201.
پدر من چون طمعه یافتی،او را مطربان غزل
سرای کجا بودندی؟
شنیدم که
وقتی گرگی در بیشه یی وطن داشت
،روزی در حوالی شکارگاهی بسیار
بگشت و از هر سو کمند طلب می انداخت تا باشد
که صیدی در کمند افگند .میسر نگشت و آن
روز شبانی به نزدیک موطن او گلۀ
گوسفندی می چرانید .گرگ از دور نظار
می کرد ،از غصۀ حمایت شبان گلوی
گرگ گرفته بود و از گله به جز گرد نصیب
دیدۀ خود نمی یافت ،دندان نیاز
می افشرد و می گفت:
زین نادره تر
کجا بود هرگز حال ؟
من تشنه و پیش من روان آب زلال
شبانگاه که شبان
گله را از دشت به سوی خانه راند بزغاله
یی باز پس مانده ،گرگ چشم بر بزغاله
افتاد ...و آهنگ گرفتن او کرد .بزغاله چون خود
را اسیر یافت،دانست که وجه خلاص جز به
لطف احتیال نتوان اندیشید .در حال گرگ
را به گام گستاخی استقبال کرد و خواه و
ناخواه در پیش رفت وگفت :مرا شبان به
نزدیک تو فرستاده ومی گوید :که امروز
از تو به ماهیچ رنجی نرسید...اینک
ثمرۀ آن خوش سیرتی و نیک سگالی و
آزرمی که ما را داشتی مرا چون گوشتی
بر روی خوان مهیا و مهنا پیش چشم مراد
تو نهاد و فرمود که من ساز غنا برکشم و
سماعی خوش آغاز نهم تا ترا از هزت و نشاط آن
به وقت خوردن من حال خوش شود .گرگ در جوال
عشوۀ بزغاله رفت و کفتاروار بستۀ گفتار
او شد ،فرمود که چنان کند .بزغاله در پردۀ
درد واقعه و سوز حادثه و نالۀ سینه را
آهنگ چنان بلند کرد که صدای آن از کوهسار به
گوش شبان افتاد ، چوب دستی محکم بر گرفت
وچون باد به سر گرگ دوید و آتش در خرمن
تمنای او زد .گرگ از آن جایگاه به گوشه
یی گریخت و خائباً خاسراًً سر بر
زانوی تفکر نهاد که این چه کار جاهلانه و
مهلت دادن کاهلانه بود که من ورزیدم ؟
من چرا گذاشتم که
بزغاله مرا بز گیرد تا به دمدمۀ چنین
لافی و افسون چنین گزافی عنان همت و
آرزو از دست من فرو گیرد ...و پدر من چون طمعه
یی یافتی و به لقمه یی فراز
رسیدی،او را مطربان خوش زخمه و
مغنیان غزل سرای از کجا بودندی که
پیش او الحان خوش سراییدندی و بر
سر خوان غزل های خسروانی زدندی؟
202.پرنده را آزاد
کرده اند و قفس را گرفته اند .
مخنثی را
بگرفتند که زنی را با بزرگ زاده یی
گرد آورده بود ، او را پیش قاضی بردند و
آندو بزرگ زاده را آزاد کردند .قاضی از
واقعه پرسید ،گفت خادمان تو ،دو پرنده را
درقفسی یافتند،اکنون پرنده ها را آزاد
کرده اند و قفس را حبس کردند.
نظیر:
آورده اند مردی
را گرفتند که میان زنان و مردان گرد می
آورد.گفت:شما را چه کار با کسی که دو دوست را
به هم می رساند و پرده ها را بر می افگند
و در خانۀ او استراحت آزادگان و شادکامی
بزرگان است؟و عرب«قواه»را«ام حکیم»نامند
زیرا کار سخت را آسان می کند و نا ممکن را
ممکن !
203. پس أخ و تف !«أخ»نقل
صوت کندن خلط از گلو و «تف»حکایت آواز بر
افگندن آن به بیرون باشد .
گویند:زنی در
پاکیزگی خانه و کالای آن نهایت
کوشش داشت و بر خلاف به پاکی روی و
جامۀ خویش بی اعتنا بود.روزی
شوی او آب دهان انداختن می خواست .به هر
سوی نظر افگند ،از غایت نظافت دریغش
آمد جایی از خانۀ پاک را به خیو
آلودن .روی زن را از هرجا شوخگن تر یافت و
گفت:پس«أخ»و تف و بزاق بر روی زن افگند.
204. پس از کجا
دانستی نام تو در نامه است ؟
فاضلی به
یکی از دوستان صاحب راز خود نامه می
نوشت. شخصی در پهلوی او نشسته بود و به
گوشۀ چشم نوشتۀ او را می خواند .بر
وی دشوار آمد بنوشت :اگر در پهلوی من
دزدی زن بمزد ننشسته بودی و نوشته مرا
نمی خواندی،همۀ اسرار خود را
بنوشتمی .آن شخص گفت :والله مولانا من
نامۀ تو را نمی خوانم .گفت:ای نادان پس
از کجا دانستی که یاد تو در نامه است .
اشاره:
مننظر فی کتاب
اخیه کمن نظر فی فرج امه :هر کس درنامۀ
برادرش بنگرد،همچون کسی است که در شرمگاه
مادرش نگریسته باشد.
205. پس چرا بر آن
بالا رفته ای ؟
اعرابیی را
پیش خلیفه بردند .او را دید بر تخت
نشسته ودیگران در زیر ایستاده اند .گفت:السلام
علیک یاالله .گفت:من الله نیستم .گفت:«...یا
جبرائیل »
گفت:جبرائیل
نیستم .گفت:الله نیستی ، جبرائیل
نیستی ،پس چرا بر آن بالا رفته ای و
تنها نشسته ای ؟تو نیز در زیر آی و
در میان مردم بنشین .
206. پس در
اینصورت دزد را گناه نباشد.
