101. ای مسلمانان ،نه بهتانی گفته ام نه دزدی کرده ام

آورده اند که دزدی بود از خیال شب روتر ،اگر خواستی نقب در حصار کیوان زدی ونقاب از چهرۀ زهره بربودی ،از رخنۀ هر روزنی چون ماهتاب فروشدی و به شکاف هر دری چون آفتاب در خزیدی .والی شهرستان می خواست که او را در بند آرد ،میسر نمی شد .شبی این دزد به عادت خویش از پس دیواری به کمین نشسته بود تا از گذریان کالایی ببرد .نگاه کرد جماعتی را دید که زنی نابکار را پیش مردی به زنا گرفته بودند و به سرای شحنه می کشیدند .زن فریاد بر آورد که :ای مسلمانان ،نه بهتانی گفته ام و نه دزدی کرده ام. ازمن بیچاره چه می خواهید ؟دزد را این سخن گوشمالی محکم داد .با خود گفت :شه بر این عمل ...که زنی روسپی از آن ننگ می دارد .برفت از آن پیشه توبه کرد ونیز سر آن نشد.

 

102. این آرزو چون میسر شود ؟

گویند: یکی از ملوک ،شامگاهی به دهی در آمد ،خروسی در آن وقت فریاد کرد .ملک این حال را به شگون بد گرفت و قتل همه خروسها کرد.چون وقت خفتن در رسید ،گفت:باید که مرا وقت بانگ کردن خروس بیدار کنید .گفتند:ملک سلامت ،پادشاه در این ده حتی یک خروس باقی نگذاشته ،این آرزو چه میسر شود؟

 

103. این سخن خلیفگان است ؟

معاویه یکی از زنان خوارج را گفت :مالی را که  در زیر کونت نهاده ای بیرون بیار !زن روی به حاضران آورد و گفت :خدا را از شما می پرسم این سخن از سخنان خلفای اسلام بوده است ؟

 

104. اینان در آفرینش زیادت اند.

در تاریخ های مغول آمده است که چون هلاکوخان بغداد را مسخر کرد ،جمعی را که از شمشیر بازمانده بودند بفرمود تا حاضر کردند ،حال هر قومی را باز پرسید ،چون بر احوال مجموع واقف گشت ،گفت:از محترقه ناگریز است .ایشان را رخصت داد تا برسر کار خود رفتند .تجار را مایه فرمود دادن ،تا از بهر او بازرگانی کنند .جهودان را فرمود که قومی مظلومند و به جزیه از ایشان قانع شد .مخنثان را به حرم های خود فرستاد. قاضیان وشیخان و صوفیان و حاجیان و واعظان و معرفان و گدایان و قلندران و کشتی گیران وشاعران و قصه خوانان را جدا کرد و فرمود :اینان در آفرینش زیادت اند و نعمت خدای به زیان می برند .حکم فرمود تا همه را در دریا غرق کردند و روی زمین را از خبث ایشان پاک کرد.

لاجرم قریب نودسال پادشاهی در خاندان او قرار گرفت و هر روز دولت ایشان در تزاید بود.

اشاره :

من وسه قاری وشش شاعر وچهار دبیر      اسیر وخوار بماندیم در کف دو سوار

دبیر وقاری و شاعر چگونه جنگ کنند ؟        اگر چه چارده باشند و گر چهارهزار

                                          *              *              *

هر بلایی کز آسمان آید                                      گرچه بر دیگری قضا باشد

به زمین نا رسیده می پرسد                                     خانۀ انوری کجا باشد

 

105.این بازماندۀ دودمان موسی و هارون است .

وزیر سعید خواجه رشیدالدین را درد پا زحمت می داد. روزی در محفل نشسته بود و دو غلام ترک مرد او را برداشته پیش پادشاهی می بردند .شمس الدین مظفر بدید و گفت:این بازماندۀ دودمان موسی و هارون است که فرشتگان می برند!

106. این پزشک است و آن گور کن !

مردی غلامی سخت تنبل داشت .روزی او را به بازار فرستاد تا انگور و انجیر بخرد ،دیر کرد و صبر آقا به آخر رسید .وقتی غلام آمد تازه یکی را خریده بود .مرد او را بزدن گرفت و گفت:پس از این هر وقت از تو یک کار بخواهم باید عوض یک کار دو کار بکنی !قضا مرد بیمار شد و غلام را بفرمود تا پزشکی به بالین او بیاورد .غلام رفت و پزشک را آورد و مرد دیگری هم با او بود .مرد پرسید که این کیست ؟گفت:مگر مرا نزدی و نفرمودی که به عوض یک کار دو کار بکنم .طبیب آوردم که خدا شفایت دهد واگر نداد این یکی گورت را بکند ،این پزشک است و آن گور کن

.

107. این ،تنها به درد آزادی می خورد!

فیلسوفی را اسیر گرفتند .مردی خواست تا او را بخرد از او پرسید که:به چه درد می خورد ؟فیلسوف گفت:به درد آزادی .

 

108. این سر از آن سرهاست که بی کلاه باشد ؟

کچلی از حمام بیرون آمد ،کلاهش دزدیده بودند .با حمامی ماجرا می کرد .حمامی گفت:تو اینجا آمدی کلاه نداشتی ،گفت:ای مسلمانان این سر از آن سرهاست که بی کلاه باشد؟

 

109. این عاقل نمی شود و مرا دیوانه کرد!

یکی از وزیران را پسری کودن بود ،پیش یکی از دانشمندان فرستاد که مر این را تربیتی می کن مگر عاقل شود. روزگاری تعلیم کردش وموثرنبود .پیش پدرش کس فرستاد که این عاقل نمی شود و مرا دیوانه کرد.

سگ به دریای هفت گانه بشوی                           که چو تر شد پلیدتر باشد

خر عیسی گرش به مکه برند                                چون بیاید هنوز خر باشد

 

110. این قبایش تا قندش را مهیا کنم.(یا)این قدکش تا قندش را فراهم آرم.

گویند:مردی قدکی نزد خیاط برد تا قبایی کند و از اجرت پرسید. خیاط گفت:مزد آن قدکی وقندیست.صاحب کار قدک را نزد او نهاد و راه در گرفت .خیاط پرسید ،کجا می روی ؟گفت:این قدکش تا قندش را فراهم آرم .

نظیر:آفتابه خرج لحیم ،یا فرع زیاده براصل است.

