟ من
درایستادم ...و
همه واقعه به
تمامی شرح
کردم.امیر گفت:پس
از حسنک در این
باب چه گناه
بوده است ؟...گفتم:چنین
بود ولکن
خلیفه را چند
گونه صورت
کردند تا نیک
آزار گرفت و از
جای بشد و حسنک
را قرمطی
خواند و در این
معنی مکاتبات
و آمد و شد
بوده است و
امیر ماضی ...یک
روز گفت:«بدین
خلیفه خرف شده
بباید نبشت که
من از بهر قدر
عباسیان
انگشت گرد همه
جهان کرده ام و
قرمطی می جویم
و آنچه یافته
آید و درست
گردد بردار می
کشند و اگر مرا
درست شدی که
حسنک قرمطی
است خبر به
امیرالمومنین
رسیدی که در
باب وی چه رفتی
،وی را من
پرورده ام و با
فرزندان و
برادران من
برابر است و
اگر وی قرمطی
است من هم
قرمطی باشم.»هر
چند آن سخن
پادشاهانه
بود،به دیوان
آمدم و نبشته
یی چنان نبشتم
که بندگان به
خداوندان
نویسند و آخر
پس از آمد و شد
بسیار قرار
برآن گرفت که
آن خلعت که
حسنک گرفته
بود و تحفه
هایی که
مصریان نزدیک
امیر محمود
فرستاده
بودند،با
رسول به بغداد
فرستد تا
بسوزند و چون
رسول بازآمد ،امیر
پرسید که «آن
خلعت و تحفه ها
به کدام موضع
سوختند؟»که
امیر را نیک
درد آمده بود
که خلیفه حسنک
را قرمطی
خوانده بود و
با آن همه وحشت
و تعصب خلیفه
زیادت می گشت
اندر نهان نه
آشکارا ،تا
امیر محمود
فرمان یافت .بنده
آنچه رفته است
به تمامی باز
نمود .گفت:بدانستم.
پس از این مجلس
نیز بوسهل
البته فرو
نایستاد از
کار.روز سه
شنبه بیست
وهفتم صفر{سال422
ه.ق}چون بار
بگسست ،امیر
خواجه را گفت:به
طارم باید
نشست که حسنک
را آنجا
خواهند آورد
با قضاه و
مزکیان تا
آنچه خریده
آمده است جمله
به نام ما
قباله نبشته
شود و
برخویشتن
گواه گیرد.خواجه
گفت:چنین کنم و
به طارم رفت و
همه معدلان و
مزکیان و
قاضیان بلخ و
نامداران و
فرارویان همه
آنجا حاضر بودند
و بنشسته. چون
این کوکبه
راست شد-من که
بوالفضلم و
قومی دیگر
بیرون طارم به
دکان ها بودیم
نشسته در
انتظار حسنک-یک
ساعت
بود،حسنک
پیدا آمد بی
بند،جبه یی
داشت حبری رنگ
که با سیاه می
زد...و موزه یی
نو در پای و
موی سربالیده
زیر دستار
پوشیده کرده
اندک مایه
پیدا می بود ...وی
را به طارم
بردند و تا
نزدیک نماز
پیشین بماند ،پس
بیرون آوردند
و به حرس باز
بردند و براثر
او قاضیان و
فقیهان بیرون
آمدند ،این
مقدار شنودم
که دوتن با یک
دیگر می گفتند
که«...بوسهل را
برین که
آورد؟که آب
خویش ببرد».بر
اثر،خواجه
احمد بیرون
آمد با اعیان و
به خانه خود
بازشد و نصر
خلف دوست من
بود،از وی
پرسیدم که چه
رفت؟گفت که:چون
حسنک بیامد
خواجه برپای
خاست،چون او
این مکرمت
بکرد همه اگر
خواستند یا نه
بر پای خاستند.