استر طلخک
بدزدیدند .یکی می گفت:گناه تست که
از پاسداری آن سستی نمودی
،دیگری می گفت:گناه مهتر است که در
طویله باز گذاشته است .طلخک گفت:پس در
اینصورت دزد را گناه نباشد .
اشاره :
به خاک مشرق از چه
رو زنند ره
جهانخواران
غرب واولیای او
گرفتم آنکه دیگ
شد گشاده سر
کجاست شرم گربه و حیای او
207. پس سماور راچند
می خری؟
پدری را پسری
بود سخت بیکار و بی عار.هر روز گذشته از
اینکه با ناله و فریاد و اشتلم جیب
پدر و مادر بیچاره را خالی می کرد و در
شاد خواری و قمار بازی ومیگساری
صرف می کرد ،برخی روزها رفع بی
پولی را از اثاث خانه نیز چیزی به
سرقت می برد .پدر و مادر از این کار نا
پسند فرزند به جان آمدند ،یک روز نشسته
بودند و پسر از در درآمد و خواست تا چیزی
بر دارد ،پدر گفت:جانم اگر چیزی از اثاث
خانه را می فروشی ،لااقل به خود من بفروش
تا برای پس گرفتن آن منت این و آن نکشم .پسر
برفور گفت:بابا جان ،پس سماور را چند می
خری ؟
نظیر:
مأمون غلامی
داشت که ترتیب آب طهارت به عهدۀ او بود
،در هر چند روز آفتابه یا سطلی گم می
شد . مأمون با وی گفت:کاش آن آفتابه و
سطلی که از این جامی بری هم به ما
فروشی .
گفت:همچنان کنم
این سطل حاضر را بخر گفت:به چند می
فروشی ؟گفت:بدو دینار بفرمود تا دو
دینار به وی دادند...
208. پس طبیبان چه
کاره اند ؟
گویند موسی
خدای تعالی را گفت:پروردگارا ،درد از
کجا می آید ؟گفت:از پیش من ،گفت:دوا از
کجا می آید ؟گفت:از پیش من ،موسی
گفت:پس طبیبان چه کاره اند ؟گفت:دل بندگان
مرا خوش می کنند تا شفا یا بلای من در
رسد.
209. پس عجب از
این احمقان دیگر .
گویند :عیسی
دنیا را در مکاشفات خویش دید بر صورت
زنی .گفت:چند شوهر داشته ای ؟گفت :از
بسیاری در عدد نیآید .گفت:بمردند
یا طلاقت دادند؟گفت:نه که من همه را بکشتم .گفت:پش
ازعجب از این احمقان دیگر که می
بینند که با دیگران چه می کنی و در
تو رغبت می کنند و عبرت نمی گیرند.
اشاره:
آورده اند که در
قیامت دنیا را بیارند بر صورت زنی
زشت گربه چشم و دندان های بیرون آمده ،
چون خلق در وی نگرند ،گویند :از این
جانور به خدا پناه می دهیم !چیست
این بدین زشتی و
رسوایی؟گویند:این،آن دنیاست که
شما از بهر آن حسد و دشمنی می
ورزیدید با یکدیگر و خون های
ناحق می ریختید و قطع رحم می
کردید و بوی غره می شدید .آنگه او
را به دوزخ برند.
گوید:بار
خدایا کجایند دوستان من ؟بفرماید تا
ایشان را نیز بدوزخ اندر آورند.
نظیر:
در روزگار
عیسی سه مرد در راهی می شدند .فراگنجی
گرانمایه رسیدند .گفتند:یکی را
بفرستیم تا ما را خوردنی آورد .پس
یکی را فرستادند تا طعامی آورد.آن مرد
برفت و طعام بخرید.گفت:مرا زهر در این
طعام باید کردن تا ایشان بخورند و
بمیرند و گنج به من بماند.و آن دوگانه اتفاق
کردن که چون این مرد باز آید و طعام
بیآورد،او را بکشیم تا گنج ما دوکس را
باشد.چون او طعام زهر آلود بیآورد ،اورا
بکشتند و طعام بخوردند،هر دو بمردند و گنج هم
چنین برجایگاه بماند .عیسی آنجا
بگذشت ،بدید،فرا حواریان گفت:اینک
دنیا بنگرید که هر سه را چگونه هلاک کرد
و از هر سه باز مانده است. وای
برجویندگان دنیا.
210. پندارند
مردۀ کهنه ام ،زحمت من ندهند.
قزوینی در
حالت نزع افتاد.وصیت کرد که در شهر کرباس
پاره ای کهنۀ پوسیده بطلبند و برای
او کفن سازند .گفتند:غرض از این کار چیست
؟گفت:تا چون نکیر و منکر بیایند
،پندارند که من مردۀ کهنه ام ،زحمت من
ندهند.
211. پنداشتم این
کار گناهی ندارد
.مردی پیش
یکی از امیران شکایت برد که دختر
مرا زیر فلان غلام ترک تو یافته اند و او
از پشت با وی گرد آمده است .امیر غلام را
فراخواند و عتاب کرد و گفت:حقیقت چیست
؟غلام گفت:مرا از ترکستان به طبرستان آوردند و
در پشتم نهادند ،آنگاه کسی که مرا خرید
در پشتم نهاد ،آنگاه مرا پیش تو آوردند،تو
نیز در پشت من می نهادی.از این
روی،پنداشتم این کار گناهی ندارد و
حرام نیست و من نیز کردم! امیر سخت
شرمنده شد و شاکی دختر خود را بزنی
بوی داد.
212. پی به گربه
گم می كنم .
گویند:مردی
قزوینی گربه یی را در کیسه کرده
می برد .آشنایی بدو رسید .پرسید :
کجا می روی !به دروازۀ ری.گفت:تو
هنوز دروازۀ ری نشناخته ای ؟این
راه به دروازۀ رشت است .قزوینی آهسته
گفت:آرام ! پی به گربه گم می کنم .