 

111. اینقدر اینجا بمان تا قائم مقام از باغ بیرون بیآید.

داستان این مثل ،اشاره است به کشتن محمد شاه قاجار وزیر بزرگوار خویش مرحوم میرزا ابوالقاسم قائم مقام را در باغ نگارستان در طهران ،که به عنوان به حضور خواستن شاه ،او را به باغ مذکور دعوت کردند و در همانجا سرش را در زیر آب کردند و نوکران و خادمان وی هر چند منتظر شدند از باغ بیرون بیاید نیامد و اکنون در مورد انتظار به امری که هیچ وقت نخواهد شد ،بکار برند.

 

112. این که دنبال من است عجیب تر است.

خواجه یی به سفر رفت ،غلامی هندو در خانه داشت.چون باز آمد ،خاتون دو پسر سیاه آورده بود .غلام یکی بر دوش نهاد و یکی در پی او می دوید و به استقبال خواجه رفت .خواجه او را بدید گفت:این از آن کیست؟گفت:از آن خاتون .گفت:این عجیب است .غلام گفت:این که در پی من است عجیب تر است.

 

113. این گمان در حق خویش برم بهتر ...

شیخ ما گفت که: وحی آمد به موسی ...که بنی اسرائیل را بگوی که بهترین کس را اختیار کنید .صد کس اختیار کردند . وحی آمد که از این صد کس بهترین اختیار کنید ،ده کس اختیار کردند .وحی آمد که از این ده،سه تن اختیار کنید .سه کس اختیار کردند .وحی آمد که از این سه کس بهترین اختیار کنید .یکی اختیار کردند .وحی آمد که این یگانه را بگویید تا بدترین بنی اسرائیل را بیاورد .او چهار روز مهلت خواست و گرد عالم می گشت که کسی طلب کند.روز چهارم به کویی فرو می شد ،مردی را دید به فساد و ناشایستگی معروف بود و انواع فسق و فجور درو موجود ،چنانکه انگشت نمای گشته بود.خواست که او را ببرد ،اندیشه یی بدلش افتاد که به ظاهر حکم نباید کرد ،روا بود که او را قدری و پایگاهی بود. به قول مردمان او را حقیر و ناچیز و ناقص و ناکس نتوان شمرد و از اینکه خلق مرا انتخاب کردند مغرور نتوان شد . چون هر چه کنم به گمان خواهد بود این گمان در حق خویش برم بهتر. دستار در گردن خویش انداخت و به نزد موسی آمد وگفت: هر چند نگاه کردم هیچ کس را بدتر از خود ندیدم . وحی آمد به موسی که آن مرد بهترین ایشان است نه به آن که طاعت او بیش است، بلکه به آنکه خویشتن را بدترین دانست.

 

114. این ملعون چه کرده بود ؟

رافضی را عوام در تف کین                                    می زدند از پی حمیت دین

یکی از رهگذر در آمد زود                                بیش از آن زد که آن گره زده بود

گفتم: ار می زدند ایشانش                                      بهر اشکال کفر و ایمانش

تو چرا باری ای به دل سندان                            بی خبر کوفتی دو صد چندان؟

جرم او چیست؟ گفت: بشنو نیک                         من ز جرمش خبر ندارم ،لیک

سنیان می زدند و من بدمش                                  رفتم و بهر مزد می زدمش

 

115. این منم طاووس علیین شده؟

یک شغالی رفت اندر خم رنگ                        اندر آن خم کرد یک ساعت درنگ

پس بر آمد پوستین رنگین شده                         کاین منم طاووس علیین شده

پشم رنگین رونق خوش یافته                                  ز آفتاب آن رنگ ها بر تافته

دید خود را سرخ و سبز و بور و زرد                  خویشتن را بر شغالان عرضه کرد

یک شغالی پیش او شد کای فلان                    شید کردی تا شدی از خوشدلان

شید کردی تا به منبر بر جهی                       تا زلاف این خلق را حسرت دهی؟

بس بجوشیدی ندیدی گرمیی                       پس به شید آورده ای بی شرمیی

صدوگرمی خود شعار اولیاست                        باز بی شرمی پناه هر دغاست

کالتفات خلق سوی خود کشند                      که خویشم واز درون بس ناخوشند

 

116.این نعمت بدین خاندان ارزانی باد.

شخصی در دهلیز خانه،زن خود را می...،و زن گاهگاهی سیلی نرم بر گردن شوهر میزد.درویشی سوال کرد .زن گفت:خیرت باد .گفت: شما هم دراین خانه چیزی می خورید ،نصیبی نیز به من دهید .زن بر آشفت وگفت :من... می خورم و شوهرم سیلی !گدا گفت:من رفتم ،این نعمت بدین خاندان ارزانی باد .

نظیر:

گدایی به در خانه رسید ، در بزد و چیزی بخواست . زنی از پنجره سر بیرون آورد. مرد گفت:ای بانو ، در راه خدا چیزی به من بدهید.زن گفت :چه می خواهی ؟گفت :درهمی بده ،گفت:ندارم ،گفت: یک پول سیاه بده،گفت:ندارم،گفت،یک پشیز بده .گفت:ندارم ،گفت پوشاک کهنه یی بده .گفت: ندارم،گفت: مشتی آرد بده ،گفت ندارم،گفت:اندکی روغن بده،گفت:ندارم...وخلاصه گدا هر چیزی در خانه باشد بر شمرد و بانو گفت ندارم .گدا را خشم آمد و فریاد کشید :ای زن بدکاره ،برای چه در این خانه نشسته ای بیا با هم به گدایی برویم.

 

117. این نیز مسخرگی دیگر خواهد بود.

هزل گویی پیوسته در مجالس مسخرگی می کرد،زاهدی او را گفت: همه عمر خود را در هزل ومسخرگی گذرانیدی ،چنین مکن که روز قیامت ترا سرنگون در دوزخ افكنند . گفت:این نیز مسخرگی دیگر خواهد بود.

 

118. این هم از پیری است یااین هم از علت پیری است.

پیری فرتوت نزد طبیب رفت و در پیش او رنجوریهای گوناگون خویش بر می شمرد و او در جواب هر یک می گفت:این از پیری است .پیرمرد سرانجام بر آشفت و مانند افلاطون به طبیب دهان کج کرده و شکلک ساخت .طبیب بخندید و گفت:این هم از پیریست !