بوسهل زوزنی
بر چشم خود
طاقت نداشت
برخاست نه
تمام و
برخویشتن می
ژکید.خواجه
احمد او را گفت«در
همه کارها
ناتمامی».وی
نیک از جای بشد
و خواجه امیر
حسنک را هر چند
خواست که پیش
وی نشیند
نگذاشت و
بردست راست من
نشست ...و بوسهل
بردست چپ
خواجه ،از این
سخت بتابید و
خواجه بزرگ
روی به حسنک
کرد و گفت:خواجه
چون می باشد و
روزگار چگونه
می گذارد؟گفت:جای
شکر است .خواجه
گفت:دل شکسته
نباید داشت که
چنین حالها
مردان را پیش
آید ...و تا جان
در تن است امید
هزار راحت است
و فرج است .بوسهل
را طاقت برسید
،گفت:خداوند
را کراکند که
با چنین سگ
قرمطی که
بردار خواهند
کرد،به فرمان
امیرالمومنین
،چنین
گفتن؟خواجه
بخشم در بوسهل
نگریست .حسنک
گفت«سگ ندانم
که بوده
است،خاندان
من و آنچه مرا
بوده است ،از
آلت و حشمت و
نعمت جهانیان
دانند.جهان
خوردم و کارها
راندم و عاقبت
کار آدمی مرگ
است ،اگر
امروز اجل
رسیده است کس
بازنتواند
داشت که بردار
کشند یا جزدار
،که بزرگ تر از
حسین علی نیم
این خواجه که
مرا این می
گوید مرا شعر
گفته است و
بردر سرای من
ایستاده است .اما
حدیث قرمطی
بودن ،نه چنان
است که بدین
تهمت او را
بازداشتند نه
مرا و این
معروف است ،من
چنین چیزها
ندانم.»بوسهل
را صفرا
بجنبید و بانگ
برداشت و فرا
دشنام خواست
شد،خواجه
بانگ براو زد
وگفت:این مجلس
سلطان را که
اینجا نشسته
ایم هیچ حرمت
نیست ؟ما کاری
راگردشده ایم
،چون از این
فارغ شویم این
مرد پنج و شش
ماه است تا در
دست شماست هر
چه خواهی بکن ،بوسهل
خاموش شد و تا
آخرمجلس سخن
نگفت.ودو
قباله نبشته
بودند همه
اسباب و ضیاع
حسنک را به
جمله از برای
سلطان و یک یک
ضیاع را نام بر
وی خواندند و
وی قرار کرد به
فروختن آن به
طوع و زغبت ،وآن
سیم که معین
کرده بودند
بستد وآن کسان
گواهی نبشتند
و حاکم سجل کرد
در مجلس ودیگر
قضاة نیز چنین
کرد ،چون از
این فارغ شدند
حسنک را گفتند
باز باید گشت .و
وی رو به خواجه
کرد وگفت«زندگانی
خواجه بزرگ
دراز باد،به
روزگار سلطان
محمود به
فرمان وی در
باب خواجه ژاژ
می خاییدند که
همه خطا بود ،جز
فرمان برداری
چه چاره داشتم
،به ستم وزارت
مرا دادند و نه
جای من بود؛به
باب خواجه هیچ
قصدی نکردم
وکسان خواجه
را نواخته
داشتم ،»پس
گفت:«من خطا
کرده ام
ومستوجب هر
عقوبت هستم
که خداوند
فرماید ولکن
خدای کریم مرا
فرو نگذارد ،و
دل از جان
برداشته ام ،از
عیال و
فرزندان
اندیشه باید
داشت و خواجه
مرا بحل کند»و
بگریست .حاضران
را بر وی رحمت
آمد و خواجه آب
بر چشم آورد و
گفت«از من
بحلی و چنین
نومید نباید
بود که بهبود
ممکن باشد»و
من اندیشیده
ام و پذیرفتم
از خدای بزرگ
اگر قضایی است
بر سر وی،قوم
او را تیمار
دارم .پس حسنک
برخاست و
خواجه و قوم
برخاستند و
چون همه
بازگشتند و
برفتند خواجه
بوسهل را
بسیار ملامت
کرد و وی خواجه
را بسیار عذر
خواست و گفت:با
صفرای خویش
برنیامدم و
این مجلس را
حاکم لشکر و
فقیه نبیه به
امیر
رسانیدند و
امیر بوسهل را
بخواند و نیک
بمالید که
گرفتم که بر
خون این مرد
تشنه ای،وزیر
ما را حرمت و
حشمت بایستی
داشت .بوسهل
گفت«از آن
خویشتن شناسی
که وی با
خداوند در
هرات کرد در
روزگار امیر
محمود یاد
کردم ،خویش را
نگاه
نتوانستم
داشت و بیش
چنین سهو
نیفتد .» و از
خواجه
عبدالرزاق
شنودم که این
شب که دیگر روز
آن حسنک را
بردار می
کردند بوسهل
نزدیک پدرم
آمد نماز
خفتن،پدرم
گفت:چرا آمده
ای؟ گفت:نخواهم
رفت تا آنگاه
که خداوند
بخسبد ،که
نباید رقعتی
نویسد به
سلطان در باب
حسنک به شفاعت
.پدرم گفت«به
نوشتمی ،اما
شما تباه کرده
اید وسخت
ناخوب است»
وبه جایگاه
خواب رفت. و آن
روز وآن شب
تدبیر بردار
کردن حسنک
درپیش گرفتند و
دو مرد پیک
راست کردند با
جامه پیکان که
از بغداد آمده
اند و نامه
خلیفه آورده
که حسنک قرمطی
را بر دار باید
کرد و به سنگ
بباید کشت تا
دیگر بار بر
رغم خلفا هیچ
کس خلعت مصری
نپوشد و
حاجیان را در
آن دیار نبرد .چون
کارها ساخته
آمد،روز دیگر
چهارشنبه دو
روز مانده از
صفر،امیر
مسعود بر نشست
وقصد شکار کرد
و نشاط سه
روزه،با
ندیمان
وخاصگان
ومطربان.