213. پیر نکته دان
و چهار ساله !
روزی هارون
الرشید به شکار می رفت . پیری را
دید که گردو می کاشت . هارون از حرص او
عجب ماند .اسب پیش او راند و گفت: ای
پیر !ترا چند سال است؟گفت:چهار سال !فضل
ربیع گفت :در حضرت امیر چرا سخن نا
اندیشیده می گویی ؟
پیر گفت:من سخن
نا اندیشیده نمی گویم عاقلان
دانند که عمری که در خلافت بنی امیه
گذشته ، آنرا عمر نباید شمرد و هم در
ایام منصور آمادگی ملک را کار فراوان
لازم می نمود و روزگار مردمان همه به بیم
و سختی سر آمد .آن نیز به حساب عمر نباشد .دو
سال در ایام مهدی و دو سال در ایام
دولت امیرالمؤمنین عمر در فراغت می
گذرد و من این چهار سال از حساب عمر خودم
می گیرم .هارون الرشید را این سخن
خوش آمد و گفت:ای پیر!این درخت تو را
کی بردهد ؟گفت:کشتند و خوردیم ،کاریم
وخورند .هارون گفت:احسنت و عادت او چنان بود که
چون سخنی او را خوش آمدی و کسی را
تحسین کردی،کیسۀ چرمی حاوی
هزار دینار به وی دادی .پیر گفت:عجب
کاری است یکی درختی بکارد ،بیست
سال می باید تا برآرد ،من این ساعت
کشتم ،همین ساعت برآورد.
گفت:احسنت و یک
کیسۀ هزار دینار به وی دادند .هارون
اسب براند و گفت :اگر سخنی دیگر از پیر
پرسیدمی،زر بسیار از ما بستدی.
214. پیری و
عشقبازی .
جوانی گفت
پیری را چه تدبیر
که یار از من گریزد چون شوم پیر
جوابش داد پیر
نغز گفتار
که در پیری تو خود بگریزی از
یار!
نظیر:
نزبید مرا با
جوانان چمید
که
بر عارضم صبح پیری دمید
نظیر :
نشان جوانی ز
پیران مجوی
که آب روان باز ناید بجوی
*
*
*
چو شست آمد نشست
آمد به دیوار
چو هفتاد آمد افتد آلت از کار
*
*
*
چون پیر شدی
کار جوان نتوان کرد
پیری است نه کافری،نهان نتوان
کرد
215. پیش از«محمد
رسول الله »بافته اند.
اتابک سلغرشاه
،قصب مصری به مجدالدین داد.چند جای «لااله
الاالله»،بدان نقش کرده بودند ،جز اینکه
نیمداشت بود و او را خوش نیآمد.یکی
از حاضران پرسید که چونست «محمد رسول الله
»ننوشته اند؟گفت:این را پیش از «محمدرسول
الله»بافته اند.
216. تا آرمان
دزدیم باطل نشود.
ابوبکر ربابی
بیشتر شبها به دزدی می رفتی.یک
شب به دزدی رفت و چندان سعی کرد
چیزی نیافت.دستار خود بدزدید و
زیر بغل نهاد.چون به در خانه رسید،زنش
گفت:چه آورده ای ؟ گفت: این دستار آورده
ام . زن گفت: این چه دزدی باشد؟گفت:خاموش !
توندانی ، این از بهر آن دزدیده ام که
آرمان دزدیم باطل نشود.
217. تا این آب
می رود ، من نیز نان می خورم.
عربی در بغداد
دیناری به نانوا داد تا او را یک نوبت
از نان سیر کند و خود بر کنار دجله نشست .
نانوا چندین بار نان بدو برد و او هربار
بخورد و بازطلب کرد. نانوا گفت:ای سبحان
الله !آخر مرا نگویی تا چند نان خوری ؟
عرب اشاره به رود کرد و گفت:تا این آب می
رود، من نیز نان می خورم.
218. تا پدرت
زیر سنگهای گران جنبیده باشد...
توانگر
زاده ایی را دیدم بر سر گور پدر نشسته
و با درویش بچه یی مناظره در
پیوسته که صندوق تربت پدرم سنگین است و
کتابه رنگین و فرش رخام انداخته و خشت
پیروزه در او بکار برده ، به گور پدرت چه
ماند خشتی دو فراهم آورده و مشتی دو خاک
بر آن پاشیده . درویش پسر این بشنید
و گفت: تا پدرت زیر آن سنگهای گران برخود
جنبیده باشد پدر من به بهشت باشد.
مرد
درویش که بار ستم فاقه کشید
بدرمرگ
همانا که سبکبار آید
به همه حال
اسیری که زبندی
برهد
بهتر از حال امیری که گرفتار آید
219. تا جوی
سیراب نشود نگذارد که آب ازو بگذرد.
کسری را گفتند
که:وکیلان تو تا اول از نفقات نفع خود
برنگیرند به نیازمندان چیزی
نرسانند ، گفت:تا جوی سیراب نشود نگذارد
که آب از او بگذرد.
220. تا چه وقت
باید آموخت ؟ حکیمی را گفتند: حد
آموزش چیست و تا چه وقت باید آموخت ؟ گفت:به
اندازه حیات ، یعنی :تا جان در بدن
دارد باید بیاموزد. و پیرمردی
مأمون را گفت:آیا سزاوار است که
پیرمردان دانش آموزند ؟ گفت:اگر از
نادانی شرمنده باشند آری.
221. تا زبان به
نیکی خوگر شود.