نظیر:

پیری وصد عیب چنین گفته اند.

یا:

سگ تازی که آهو گیر گردد                                    بگیرد آهویش چون پیر گردد

                                          *    *    *

پیر در دست طفل گردد اسیر                              پشه گیرد چون باشه گردد پیر

چو ریزد شیر را دندان و ناخن                                  خورد از روبهان لنگ سیلی

چو شاهین باز ماند از پریدن                                 زگنجشکش لگد باید چشیدن

نظیر:

گفت پیری مر طبیبی را که من                               در فغانم از دماغ خویشتن

گفت ازپیری است آن ضعف دماغ                  گفت در چشمم زظلمت هست داغ

گفت:ازپیریست ای شیخ قدیم                            گفت پشتم درد می آید عظیم

گفت از پیری است ای شیخ نزار                       گفت:هر چه می خورم نبود گوار

گفت ضعف معده هم از پیری است                   گفت وقت دم مرا دم گیری است

گفت آری انقطاع دم بود                                 چون رسد پیری دو صد علت بود

گفت کم شد شهوتم یکبارگی                      گفت از پیری پیریست این بیچارگی

گفت تاریکیست چشمم ای حکیم                      گفت از پیریست اي مرد حلیم

گفت:ای احمق بر این بر دوختی                         از طبیبی توهمین آموختی؟!...

پس طبیبش گفت ای عمر تو شصت            این غضب این خشم هم از پیریست

چون همه اجزا و اعضا شد نحیف                     خویشتن داری وصبرت شد ضعیف

نظیر:

کهن سالی آمد به نزد طبیب                                  ز نالیدنش تا به مردن قریب

که دستم به رگ برنه ای نیک رای                         که پایم همی بر نیاید زجای

بدان ماند این قامت خفته ام                               که گویی به گل در فرو رفته ام

برو گفت دست از جهان بر گسل                              که پایت قیامت بر آید ز گل

نشاط جوانی ز پیران مجوی                                   که آب روان باز ناید به جوی

 

119. این ییلاق و قشلاق از کجا آورده اید؟

مرحوم میرزاابوالحسن خان دکتر،از اولین اطبایی بود که به اسلوب طب جدید درس خوانده و بالطبع از چار مزاج و چهار خلط قدما اطلاعی نداشت و یا اگر داشت درست نمی دانست .زنی برای استعلاج پیش او آمد ،گفت:حکیم باشی طبعم گرم است و استخوانهایم سرد،سردی می خورم با من نمی سازد و گرمی هم ضرر می کند .دکتر به تعجب پرسید:خانم این ییلاق و قشلاق را از کجا آورده اید؟

 

120. با آن زبان خوشت یا پول زیادت یا راه نزدیکت ؟

مردی با خشم پس از دشنامی چند به دیگری فرمان داد این چند پشیز بستان و در چند فرسنگی فلان کار را مرا انجام بده. مامور در پاسخ گفت:با آن زبان خوشت یا این پول زیادت یا راه نزدیکت ؟!

نظیر:راست بیا راست برو ماست بخور سرنا بزن .

 

 

121. با این همه خری راست گفتی!

چنین گویند که عمرولیث به یک چشم نابینا بود .

چون امیر خراسان شد،روزی به میدان رفت که گوی زند.او را سپاهسالاری بود نامش ازهر خر. این ازهر خر بیامد و عنان او را بگرفت و گفت:نگذارم که تو گوی زنی و چوگان بازی! عمرولیث گفت:چون است که شما گوی زنید و روادارید و چون من چوگان زنم روا ندارید؟ازهر گفت :از بهر آنک ما را دو چشم است ،اگر گوی در چشم ما افتد ،به یک چشم کور شویم و یک چشم بماند که بدو جهان روشن ببینیم و تو یک چشم داری ،اگر اتفاق بد را یک گوی بدان چشم تو افتد،امیری خراسان را بدرود بایدکرد. عمرولیث گفت: با این همه خری راست گفتی،پذیرفتم

که تا من  زنده باشم گوی نزنم .نظیر:

گه بود کزحکیم دانشمند                                               برنیاید درست تدبیری

گاه باشد که کودک نادان                                             بغلط بر هدف زند تیری

 

122. باتو ازاری وسطلی نیست،و آن نیز از آن تو نیست.

آورده اندکه شیخ ما ابوسعید در گرمابه بود.شیخی از بزرگان به سلام شیخ آمده بود به خانگاه .گفتند:شیخ به حمام است. او نیز موافقت کرد.چون درآمد،پیش شیخ بنشست .شیخ گفت:این گرمابه خوش است و دانید که از چه سبب خوش است ؟گفتند:از بهر آنکه شیخ در اینجاست . شیخ گفت:از این بهتر باید گفت.گفت:شیخ گوید .شیخ گفت:از بهر آنکه با تو ازاری وسطلی بیش نیست ،و آن نیز از آن تو نیست.

 

123. بازکن دستار را آنکه ببر!

یک فقیهی ژنده ها بر چیده بود                            درعمامه خویش درپیچیده بود

تا شود زفت و نماید آن عظیم...                      چون درآیدسوی محفل درحطیم

ظاهردستارچون حله بهشت                            چون منافق اندرون رسوا و زشت

پاره پاره دلق وپنبه و پوستین                                  در درون آن عمامه بد دفین

روی سوی مدرسه کرده صبوح                                تا بدین ناموس او یابد فتوح

در ره تاریک مردی جامه کن                                    منتظر استاده بوداز بهر فن

در ربود او از سرش دستار را                                 پس دوان شد تا بسازدکار را

پس فقیهش بانگ بر زد کای پسر                                بازکن دستار را آنگه ببر

اینچنین که چار پره می پری                               باز کن آن هدیه را که می بری

بازکن آنرا به دست خود بمال                              آنگهان خواهی ببر ،کردم حلال

چونکه بازش کرد آنکه می گریخت                       صد هزارش ژنده اندر ره بریخت

زآن عمامه زفت نابایست او                               ماند یک گز کهنه اندر دست او

بر زمین زدکهنه را کای بی عیار                            زین دغل ما را برآوردی ز کار

گفت:بنمودم دغل لیکن ترا                                      از نصیحت باز گفتم ماجرا

 

124. بازهم خطش.