و در شهر
خلیفه شهر را
فرمود داری
زدن بر کران
مصلای
بلخ،فرود
شارستان و خلق
روی آنجا
نهاده بودند
،بوسهل بر
نشست و آمد تا
نزدیک دار و بر
بالایی
بایستاد و
سواران رفته
بودند با
پیادگان تا
حسنک را
بیارند .چون از
کران بازار
عاشقان
درآمدند و
میان شارستان
رسید
،میکائیل اسب
بدانجا بداشته
بود،پذیره
آمد و وی را
موأجر خواند و
دشنامهای زشت
داد .حسنک در
وی ننگریست و
هیچ جواب نداد
.عامه مردم
،بدین حرکت
ناشیرین که
کرد و آن زشت
ها که بر زبان
راند ،او را
لعنت کردند و
خواص مردم خود
نتوان گفت که
این میکائیل
را چه گفتند و
پس ازحسنک این
میکائیل که
خواهر ایاز را
به زنی کرده
بود بسیار
بلاها و محنت
ها کشید و
امروز بر جای
است و به عبادت
و قرآن خواندن
مشغول شده است
،چون دوستی
زشت کند چه
چاره از
بازگفتن؟
و حسنک را به
پای دار
آوردند...و دو
پیک
ایستانیده
بودند که از
بغدادآمده
اند و قرآن
خوانان قرآن
می خواندند .حسنک
را فرمودند که
جامه بیرون کش
.وی دست اندر
زیر کرد و
ازاربند
استوار کرد و
پایچه های
آزاد را ببست و
جبه و پیراهن
بکشید و با
دستار دور
انداخت و
برهنه با ازار
بایستاد و دست
ها در هم
زده،تنی چون
سیم سفید و
رویی چو صد
هزار نگار و
همه خلق به درد
می نگریستند.خودی
روی پوش آهنی
بیاوردند سخت
تنگ چنانکه
روی وسرش را
نپوشیدی و
آواز دادند که
سر و رویش را
بپوشید تا از
سنگ تباه نشود
که سرش را به
بغداد خواهیم
فرستاد نزدیک
خلیفه وحسنک
را همچنان می
داشتند و او لب
می جنبانید و
چیزی می خواند
که خودی فراخ
تر آوردند و در
این میان احمد
جامه دار
بیآمد سوار و
روی به حسنک
کرد و پیغامی
گفت که خداوند
سلطان می گوید
«این آرزوی
تست که خواسته
بودی و گفته که:(چون
تو پادشاه شوی
ما را بردار کن
)ما بر تو رحمت
خواستیم کرد
اما
امیرالمومنین
نوشته است که
تو قرمطی شده
ای و به فرمان
او بردار می
کنند .»حسنک
البته هیچ
پاسخ نداد.پس
از آن خود فراخ
تر که آورده
بودند سر و روی
او را بدان
بپوشانیدند .پس
آواز دادند او
را که بدو .دم
نزد و از ایشان
نیندیشید.همه
کس می گفتند «شرم
ندارید مرد را
که می بکشید به
دو به دار
برید؟»و خواست
شوری بزرگ به
پای شود
،سواران سوی
عامه تاختند و
آن شور
بنشاندند و
حسنک را سوی
دار بردند و به
جایگاه
رسانیدند و بر
مرکبی که هرگز
ننشسته بود
بنشاندند و
جلادش استوار
ببست و رسن ها
فرود آورد و
آواز دادند که
سنگ دهید،هیچ
کس دست به سنگ
نمی کرد و همه
زار زار می
گریستند خاصه
نیشابوریان .پس
مشتی رند را
سیم دادند که
سنگ زنند و مرد
خود مرده بود
که جلادش رسن
به گلو افگنده
بود و خفه کرده
.این است حسنک
و روزگارش ...وچندان
غلام و ضیاع و
اسباب و زر و
سیم و نعمت هیچ
سود نداشت. او
رفت و این قوم
که این مکر
ساخته بودند
نیز برفتند...و
این همه پیکار
و داوری از بهر
حطام دنیا به
یک سوی نهاند .احمق
مردا که دل در
این جهان بندد
که نعمتی بدهد
وزشت باز
ستاند...و
رودکی گوید :
به سرای سپنج
مهمان را
دل نهادن
همیشگی نه
رواست
زیر خاک
اندرونت باید
خفت
گر
چه اکنونت
خواب بر
دیباست
با کسان
بودنت چه سود
کند ؟
که به گور
اندرون شدن
تنهاست
یار تو زیر
خاک مور و مگس
بدل
آنکه گیسوت
پیراست
آنکه زلفین و
گیسوت پیر است
گرچه
دینار یا درمش
بهاست:
چون ترا دید
زرد گونه شده
سرد
گردد دلش،نه
نابیناست
چون از این
فارغ شدند
بوسهل و قوم او
از پای دار باز
گشتند و حسنک
تنها ماند
چنانکه تنها
آمده بود از
شکم مادر ...