عیسی«ع»می
آمد ، به سگی عقور دیوانه باز افتاد،گفت:«صحبتک
السلامه» پرسیدند که درحق چنین
حیوانی نجس چنین لفظی چرا
فرمودی ؟ گفت:تا زبان به نیکی خو
گرشود ،که: خوپذیر است نفس انسانی
آنچنان گردد او که گردانی . نظیر:
با بدان کم نشین
که بدمانی
خو
پذیر است نفس انسانی
222.تا ببینم چون
شود این عاقبت؟
گفت با دلقک شبی
سید اجل
قحبه یی را خواستی تو از عجل
با من این را
باز می بایست گفت
تات
گردانم بیک مستوره جفت
گفت:نه مستور صالح
خواستم
قحبه
گشتند و زغم تن کاستم
خواستم این
قحبه را با معرفت
تا
ببینم چون شود این عاقبت؟
عقل را هم آزمودم
من بسی
بعد از این جویم جنون را مغرسی
223....تا صنعت
بیکبارگی فراموش نکنی .
شخصی با
بخاراییی گفت که:مدت هاست جماع نمی
کنم .گفت:ای جان برادر چه می کنی
باری بده تا صنعت بیکبارگی فراموش
نکنی .
224.تا عدل
هست،پادشاهی باقی است.
شنیدستم که
عبدالله طاهر
پدر
را گفت کای فخر امائل
بگو کاین
خاندان ملک تا کی
بپاست
و نخواهد گشت زایل؟
بپاسخ- این
چنین گفتند- فرمود
که تا مر خلق را عدل است شامل
225.تا کودکان
بیاوردم دگرکودکی نکردم.
جوانی جست
لطیف ،خندان شیرین زبان در حلقه عشرت
ما بود که در دلش از هیچ نوعی غم
نیآمدی و لب از خنده فراهم.روزگاری
برآمد که اتفاق ملاقات نیفتاد. پس از آن
دیدمش زن خواسته و فرزندان آورده و بیخ
نشاطش بریده و گل هوس پژمرده ، پرسیدمش
چگونه ای؟گفت:تا کودکان بیاوردم
دگرکودکی نکردم .
226.تا من برسیدم
سرش را برده بودند .
جمعی
قزوینیان به جنگ ملاحده رفته بودند .در
بازگشتن هر یک سرملحدی بر چوب کرده می
آوردند . یکی پایی برچوب کرده می
آورد . پرسیدند که این را که کشت؟گفت:
من،گفتند،چرا سرش نیآوردی .گفت:تا من
برسیدم سرش را برده بودند
227.تبریزی در
شهر شیراز از سگ کمتر است!
گویند که خواجه
همام تبریزی « در گذشته 714ه.ق» که مردی
اهل دل و صاحب فضل و خوش طبع و صاحب جاه و متمول
بوده، معاصر شیخ سعدی بوده است.روزی
شیخ در تبریز به حمام درآمد و خواجه همام
نیز با عظمت تمام در حمام بود .شیخ
طاسی آب آورده بر سر خواجه همام ریخت
،خواجه همام پرسید که :این درویش از
کجاست؟شیخ گفت: ازخاک پاک شیراز .خواجه
همام گفت:عجب حالیست که شیرازی در شهر
ما از سگ بیشتر است! شیخ تبسمی کرد
وگفت: درشهر ما خلاف اینست چه: تبریزی
در شهر ما از سگ کمتر است!
228. تخم زشتی که
از کلاغ زشتی مانده .
گویند
پروتاغوراس یونانی سوفسطایی
معروف«وفات411ه م»، شاگردی داشت به نام
اوالت که نزد او فن خطابه و بیان می
آموخت . استاد نصف اجرت را از پیش دریافت
کرده بود و دریافت نصف دیگر را موکول به
وقتی کرده بود که شاگرد در نخستین
ادعای خود برحریف پیروز شود . پس از
پایان دوره آموزش ،برای شاگرد
موقعیتی برای اقامه دعوی پیش
نیامد. استاد برای گرفتن اجرت خود
ادعانامه یی به زیان او تنظیم کرده
به وی گفت: تو چه در این دعوی پیروز
شوی و چه محکوم درهر صورت بازمانده اجرت را
باید بپردازی . چه اگر در دعوی خود
پیروز شوی ،چون در نخستین دعوی خود
غلبه کرده ای ،مطابق پیمانی که باهم
داشته ایم باید دین خود را ادا کنی
و اگر هم مغلوب شوی ،قضاه ترا به ادای
دین ناگزیر خواهند ساخت . شاگرد در جواب
گفت:چنین نیست ،و در دو صورت من
دینی نسبت به تو نخواهم داشت؛ چه اگر
غالب شوم با دلیل ثابت کرده ام که
دینی برعهده ندارم و بنابراین داوران
مرا معاف خواهند ساخت و اگر محکوم شوم باز
نباید چیزی بپردازم ، چه شرط ما
این بود که اگر من در نخستین دعوی خود
پیروز شوم ،مدیون باشم !حاضران گفتند :این
تخم زشتی است که از کلاغ زشتی مانده است.
229.تخم مرغ دزد شتر
مرغ دزد می شود .
پسری در
خردسالی تخم مرغی دزدیده به مادر
آورد او را بنواخت و کرده او بستود . پسر چون به
حد رشد رسید شتری به سرقت برد .عوانان
شحنه او را بگرفتند و پادشاه امر به کشتن او
فرمود . پسرهنگام مرگ از جلاد التماس دیدار
مادر کرد تا وداع بازپسین به جای آورد.
مادر را بیاوردند .پسر به مادر گفت:آرزوی
من آن است که زبان تو ببوسم .زال زبان بیرون
کرد و پسر زبان او را با دندان از بن بکند و گفت:تخم
مرغ دزد شتر دزد می شود .
230. تدبیر
پادشاهی کردن از کجا آورده ای ؟
بدان وقت که
یعقوب لیث بزرگ گشت و نام و بانگ یافت
،کرمان وسیستان و پارس و خراسان بگرفت و
آهنگ عراق کرد و در آن روزگار ،معتمد خلیفه
بغداد بود. به یعقوب لیث نامه نبشت که تو
مردی بودی رویگر، این تدبیر
پادشاهی کردن از کجا آوردی؟ یعقوب
جواب داد که آن خداوند که مرا دولت
داد،تدبیر پادشاهی هم او داد.