میرزا محمدخان سپهسالار گذشته ازاینکه از فضایل علمی حظی وبهره یی نداشت،خطش نیزبه غایت بد بود، بدان حد که جز یک دوتن ازمنشیان خاص او دیگری نمی توانست خواند.بامداد عیدی که مجلس خان به طبقات مردم انباشته بود.پسر یغمای جندقی به سابقه سوءمعاملتی که با او رفته بود ،از کفش کن مجلس برپاست و به آواز بلند اجازت طلبید تا خوابی را که دیده به عرض رساند.محمد خان رخصت داد.پسر یغما گفت:دیشب پدرم را به واقعه دیده از عسرت وپریشانی خویش بوی نالیدم .پدرم فرمود :دیگر امروز که اریکه عزوجلال به وجود حضرت خان آراسته است شکایت تو از تنگدستی بی جاست .مدیحه یی بساز .به خدمت ایشان رو ،و عرض حاجت کن ،البته از تو کفایت فرمایند .گفتم :فضایل خان بی شمار است،کدام یک را مدح گویم ؟پدرم مدتی به فکر فرو رفت ،سپس سر بر داشت و گفت: ای پسر بازهم خطش !

 

125. بارخدایا!داد من از عمر بستان ...

زیدبن اسلم گفت: شبی امیرالمومنین عمر را دیدم که به عسس می گردید . من با او همراه شدم و گفتم : دستوری دهی تا با تو بگردم ؟ گفت :روا باشد .پس با وی برفتم . چون از مدینه بیرون شدیم از دور آتشی دیدیم .گفتیم :مگر آنجا کسی فرود آمده است .برفتیم ، زنی بیوه را دیدیم با دو سه بچه خرد ، و همی گریستند و آن زن دیگی بر سر آتش نهاده بود و می گفت :بار خدایا داد من از عمر بستان ،که او سیر خورده است و ما گرسنه .عمر چون این بشنید، فراز رفت و سلام کرد و گفت :نزدیک ترآیم ؟زن گفت: اگر به نیکی خواهی آمدن بسم الله !عمر پیش آمد و او را بپرسید .زن گفت:از جایی دور آمده ایم مانده و گرسنه اینجا رسیدیم و گرسنگی ما را غمین کرده است و کودکان را از گرسنگی خواب نمی گیرد. عمر گفت:اندرین دیگ چیست ؟گفت: آب است ، می خواهم که کودکان را بدین بهانه خاموش کنم .

زید گفت: امیرالمومنین بازگشت و هم اندر شب به دکان آرد فروش آمد و انبانی آرد خرید و به دکان قصاب شد و چربش و گوشت خرید و برگردن نهاد .

گفت: اگراین بار تو بگیری ،بار گناهم که برگیرد ؟!و نفرین آن زن که از من باز دارد ؟ و می گریست ومی رفت تا به نزدیک آن زن شد ...پس لختی چربش اندر آن دیگ کرد و لختی آرد و آتش می افروخت ، و هر گاه که آتش بمردی اندر دمیدی و خاکستر اندر روی و محاسن وی می نشستی تا دیگ پخته شد و در کاسه کرد و کودکان راگفت :بخورید. زن و کودکان بخوردند. و گفت:ای زن نگر تا دعای بد نکنی عمر را ، که او از حال تو خبر نداشت ، این بگفت و برفت.

نظیر: وهمو گفت: مرا غربت باید کردن تا کار مردمان راست شود ،که اندر ولایت ضعیف بسیار است و به نزدیک من نتواند آمدن ،مرا گرد ولایت بباید گشتن تا عمال را ببینم و ازسیرت ایشان بر رسم و خداوندان حاجت را حاجت روا کنم ،و در همه عمر من ثوابی نباشد از این فاضل تر .نظیر: و اول کسی را که امیرالمومنین خواندند،عمر بود از آنکه ابوبکر را خلیفه رسول الله خواندندی .و چون نوبت به عمر رسید .می گفتند :خلیفه رسول الله ،دراز می شدی .گفت: ای مسلمانان مرا امیر خوانید ،که امیر شمايم ،و اگر امیرالمومنین {هم}خوانید من همان پسر خطابم که بودم.

 

126. بازاریان و انوری

روزی پسری با پدر خویش چنین گفت         کان مردک بازاری از آن زرق چه جوید؟

گفتا چه تفحص کنی احوال گروهی                 کز گند طمعشان سگ صیاد ببوید!

عاقل به چنان طایفه دون نگراید                      مردم به سوی مزبله و جیفه نپوید

بازاریکي مزرعه تخم فساد است      ز آن تخم درآن خاک چه پاشی که چه روید؟

امیدمکن  راستی از پشت بنفشه                تا روی تو چون لاله به خونابه نشوید

قولی نبود راست تر از قول شهادت                زان در همه بازار یکی راست نگوید

نظیر:

ایاکم والا سواق فانها محاضر الشیاطین =از بازارها حذر کنید که حضورگاه شیاطین است 

 

127. به اشرار ار کنی خدمت!...

چنین گویند:کاندر حلق گرگی                           فرو رفت استخوانی همچو نشتر

زلک لک چاره خود جست،درضمن                             نمود از بهر او اجری مقرر

به منقار استخوان را از گلویش                                    برون آورد آن مرغ هنرور

چو زان پس خواست حق زحمت خویش                جوابش داد گرگ حیله گستر

سرت را از دهان  بنده  سالم                              برون آورده ،خواهی مزد دیگر؟

به اشرار ار کنی خدمت،ز نعمت                       قناعت جو به سالم ماندن از شر

خبیث الذات تر زین گرگ معهود                             بسی دیدیم در اعیان  کشور

 

128. باعادیاتبخوابم کردی و با مرسلاتبیدارم کردی !

مردی در پیشگاه صاحب عباد والعادیاتمی خواند و بسیار بد می خواند .صاحب از ناراحتی خود را به خواب زده بود .قاری بادی سخت از شکم بیرون داد و صاحب هر دو چشم خود را باز کرده گفت:باعادیاتبخوابم کردی و بامرسلاتبیدارم کردی!

 

129. بالا بالاها می نشیند،بزرگ بزرگ حرف می زند.

گویند:پدری به فرزندی ابله اندرز می گفت : چون به مجلس درآیی بر جایگاهی برترنشین و سخنان بزرگ گوی تا درچشم مردمان خطیر نمایی.دیگر روز پسر به محفلی رفته بررف و برواره خانه بر شد ،و از جانوران تناور چون پیل و کرگدن حکایت کردن گرفت.