307. حق پسر بر
پدر.
مردی پدر پیر
خود را می زد .گفتند:شرمی
بدار و حقوق او
را فراموش مکن
.گفت:همچنانکه
پدر را بر
فرزند حق است
،فرزند را نیز
بر پدر حق است
،گفتند:حق
فرزند بر پدر
چیست؟گفت:اول
آنکه مادر او
را از مردم
اصیل بخواهد
که زیبا باشد و
مادر من درو
خریده است و
بدشکل از
زنگبار؛دیگر
آنکه باید
فرزند را نام
نیکو نهد و مرا
برغوث نامیده
است یعنی کیک
؛دیگر آنکه
باید فرزند را
در خردسالی به
مکتب فرستد تا
نوشتن و
خواندن
بیآموزد و من
یک حرف نمی
شناسم ؛دیگر
آنکه او را در
خردی ختنه کند
،آنگاه دامن
خود برداشت و
گفت:اینک من
چهل ساله ام و
هنوز ختنه
ناکرده.
308. حق ترا آنجا
رساند ای دژم
گفت یک روزی
به خواجه یی
گیلیی
نان
پرستی نر گدا
زنبیلیی
نان همی باید
مرا نان ده مرا
تا
بگویم مر ترا
این یک دعا
چون ستد زو
نان بگفت: ای
مستعان
خوش به
خان ومان خود
بازش رسان
گفت:اگرآن
است خان که
دیده ام
حق
ترا آنجا
رساند ای دژم
309. حکایت
نویس مباش ...
خواجه
عبدالکریم
،خادم خاص شیخ
ما ابوسعید
بود.گفت:روزی
درویشی مرا
بنشانده بود
تا از حکایت
های شیخ ما او
را چیزی می
نوشتم ،کسی
بیآمدکه:شیخ
ترا می خواند
،برفتم. چون
پیش شیخ رسیدم
،شیخ پرسید که:چه
کار می کردی
؟گفتم :درویشی
حکایتی چند از
آن شیخ خواست
،آنرا می
نوشتم .گفت:ای
عبدالکریم !حکایت
نویس مباش
،چنان باش که
از تو حکایت
کنند .نظیر:
نگویمت که به
ستخوان خاک
خورده بناز
عظام بالیه
که رتبت عصام
دهد
310. حکم بوسه هم
اینست ؟
کشیشی را
شنیدم در
کلیسا
چنین
می گفت از
فرمان عیسی :
کسی تان گر
زند سیلی به
رخسار
میاشوبید
بر وی هیچ
زینهار
اگر بر راست
زد چپ پیشش
آرید
و
گر چپ،راست بر
وی گمارید
زجا برخاست
ماهی عنبرین
موی
گشود از یک
دگر لعل سخن
گوی
که:بهر سیلی
این حکم مبین
است
و یا در بوسه
هم حکم این
چنین است؟
311. حکیم باشی
را دراز کنید .
طبیب،امیر
ترکی را دستور
تنقیه داد.ترک
طریقه آن
پرسید .طبیب
گفت. ترک بر
آشفت که مرا
؟طبیب هراسان
گفت:نه،
مرا،طبیب را
حقنه کردند .قضا
را ترک بهبود
یافت .پس از آن
در هر بیماری
با طبیب همین
معاملت می رفت.
312. حلال آری
،آرام دل نه .
زنی شوهر خود
را گفت:آیا شرم
نمی کنی از
اینکه زنا می
کنی و حال آنکه
زن حلال دل
آرام
داری؟مرد گفت:حلال
آری ،اما آرام
دل نه.
313. حلال حلالش
به آسمان رفت .
مادری پیر از فرزند که راهزنی و عیاری پیشه داشت در خواست که برای او کفنی از مال حلال آماده کند .پسر طالب علمی را در بیابان بدید،دستار او برب