231.ترا جواب دو
سوراخ باید داد و مرا یکی .
زنی مخنثی را
گفت که بسیار مده که در آن دنیا به زحمت
افتی .گفت: تو غم خود بخور، زیرا تو را
جواب دو سوراخ باید داد و مرا یکی .
232.ترا چه پند دهم؟
عمر عبدالعزیز
ابوقلابه را گفت:مرا پندی ده.گفت :ترا چه
پند دهم ؟اگر اندیشه کنی که خلیفه
یی که پیش از تو بود کجا شد ترا هیچ
حاجت به پند من نباشد.
233.تراخواب
نیمروز ،تا درآن یک نفس خلق را
نیازاری .
یکی از ملوک
بی انصاف پارسایی را پرسید :از
عبادتها کدام فاضل تر است ؟گفت:تراخواب
نیمروز تا درآن یک نفس خلق را
نیازاری .
ظالمی را خفته
دیدم نیمروز
گفتم «این فتنه است خوابش برده به»
و آن که خوابش بهتر
از بیداری است آن
چنان بد زندگانی مرده به
234.ترس از خدا و ترس
از نعلین علی.
عربی بدوی به
مسجد رسول درآمد و با شتاب نمازی خواند و
خواست تا بیرون رود .علی (ع) حاضر بود
،بانگ بر او زد و نعلین خویش حوالۀ او
کرد که باز گرد و نماز تازه کن .عرب از ترس
بازگشت و نماز تازه کرد و علي گفت:از ترس خدا
به آهستگی خواندی ؟
گفت:نه ای
امیر مؤمنان ،نماز نخستین از ترس خدا
بود و نماز دوم از ترس نعلین شما!
235. ترسم که این
ذکر به سجود بینجامد .
شخصی خانه
یی به کرایه گرفته بود .چوبهای سقف
آن بسیار صدا می کرد .صاحب خانه را خبر
داد تا مگر مرمتش کند .او پاسخ گفت که:چوبهای
سقف ذکر خداوندی می کنند .گفت:نیک
است،اما می ترسم که این ذکر به سجود
بینجامد .
236. ترسیدم که با
آنان باشی و به درجۀ شهیدان برسی .
روایت شده است
که مردی هر روز شیطان را هزار بار لعنت
فرستادی .روزی خوابیده بود،شخصی
پیشش آمد و بیدارش کرد و گفت:بیدار شو
که هم اکنون این دیوار فرو می ریزد
.مرد گفت:تو کیستی که چنین مهربانی
در حق من روا داری ؟گفت: من شیطانم .مرد
گفت:این چگونه ممکن است و حال آنکه من هر
روز ترا هزار بار لعنت می کنم ؟گفت: این
برای آنست که من مقام شهیدان را نزد خدا
می شناسم و ترسیدم که تو نیز از
ایشان باشی .
237. ترک
،تاراج و بهشت و دوزخ .
ترکی را
گفتند:کدام دوست داری غارت امروز یا
بهشت فردا ؟گفت:آنکه امروز دست به غارت
گشایم وهر چه یابم بربایم و فردا با
فرعون به آتش درآیم.
آن
شنیدستی که ترکی وصف جنت چون شنید
گفت با واعظ
که : آنجا غارت و تاراج هست
گفت :نی،گفتا
بتر باشد ز دوزخ آن بهشت
کاندرو کوته بود از غارت و تاراج دست
238. تصوف اینست
که من درآنم .
یک روز شیخ
ما با جمع صوفیان به در آسیایی
رسید،سراسب کشیده و ساعتی توقف کرد .پس
گفت:می دانید که این آسیا چه می
گوید ؟می گوید:تصوف اینست که من
درآنم .درشت می ستانم ونرم باز می دهم
وگرد خویش طواف می کنم وسفر در خود می
کنم ،تا هر چه نباید از خود دور کنم .از
این سخن همۀ جمع را وقت خوش گشت .
نظیر:شیخ ما
را پرسیدند که صوفیی چیست؟گفت:آنچه
در سرداری بنهی ،و آنچه در کف داری
بدهی ،و آنچه بر تو آید نجهی.
239.تفسیر آن
ندانم.
زرتشتیی را
گفتند تفسیر «انالله واناالیه راجعون»چیست
؟گفت:تفسیر آن ندانم ،ولی یقین
می دانم که سخنی نیست که در دعوت و
یا عروسی و یا مجلس انس گفته شود.
240 .تمام عمرت را
برباد دادی !
یک نحوی در
کشتی بود .ملاح راگفت:تو علم نحو خوانده
ای ؟گفت:نه. نحوی گفت:نیم عمرت را بر
فنا داده ای .روز دیگر تند بادی برآمد
کشتی غرق خواست شد.ملاح او را گفت:تو علم
شنا آموخته ای؟گفت:نه.ملاح گفت:تو نیز
تمام عمرت را بر باد داده ای .
نظیر:
آن یکی
نحوی به کشتی درنشست
رو به کشتی بان نمود آن خود پرست
گفت:هیچ از نحو
خواندی گفت:لا
گفت:نیم عمر
تو شد بر فنا
دل شکسته گشت
کشتی بان ز تاب
لیک آن دم گشت خاموش از جواب
باد کشتی را به
گردابی فگند
گفت کشتیبان بدان نحوی بلند:
هیچ دانی تو
شنا کردن بگو
گفت:نی
از من سباحتی مجو
گفت:کل عمرت ای
نحوی فناست
ز آنکه کشتی غرق درگرداب هاست
ای که خلقان را
تو خر می خوانده ای
این زمان چون خر بر این یخ مانده
ای
فقه فقه ونحو نحو
وصرف صرف
در
کم آمد یابی ای یار شگرف
241. تو بهتر
دانی یا پیامبر خدا؟
پیر
زنی فرتوت را پسر زنبیلی نهاده ،به
زیارت پیامبر زمان برد .پیامبر به
مزاح پسر فرمود :مادرت را بهشوی ده .جوان
گفت:با این پیری شوهر کردن او چگونه
سزاوار و میسر باشد ؟مادر،برآشفت و گفت:تو
بهتر دانی یا پیامبر خدا؟
242. تو برو کار خود
را بکن .