 

130. بالات را دیدیم ،زیرت را هم دیدیم .

گدایی بر درخانه یی به دریوزه چیزی خواست .بانو بر بام بود .گفت:اگربه زیر بودم ترا کف نانی می دادم .نوبتی دیگر گدا بیامد زن به زیر بود . گفت:اگر بر بالا بودم ترا ته نانی می دادم .درویش گفت :ای خاتون بالات را دیدیم زیرت راهم دیدیم .

 

131. بامن این کردند ،با تو چه ها کنند ؟

دربغداد دیوانه یی ابراهیم نام بود .روزی وزیر خلیفه او را مهمانی برد.قضا را جز قرصی نان جوین چیزی بدست او نیفتاد ،بخورد .زمانی نگذشت که گفتند :یاقوتی سه مثقالین گم شده است .مردم را برهنه کردند نیافتند .ابراهیم و جمعی دیگر را درخانه کردند و گفتند:باشد که شما فرو برده باشید ،سه روز در این خانه بمانید تا از شما جدا شود !روز سیم خلیفه از زیر آن خانه می گذشت .ابراهیم بانگ زد که ای خلیفه !من در این خانه قرصی نان جوین خوردم سه روز است محبوسم کرده اند که یاقوتی سه مثقالین بردی،تو که آن همه اموال ونعمت های مردم بردی و به زیان رسانیدی ،با تو چه ها کنند؟

 

132. با من هم پلاس ؟

گویند مفسلی بی مایه چون نمی توانست وام های خود بپردازد ،به اشاره یکی از وامخواهان ،خود را به دیوانگی زده در جواب هر طلبکاری کلمه پاس می گفت ،بدین شرط که چون وامخواهان بر دیوانگی او یقین کرده پراگنده شوند ،وام او بگزارد .مرد چنین کرد و وامخواهان او را دیوانه پنداشته کم کم از طلبگاری وام های خویش دست بازداشتند .چون وامخواه نخستین به پیمان رفته در طلب وام خویش آمد ،مفلس درجواب او نیزاین کلمه بگفت ،و اومتحیر مانده گفت:با همه پلاس با من هم پلاس ؟!

نظیر:

غیرتم دل گرفت و دامن نیز                                      گفتم:ای روزگار با من نیز؟

نظیر:

باهمه کج پلاسی و با ما چو منی پلاسی هم؟

خاصگی نهان منم ،راز ز من نهان کنی

 

133. با هر سه فریق موافقت می کنیم.مگر حق را اندر آن یابیم ...

ولایتی است که آن را جندان گویند و مردم این جندان سه دین دارند : چون روز آدینه باشد با مسلمانان به مسجد آدینه آیند ،

ونماز آدینه بکنند و بازگردند،و چون شنبه باشد ،با یهود پرستش کنند و چون یکشنبه باشد اندر کلیسا با ترسایان به رسم ایشان پرستش کنند و اگر کسی از ایشان پرسید که چرا چنین کنید؟گویند:این هرسه فریق مخالف یک دیگرند و هرکس همی گوید که حق بدست من است ،پس ما با هر سه فریق موافقت می کنیم مگر حق را اندر آن یابیم !

نظیر:

بر مذهب و بر رای میزبانی                                    برخویشتن از ناکسی وبالی

با باد جنوبی شوی جنوبی                                  با باد شمالی شوی شمالی

                                    *         *         *

هر روز به مذهب دگر باشی                                  گه بر چه ژرف وگاه بر بامی

گرناصبیت برد عمر باشی                                 ور شیعی خواندت علی نامی

ضد:

روز نخست چون دم رندی زدیم و عشق    شرط آن بودکه جز ره آن شیوه نسپربم      

                                                                                            حافظ

 

134. به بالاغلتیده ام!

شخصی مهمانی را در زیرخانه خوابانید .نیمه شب صدای خنده وی را بالاخانه شنید .پرسید که:در آنجا چه می کنی ؟گفت:درجواب غلتیده ام!گفت:مردم از بالابه پایین غلتند ،تو ازپایین به بالاغلتی؟!گفت:من نیز به همین می خندم.

 

135. ببخشید کتک شما را حلاج خورد.

وزیر نظام ،شبی فرمان داد بامداد حلاجی بیاوردندتا پنبه ها را بزند.سپس شکایت ازنانوایی بدو آوردندکه به سنگ کم فروخته است.گفت:او را هم صباح بیاورند تا سیاست کنیم.فردا گماشته بیامد وگفت:کسی راکه دیشب احضار فرموده اید بر در است.وزیر امر داد چوب و فلک آوردند و مرد را ببستندو بسیار بزدند و پس از انجام کار ظاهر شد که او حلاج بوده و به پنبه زدن آمده است.در این اثنا فراشان نانوا را به حضور آوردند. وزیر رو به نانوا کرده شرمگین و عذر خواهان گفت:ببخشید آقای نانوا !کتک شما راحلاج خورد!

 

136.ببین که تربیت بد سرشت بی اثر است.

شنیده ام که شهی با وزیر خود می گفت       که علم و فضل کلیدخزانه هنراست

درخت تلخ ز پیوند تربیت در باغ                    به میوه شکرین جاودانه بارور است

وزیر گفت سرشت ستوده باید ازآنک             به کور دادن آیینه جهد بی ثمر است

مسلم است که هیچ اوستا نیارد ساخت       برنده جوهری ازآهنی که بدگهراست

چو این شنید ملک درخفا به حاجب گفت  مرا به دست توکاری شگفت درنظراست

پی تدارک این کار گربه ای باید                   که بسته برقدم همت تو نامور است

برفت حاجب وفی الفورگربه ای آور      که هرکه دیدش گفتی نه گربه شیر نراست

ملک به کارکنان گفت کش بیاموزند              صنایعی که نهان در طبایع بشر است

به یک دو هفته چنان شد که حاضران گفتند     یکی از آدمیان در لباس جانور است

سپس به خواست شهنشه وزیر را و بگفت     ببین به جانوری کز بشر بلندتر است

ببین به گربه که درپیش تخت من بر پای  ستاده شمع به کف از غروب تا سحر است

رها نموده عنان طبیعت از تعلیم               گسسته بند شباهت زمادر وپدر است

وزیرگفت:کلام شه است شاه کلام              دل ملوک به فرمان حی دادگر است

ولی به تربیت گربه غره نتوان بود       که چون سرشت مساعد نه،تربیت هدراست

سرشت تلخ چو دارد درخت اگر آبش       زجوی خلد دهی تیره رنگ و تلخ بر است

ملک به پاسخ وی گفت:طرح معقولات   قبیح دان چو مخالف به حس و با نظر است

دلیل عقل اگر بر هوا کند پرواز             چوشد مخالف حس ونظر شکسته پر است

ببین به گربه وصحبت بنه که انکارت            دراین قضیه ،چو انکار ضوءدرقمر است

دراین میانه ز سوراخ خانه موشی جست

که گربه موش چوبیند زهوش بی خبراست

فگند گربه زکف شمع را و در پی موش        دوید هر سو چونانکه خوی جانور است

فتاد شعله آتش زشمع درایوان                   چنانکه گفتی ایوان تنور پر شرر است

برهنه پای شه اندر گریز و خاصانش            یکی فتاده زایوان یکی دوان ز در است

وزیر دامنش اندر گرفت وگفت:شها           ببین که ترتیب بد سرشت بی اثر است

                                 *               *               *

به تربیت نشود گربه آدمی زیرا              سرشت گربه دگر ،طبع آدمی دگر است

کسی شکر زنی بوریا طمع نکند             به صورت ار چه نی بوریا چو نیشکراست

 

137.به تدبیر و رای زنان کار مکنید...

گویند که خسرو پرویز ماهی دوست داشتی.روزی خسرو و شیرین هر دو بهم بر منظر نشسته بودند.صیادی ماهیی بزرگ به هدیه آورد و پیش ایشان نهاد.

خسرو او را چهار هزار درم فرمود دادن.شیرین گفت:نه نیکو کردی .گفت:چرا؟شیرین گفت:از بهر آنکه اگر از حشم یکی را چهار هزار درم دهی گوید:مرا همان دادی که صیادی را،و اگر کمتر دهی گوید :مرا کم از صیادی می دهی .پرویزگفت:راست گفتی،ولیکن اکنون گذشت،وزشت باشد ملوک را از قول خویش بازآمدن .شیرین گفت:تدبیری دانم.گفت:چگونه ،گفت:این صیاد را باز خوان و بگو که :این ماهی نر است یا ماده؟ اگرگوید: نراست گو مرا ماده می باید و اگر گوید ماده است ،گو مرا نر می باید .صیاد را باز خواندند.صیاد مردی زیرک و دانا بود.خسرو او راپرسید که:این ماهی نراست یا ماده؟صیاد زمین بوسه داد وگفت :این ماهی نه نر است و نه ماده ،این ماهی خنثی است! خسرو راخنده آمد ،گفت:چهار هزار درم دیگرش بدهید،

مرد پیش خزن شد وچهار هزار درم دیگر بستند و به انبان در کرد و به گردن برنهاد .چون در میان سرای می رفت ،یک درم سیم از انبان افتاد ،صیاد انبان بنهاد و آن درم برگرفت .وایشان بدیدند.

شیرین خسرو را گفت:بخیلی و سفلگی مرد بدیدی که یک درم غلامی از انبان بیفتاد هشت هزار درم را از گردن فرونهاد و آن یک درم برگرفت و دلش نداد که آن یک درم غلامی از آن تو برگرفتی .پرویز راخشم آمد ،گفت:ای شیرین راست گفتی ،صیاد راباز خواند و گفت :ای دون همت ناجوانمرد !از بهر یک درم که از تو بیفتاد ،انبانی بدین گرانی از گردن  فرو نهادی و آن یک درم برگرفتی که آن یک درم غلامی از آن تو برگرفتی .صیاد گفت:عمر ملک دراز باد، من آن یک درم را نه از آن برگرفتم که او را خطری است ،بلکه از بهر آن برگرفتم که بر یک روی درم صورت شیرین نگاشته است و بر روی دیگر نام خسرو نبشته است ،ترسیدم که کسی

به نادانی پای بر آن درم نهد و بر نام و صورت خسرو استخفاف کرده آید و من بدان ماخوذ شوم .

خسرو را این سخن سخت خوش آمد وگفت: احسنت و بفرمود تا چهار هزار درم دیگرش دادند و صیاد با دوازده هزار درهم بازگشت شادمان و خسرو و منادی فرمود کردن که به تدبیر و رای زنان کار مکنید ،که هر آن کس که به تدبیر و رای و فرمان زنان کار کند بر هر درمی دو درم زیان کند .

نظیر:شاور وهن ثم خالفوهن :با زنان مشورت کنید و آنگاه مخالف قولشان رفتار کنید.

نظیر:

بسا زن کو صدا از پنجه نداند                                   عطارد را به زرق از ره براند

زنان مانند ریحان وسفالند                             درون سو خبث وبیرون سو جمالند

نشاید یافتن در هیچ برزن                             وفا در اسب و در شمشیر و در زن

وفا مردی است بر زن چون توان بست          چو زن گفتی بشوی از مردمی دست

بسی کردند مردان چاره سازی                          ندیدند از یکی زن راست بازی

زن از پهلوی چپ گویند برخاست                     مجوی از جانب چپ جانب راست

چه بندی دل درآن دور از خدایی                             کزو حاصل نداری جز بلایی؟

اگر غیرت بری با درد باشی                                 وگر بی غیرتی نامرد باشی

برو تنها دم از شادی برآور                                چو سوسن سر به آزادی بر آور

 

138. به جز دشنام ،منت می نهندم.

یکی پرسید از آن شوریده ایام                    که تو چه دوست داری؟گفت:دشنام!

که هر چیزی که دیگر می دهندم                       به جز دشنام ،منت می نهندم

 

139. به حلیت از من امان گرفتی وندانستم .

آورده اند که هرمزان را اسیر گرفتند و به مدینه آورده اند در زمان حکومت عمربن الخطاب و وی حکم به قتل هرمزان کرد.گفت:من تشنه ام، اول مرا آبی بدهید پس ازآن تیغ برانید ،قدحی پر آب آوردند و بدست وی دادند .آن را نگاه داشت و دستش می لرزید .چرا آب نخوردی ؟گفت:می ترسم که پیش از خوردن آب خونم بریزند.

پسر خطاب گفت:تا وقتی که این آب را بیاشامی در امانی .او درحال آب را بر خاک ریخت .