شخصی پیش
قاضی آمد و گفت که:فلان مرد مرا گفته است «گه
مخور »گفت:غلط کرده است،تو برو کار خود را بکن.
243. توچنین...ی
بیاور تا من پنجاه دینار بدهم .
بر در دیهی
خری را فحل می دادند.زنی صاحب جمال
حاضر بود که خداوندِ خر نر بود .خداوند خر ماده
گفت:چون است که برای اجرت خر از من پنج
دینار می خواهی ،و اگر من زنی را
بخواهم تا ده دینار نستاند،جماع ندهد ؟زن
گفت:تو چنین ...ی بیاور تا من پنچاه
دینار بدهم .
244. تو
بندۀ بندۀ منی !
پادشاهی
را با عارفی اتفاق ملاقات افتاد .گفت:چرا
مرا خدمت نمی کنی زیرا که تو بندۀ
منی ؟عارف گفت:اگر راست گویی و
اندیشه کنی دانی که :تو بندۀ
بندۀ منی.
پادشاه گفت:چگونه؟گفت:چون
شهوت بندۀ من است و حال آنکه سرور و مالک تو
است ،پش تو بندۀ بندۀ منی !
نظیر:
گفت شاهی شیخ
را انر سخن
چیزی
از بخشش ز من در خواست کن
گفت ای شه شرم
ناید مر ترا
که چنین گویی مرا زین برترآ
من دو بنده دارم و
ایشان حقیر
واندو
بر تو حاکمانند و امیر
گفت شه آن دو چه
اند؟این زلت است
گفت :آن یک خشم و دیگر شهوت است
شاه آن دان کو
زشاهی فارغ است
برمه و خورشید نورش بازغ است
مخزن آن دارد که
مخزن عار اوست
هستی آن دارد که هستی عار اوست
245. تو دعوی کن
تا من معجزه بنمایم.
مأمون سخت حاضر
جواب بوده است .گوید:در مصر،سیاهی
دعوی پیغمبری می کرد و می گفت:من
موسی بن عمران .او را گفتم :موسی را
معجزات بود ،چون یدبیضاء وعصا وغیر
آن ،تو مثل آن معجزه بنمای .گفت:موسی
آنگاه معجزه نمود که فرعون گفت :«من پروردگار
بزرگ شمایم ،تو این دعوی بکن تا من
معجزه بنمایم».
246.تو راست باش ،تا
ما راست باشیم .
گویند:سلیمان
پیامبر برتخت ملک نشسته بود،باد او را
برداشته و اندر هوا می برد. سلیمان به
عجب اندر مملکت خویش نگاه
کرد،از آن فرمانبرداری باد و دیو و
پری و مرغان و خلایق و بزرگواری و
هیبت و سیاست ،خواست که تختش نگونسار
شود .گفت:یا تخت !راست باش .تخت به آواز آمد و
گفت:تو راست باش تا ما راست باشیم .نظیر:
سلیمان باچنان
ملکی که او داشت
به نیروی قناعت می فروداشت
مگر یک روز
می شد با سپاهی
ولی بر روی شادروان براهی
درآمد خاطرش از
ملک ناگاه
که کیست امروز درعالم چو من شاه؟
فرو شد گوشه
یی زآن قصرع الی
سلیمان بانگ زد بر باد حالی
که شادروان چرا
کردی چنین تو؟
کرا
افگند خواهی بر زمین تو؟
نیم گفت ای
سلیمان من گنه کار
تو
زان اندیشه کژدل نگهدار!
چنین دارم من از
درگاه فرمان
که چون دل را نگه دارد سلیمان
نگه می دار
شادروان او را
و
گرنه سرمنه فرمان او را
بسوی ملک چون
کردی دمی رای
ز شادروانت شد یک گوشه از جای ...
247. توزین چهار
کدام خواهی؟
مردی بود درشهر مرو که او را نوح
بن مریم گفتندی و قاضی و رئیس مرو
بود و نعمتی بسیارداشت و او را دختری
بود با کمال و جمال و بسیارکس از رئیسان
و بزرگان او را خواستاری کردند ،نداد. و پدر
سخت متحیرشد در کار دختر و نمی دانست که
کرا دهد و می گفت:اگریکی را دهم
دیگران بیازارند،فرومانده بود و او را
غلامی بود هندو ،پارسا و با دیانت ،نام
او مبارک و باغی داشت آبادان و
بسیارمیوه.او راگفت:امسال به رز شو و
انگور نگاه دار .غلام برفت و تا دوماه به رز
می بود.خواجه روزی به رز شد. گفت:ای
مبارک،خوشه یی انگور بیاور .غلام
انگور بیاورد ترش بود.خواجه گفت:برو
یکی دیگر بیاور ،هم ترش بود. خواجه
گفت:رزی بدین بزرگی
چرا انگور ترش پیش من آوری و انگور
شیرین نمی آوری ؟گفت:نمی دانم
که شیرین کدام است و ترش کدام. خواجه گفت:ای
سبحان الله ،تو امروز دوماه است که انگورمی
خوری ،ندانی که شیرین کدام
است؟غلام گفت:ای خواجه به نعمت تو که من از
این انگور نخورده ام و طعمش ندانم که ترش
است یا شیرین .گفت:چرا نخوردی ؟گفت:ای
خواجه تو مرا گفتی انگور نگاه دار
،نگفتی انگور بخور ،من خیانت چگونه
کردمی ؟قاضی را شگفت آمد و گفت:خدا ترا
هم بدین امانت نگاه دارد. قاضی بدانست که
غلام سخت عاقل و بیداراست .گفت:ای غلام
،مرا در تو رغبت افتاد،آنچه من ترا گویم به
باید کردن .گفت:فرمان بردارم .قاضی گفت:ای
مبارک ،مرا یکی دخترست و بسیارکس او
را بزنی می خواهند ازمهتران و بزرگان و
ندانم تا کرا دهم، تو چه صواب بینی ،غلام
گفت:ای خواجه کافران به روزگار جاهلی
نسب جستندی و امروز دنیا می خواهند
،تو از این چهار کدام خواهی اختیارکن
. قاضی گفت:ای غلام،دین گزیدم و
این دختر به تو خواهم دادن که با دین و
امانتی .غلام گفت:ای خواجه ،من یک درم
خریده ام هندو،دختر مرا چگونه دهی و
دختر مرا کی خواهد ؟قاضی گفت:ای غلام
،خیز با من به خانه آی تا تدبیر
کنیم .بیامدند و قاضی مادر دختر را
گفت:ای زن غلامک هندو سخت شایسته و
پارساست ،و مرا رغبت افتاد که این دختر بدو
دهم ،تو چه گویی؟گفت:فرمان تراست و
لیکن بروم و دخترک را بگویم تا خود چه
جواب دهد .مادر آمد و پیغام پدر برسانید.دخترگفت:آنچه
فرمایید من آن کنم و از حکم خدا و شما
بیرون نیایم و عاق نشوم .قاضی دختر
به مبارک داد با مالی بسیار و ایشان
را پسری آمد ،عبدالله مبارک نام کردند او
را ،که تا جهان باشد حدیث او می کنند به
زهد و علم و پارسایی .