عمر گفت.او رابکشید .هرمزان گفت:نه تو مرا امان دادی ؟گفت:مقدار آب خوردنی امان دادم . هرمزان گفت:هنوز آن آب نیاشامیدم !پسر خطاب گفت:خدا ترا بکشد که به حیلت از من امان گرفتی و من درنیافتم !

 

140.به خدا ترا در مدرسه اندازم .لولی با پسر خود ماجرا می کرد که تو هیچ کاری نمی کنی و عمر در بطالت بسر می بری .چند با تو بگویم که معلق زدن بیآموز،و سگ از چنبر جهانیدن ، و رسن بازی یادگیر ،تا از عمر خود برخوردار شوی .اگر از من نمی شنوی به خدا ترا درمدرسه اندازم تا آن علم مرده ریگ ایشان بیآموزی و دانشمند شوی و تا زنده باشی و در مذلت و فلاکت و ادبار بمانی و یک جو از هیج جا به حاصل نتوانی کرد.اشاره:

مرا دخل و خرج ار برابر بدی                                     زمانه مرا چون برادر بدی

تگرگ آمد امسال برسان مرگ                                 مرا مرگ بهتر بدی از تگرگ

در هیزم و گندم و گوسپند                                     ببست این برآورده چرخ بلند

نماندم نمک سود وگندم نه جو                             نه چیزی پدید است تا جو درو

هوا پر خروش و زمین پر ز جوش                       خنک آنکه دل شاد دارد به نوش

درم دارد و نقل و نان و نبید                                      سر گوسفندی تواند برید

مرا نیست خرم هر آنرا که هست                          ببخشای بر مردم تنگدست 

                                                                                        فردوسی

نظیر:

جز به رندی و جز به قلاشی                                خرم و شادمان تو کي باشی

دانش آموزی و هنر ورزی                                      نزد این مردمان جوی نرزی

قیمت و قدر و جاه این ایام                                      از قفا دان و خنده و دشنام

مرد آزاده خسته چرخ است                                    نان آزاده بر دگر نرخ است

اندر این تنگ آشیان که منم                                      در غم نان و آب و پیرهنم

                                                                                          سنائی

 

141. به خدا هزار بار راست گفتی!

عربی بنگ خورده بود و در مسجد خفته ،صبح موذن به اشتباه گفت:النوم خیر من الصلوه یعنی :خواب از نماز بهتر است .عرب گفت:ای موذن ، به خدا راست گفتی و هزار بار راست گفتی!

 

142. به خدا بر کنارم نکرد مگر این قافیه .

گویند:پادشاه عراق به قاضی قم نامه نوشت که :

ایها القاضی بقم قد عزلناک فقم چون نامه به قاضی رسید :گفت به خدا مرا چیزی جز این قافیه معزول نکرد.

 

143. بدان امید که بمیری وم رثیه ات نیز بگویم.

شاعری در مدح خواجه یی بخیل قصیده ای بگفت و برو خواند ،هیچ صله نداد.یک هفته صبر کرد و اثری ظاهر نشد .قطعه تقاضایی بگفت و بگذرانید ،خواجه التفاف ننمود .پس از چند روز هجو کرد ،خواجه بر وی خود نیآورد ،شاعر بیامد و بر در خانه او بنشست.چون خواجه بیرون آمد و او را چنان دید،گفت:ای شوخ چشم بی حیا مدح گفتی هیچت ندادم ،قطعه تقاضا آوردی پرواز نکردم ،هجو کردی به روی خود نیاوردم ،دیگر به چه امیدی اینجا نشسته ای ؟گفت:بدان امید که بمیری و مرثیه ات نیز بگویم !

خواجه بخندید و او را صله یی نیکو بخشید .نظیر:

بزرگوارا در انتظار بخشش تو                     نمانده است مرا بیش از این شکیبایی

سه شعر رسم بود شاعران طامع را                 یکی مدیح و دوم قطعه تقاضایی

اگر بداد ثنا و اگر نداد هجا                       این سه گانه دو گفتم دگر چه فرمایی؟

 

144. بدان سختی نیست که تو دیده ای !

مولانا قطب الدین به راهی می گذشت ،شیخ سعدی را دید که شاشه کرده و...در دیواری می مالید تا استبراءکند .گفت:ای شیخ !چرا دیوار مردم را سوراخ می کنی ؟گفت:قطب الدین ایمن باش ،بدان سختی نیست که تو دیده ای .

 

145. بدرود باش که دیگر میان من و تو اتفاق ملاقات نخواهد افتاد!

آورده اند که عبدالملک پیش از به گردن گرفتن خلافت ، مردی زاهد و پارسا بود و آن روز که خلافت به او رسید ،مصحف در کنار داشت ،چون او را بشارت خلافت دادند ،مصحف فراز کرد و گفت :بدرود باش که دیگر میان من و تو اتفاق ملاقات نخواهد افتاد . پس مهم ملک را ضبط کرد و حجاج را امارت داد تا چندین هزار کس از صحابه و تابعان بکشت و کرد آنچه کرد و نیز یکی گوید که :من از عبدالملک شنیدم که:پیش از ایام خلافت من پیرامن زرع مردم نگشتمی از بیم آنکه مبادا خوشه گندمی زیر پای من سترده شود ،امروز نامه حجاج رسیده است که خلقی کثیر از مسلمانان را کشته است و جواب خون ایشان ،روز قیامت مرا می باید داد.

 

146. برای مصلحت بوسه به دم خر زنند .

گویند :یکی از حکمای یونان برپای جابری بوسه داد.زبان به طعن او گشادند که افتادن برپای لئیمی از حکیمی ناسزاوار بود .حکیم بشنید و گفت:اگر گوش او در پاست بیغاره من چراست؟

نظیر:

از برای مصلحت مرد حکیم                             دم خر را بوسه زد خواندش کریم

نظیر:

چو دستی نشاید گزیدن ببوس                     که با غالبان چاره زرق است و لوس

 

147. برترینشان یزید بن فضل است.

گویند یک سنی و یک شیعی حکومت پیش ابونواس شاعر بردند و از او خواستند تا بگوید پس ازپیامبر خدا چه کسی برتر از همه مردم بوده است.ابونواس گفت:برترینشان پس ازپیامبر،یزیدبن فضل است !گفتند:یزیدبن فضل کیست ؟گفت:کسی که هر سال مرا سه هزار درهم می بخشید .

 

148. برتو واجب است که نصیب عدل او به همه مردمان برسانی.