248.تو ظفر
خواستی ،او نیز عفو خواهد.
احنف قیس
بهر جمعی اسیر
گفت:کاین
بستگان بر تو امیر
گر به حقند
بسته،حکمت کو؟ ور
خود از باطلند،علمت کو؟
عفو کان هست اصل
دینداری
از
برای چه روز می داری ؟
تو ظفر خواستی
خدایت داد او
ز تو عفو خواست نآری یاد
هست نزد خدای و
خلق ای شاه
شکر
قدرت قبول عذر گناه...
من ندانم ز جمله
اشرار
پر
گناهی چو بی گناهی آزار
هرکه اندر جهان
ستم جوید
دد
و دیوان آدمی روید.
249.توقع خدمت از
کسی دار که توقع نعمت از تو دارد .
درویشی مجرد
گوشه صحرایی نشسته بود .پادشاهی بر او
بگذشت ،درویش از آنجا که فراغ ملک قناعت
است سر بر نیاورد و التفات نکرد. سلطان از
آنجا که سطوت سلطنت است برنجید و گفت:
این طایفه خرقه پوشاند و امسال حیوان
اند و اهلیت و آدمیت ندارند. وزیر
نزدیکش آمد و گفت: ای جوانمرد ، سلطان
روی زمین بر تو گذر کرد چرا خدمتی
نکردی و شرط ادب به جای نیاوردی
؟گفت: سلطان را بگوی توقع خدمت از کسی
دار که توقع نعمت از تو دارد و دیگر بدان که :
ملوک از بهر پاس رعیت اند نه رعیت از بهر
طاعت ملوک.
پادشه پاسبان
درویش است
گرچه
رامش به فردولت اوست
گوسپند از برای
چوپان نیست
بلکه
چوپان برای خدمت اوست
ملک را گفت
درویش استوار آمد گفت:از من تمنایی
بکن گفت:آن همی خواهم که دگر باره زحمت من
ندهی گفت: مرا پندی بده ،گفت:
دریاب کنون که
نعمت هست به دست کاین
دولت و ملک می رود دست به دست
250.تو کار سخت دوست
نداری ،من نیز دوست ندارم .
شخصی زنی
بخواست.روزی پاره یی گوشت بیآورد
که آشی بساز.زن گفت: این را دیگ و
هیمه و هزار آلت باید و سخت است. روزی
دیگر صابون آورد که جامه بشوی .گفت:این
آب گرم و طشت و اشنان و هزار چیز دیگر
خواهد و سخت است. شوهر ناگاه زنک را در پشت
انداخت . گفت:چه می کنی ؟ گفن: از راه
دیگر دایه بر گهواره و شیر و هزار
چیز خواهد ، چنان که تو کار سخت دوست نمی
داری ، من نیز دوست ندارم .
251.تو که پهلوی
اینان نشینی ،سزای تو این باشد.
شیعیی در
مسجد رفت،نام صحابه دید بر دیوار نوشته
، خواست خیو بر نام ابوبکر و عمر بیندازد
،بر نام علی «ع» افتاد. سخت رنجید ، گفت:تو
که پهلوی اینان نشینی ،سزای تو
این باشد !
252.تو مال ما
نپذیرفتی ، ما نیز مال تو
نپذیریم .
وزیر خواجه «غیاث
الدین» در خلوت حمامی مولانا امین
الدین را دید ،دستار انداخته وضو می
ساخت .گفت: محکم آلتی داری! گفت:قبول کن .خواجه
برنجید ،طاسی نقره در دست داشت بر سر او
زد . چون از حمام بیرون آمد ، مولا امین
الدین جامه می پوشید .خواجه از آن
حرکت پشیمان شده بود، گفت:معذور دار که من
بد کردم و این طاس نقره را از من بپذیر .گفت:
تو مال ما نپذیرفتی ،ما نیز مال تو
نپذیریم
253.تو مردی
بنمای تا من روی بپوشم ...
حسین منصور را
خواهری بود که در آن را دعوی مردی
کردی .جمالی داشت . در شهر بغداد می
آمدی یک نیمه روی را به چادر گرفته
و یک نیمه گشاده ...بزرگی بدو رسید
گفت:روی چرا تمام نپوشی؛گفت:تو مردی
بنمای تا من روی بپوشم! در همه بغداد
یک نیم مرد است و آن حسین است، اگر از
بهر او نبودی این نیمه روی هم
نپوشیدمی.
254.تو نیز آنروز
پیاده نمانی.
سلطان محمود در
مجلس وعظی حاضربود.طلخک از پشت او آنجا رفت.چون
او رسید،واعظ می گفت که:هرکس پسرکی را..
ییده باشد،روز قیامت پسرک را برگردن
غلامباره نشانند تا او را از صراط بگذرانند.سلطان
محمود می گریست،طلخک گفت:ای سلطان
گریه مکن و دل خوش دار که :تو نیز آن روز
پیاده نمانی .
255.تو نیز بخواب
و برو آنچه می خواهی بگو.
شخصی ساده
رویی را به خانه برد و درهمی بدستش
نهاد و گفت:بخواب تا برنهم !ساده پسر گفت:من
شنیده ام که تو مردان را می آوری تا به
تو برنهند .گفت:آری عمل با من است و دعوی
با ایشان .تو نیز بخواب و برو آنچه می
خواهی بگوی .
256.تو هرگز
رسیدی به فریاد کس ؟
گزیری به
چاهی درافتاده بود
که
از ترس او شیر نر ماده بود
بداندیش مردم
به جز بد ندید
بیفتاد
و عاجز تر از خود ندید
همه شب ز فریاد
و زاری نخفت
یکی بر سرش کوفت سنگی و گفت:
تو هرگز
رسیدی به فریاد کس ؟
که
می خواهی امروز فریاد رس؟
همه تخم
نامردمی کاشتی
ببین
لاجرم بر چه برداشتی ؟
که بر جان ریشت
نهد مرهمی ؟
که
دلها ز ریشت بنالد همی
تو ما را همی
چاه کندی به راه بسر
لاجرم درفتادی به چاه
دو کس چه کنند از
پی خاص و عام
یکی
نیک محضر دگر زشت نام
یکی تشنه
را،تا کند تازه حلق
دگر
تا به گردن درافتند خلق
257.تو نیز
چنانکه می نمایی هستی ؟!
دربغداد روزی
مستی افتاده بود و طاقت رفتن نبودش از
مستی .شیخ جنید بر او بر گذشت. چشم آن
مست بر شیخ افتاد و شیخ را نظر بر وی
افتاد.مست شرم داشت .گفت:یا شیخ چنین
که هستم می نمایم !تو چنان که می
نمایی هستی ؟ گریه برشیخ افتاد:به
سبب این صدق .حق تعالی آن مست را توبه داد.
نظیر:
شیخی به
زنی فاحشه گفتا مستی
هردم
تو به دام دگری پا بستی
گفتا شیخا
چنانکه می نمایی هستم
تو نیز چنانکه می نمایی
هستی؟
258.تیز در
پیشگاه معاویه.
ابوالاسود در
پیش معاویه تیزی بداد و گفت:ای
امیرمومنان ،این راز پوشیده
دار،معاویه گفت:خاطر جمع باش . چون گروهی
پیش او گرد آمدند گفت:آیا می دانید
که ابوالاسود هم اکنون تیزی بداد؟
ابوالاسودگفت:آن کس که تیزی را
پوشیده ندارد،شایسته اطمینان به امر
خلافت نیست!
259. جائز نباشد ،که
قبا تنگ گردد !
خیاطی
برای ترکی قبا می برید ،ترک می
پنداشت خیاط نمی تواند پارچه قماش
بدزدد،ناگاه تیزی بداد ،ترک را خنده
بگرفت و به پشت افتاد خیاط کار خود بکرد
،ترک برخاست و گفـت: ای استاد درزی
،تيزی دیرگرده،گفت: جائز نباشدکه
قبا تنگ گردد.
نظیر:
آن یکی
دزدیهای بیرحمانه گفت
که کنند آن در
زیان اندر نهفت
اندر آن هنگام
ترکی از خطا
سخت تیره گشت از کشف غطا...
بس که غدر
درزیان را ذکر کرد
حیف
آمد ترک را و خشم و درد
گفت ای قصاص در
شهر شما
کیست چابک تر در این فن دغا؟
گفت:خیاطی
است نامش «پورشش»
اندر این دزدی و چستی خلق کش
گفت من ضامن که با
صد اضطرار
او نیارد برد از من رشته تار
پس بگفتندش که از
تو چست تر
مات
او گشتند در دعوی مپر
گفت:رهن این
مرکب تازی من
بدهم
ار دزدد قماش من بفن
ور نتاند برد
اسبی از شما
واستانم
بهر رهن خود جزا
بامدادان اطلسی
زد در بغل
شد
به بازار و دکان آن دغل
پس سلامتش کرد گرو
آن اوستاد
جست از جا لب به ترحیبش گشاد
گرم پرسیدش ز حد
ترک پیش
تا
فگند اندر دل او مهر خویش
چون شنید از
وی نوای بلبلی
پیشش
افگند اطلس استنبلی
که ببر این را
قبای روز جنگ
زیر
دامن واسع و بالاش تنگ
گفت صد خدمت کنم
ای ذو وداد
دست
بر دو چشم و بر سینه نهاد
پس بپیمود و
بدید او روی کار
بعد از آن
بگشاد لب را در فشار
از حکایت های
میران در سمر
و
از کرمها و عطای آن نفر...
همچو آتش کرد
مقراضی برون
می
برید و دل پر افسانه و فسون
یک مضاحک گفت آن
چیست اوستاد
ترک مست از خنده شد سست و فتاد
چونکه خندیدن
گرفت از داستان
چشم تنگش گشت بسته آن زمان
پاره یی
دزدید و کرد او زیر ران
غیر چشم حق ز جمله آن نهان
ترک را از لذت
افسانه اش
رفت
از دل دعوی پیشا نه اش
لابه کرد آن ترک کز
بهر خدا
لاغ
می گو کان مرا شد مغتذی