مامون حاضر جواب بود. گوید:روزی درجایگاه دادرسی نشسته بودم .اول قصه که به من دادند ،اهل کوفه داده بودند،و از عامل خود شکایت داشتند.گفتم :یک کس اختیار کنید تا سخنی که دارید بگوید .پیری را اختیار کردند.اما گفتند :گوش او گران است .گفتم :سهل است سخن بلند گوییم .او سخن آغاز کرد و گفت:یا امیرالمومنین ،بر ما امیری فرستادی ظالم وبیدادگر .سال اول پیرایه های زنان  فروختیم و سال دوم خانه ها و اثاثه فروختیم و سال سوم زمین و ملک زراعتی فروختیم و دادیم و دیه ها همه خراب شد اگر ما را از دست او رها نسازی ،جز به خدای بکس پناه نداریم .من از آن تنگ دل شدم،ولی به ظاهر گفتم :تو دروغ می گویی،او را که بر شما امیر کرده ام به نزدیک من مردی عالم و پارسا و امین است .گفت:اگر او به نزدیک تو بدین صفت است،پس بر تو واجب است که نصیب عدل به همه مردمان برسانی ،نه چنانکه ما بدان مخصوص باشیم ،ودیگران از فایده عدل او محروم مانند .مرا از آن خنده آمد،او را معزول کردم و امارت به دیگری دادم ،و بدین جمله لطیفه آن جماعت به مقصود رسیدند.

 

149. بر چنین خانی مقام خام نیست .

آن یکی آمد در یاری بزد...                              گفت یارش کیستی ای معتمد؟

گفت من ،گفتش برو هنگام نیست                     برچنین خانی مقام خام نیست

خام را جز آتش هجر و فراق                                   که پزد که وارهاند از نفاق

چون تویی تو هنوز از تو نرست                                سوختن باید ترا در نار تفت

رفت آن مسکین و سالی در سفر                            در فراق یار سوزید از شرر

پخته گشت آن سوخته پس بازگشت                          باز گرد خانه انبار گشت

حلقه زد بر در به صد ترس و ادب                         تا بنجهد بی ادب لفظی ز لب

بانگ زد یارش که بر در کیست هان                    گفت بر درهم تویی ای دلستان

گفت اکنون چون منی ای من درا                     نیست گنجایی دو من در یک سرا

چون یکی باشد همه نبود دویی                         هم منی ،برخیزد آنجا هم تویی

 

150. بر راه افتاده است ،از راه نیفتاده است!

روزی شیخ [=ابوسعید]را گفتند :یا شیخ ،فلان مریدت بر فلان راه افتاده است مست وخراب .فرمود :سپاس که :بر راه افتاده است ،از راه نیفتاده است .

 

151 .برظاهرش عیب نمی بینم و در باطنش غیب نمی دانم .

یکی از بزرگان پارسایی را گفت :چه گویی در حق فلان عابد که دیگران در حق وی به طعنه سخن ها گفته اند ؟گفت: بر ظاهرش عیب نمی بینم و در باطنش غیب نمی دانم .

هرکه را جامه پارسا بینی                                     پارسا دان و نیک مرد انگار

ور ندانی که در نهانش چیست                          محتسب را درون خانه چه کار؟

 

152. بر فلک بر دو مرد پیشه ورند...

از منکران شیخ ما ابوسعید درزیی وجولاهه یی با هم دوستی داشتند و چون با هم بنشستندی همه روز می گفتندی که :کار این شیخ هیچ بر اصل نیست. روزی با یکدیگر گفتند که :این مرد دعوی کرامت می کند .بیا تا ما هر دو به نزدیک وی رویم .اگر شیخ بداند که ما هر دو چه کار کنیم و پیشه ما چیست ،بدانیم که او بر حق است و آنچه می کند بر اصل است و هر دو منکروار پیش شیخ آمدند .چون چشم شیخ برایشان افتاد گفت:

برفلک بر دو مرد پیشه ورند                                  این یکی درزی آن دگر جولاه

پس ،اشارت به درزی کرد و گفت:این ندوزد مگر قبای ملوک و آنگاه اشارت به جولاهه کرد و گفت:این نبافد مگر گلیم سیاهایشان هردو خجل شدند و در پای شیخ افتادند و از آن انکار توبه کردند.

 

153. برو بمیر ...

قزوینی پیش طبیب رفت و گفت :موی ریشم درد می کند .پرسید که: چه خورده ای؟گفت :نان و یخ !گفت: برو بمیر که نه دردت به درد آدمی می ماند و نه خوراکت.

 

154. بز بسته ملا نصرالدین است.

گویند:ملا را دو بز بود ،یکی از آن دو بگریخت .ملا هر چند کوشید گرفتن آن نتوانست .برگشت و بز بسته را بزدن گرفت .سبب پرسیدند .گفت: شمانمی دانید اگر این بسته نبود از دیگری چابک تر می گریخت.

نظیر:

دستش به خر نمی رسد ،پالانش را می زند.

 

155. برخوردار مباد زنی که شوی را هزار بار از نفس خود عزیزتر نشمرد!

به شهر سرندیب درودگری زنی داشت :به وعده رو به بازی به عشوه شیر شکاری ... والحق بدو نیک شیفته و مفتون بودی و ساعتی از دیدار او نشکیفتی .وهمسایی را بدو نظری افتاد و کار میان ایشان به مدت گرم ایستاد .و طایفه خسران برآن وقوف یافتند و درودگر را اعلام کردند .خواست که زیادت ایفانی حاصل آرد آنگاه تدارک کند-زن را گفت:من به روستا می روم یک فرسنگی بیش مسافت نیست ،اما روزی چند توقفی خواهد بود ،توشه یی بساز .در حال مهیا گردانید .درودگر زن را وداع کرد و فرمود که :در خانه به احتیاط باید بست و اندیشه قماش نیکو بداشت تا در غیبت من خللی نیفتد .چون او برفت ،زن میره را بیاگاهانید و میعاد آمدن قرار داد و درودگر بیگاهی از راه نبهره در خانه رفت ،میره قوم را آنجا دید .ساعتی توقف کرد .چندانکه به خوابگاه رفتند برکت ،بیچاره در زیر کت رفت تا باقی خلوت را مشاهده کند .نگاه چشم زن بر پای او افتاد،دانست بر ملا آمد ،معشوقه را گفت:آواز بلند کن وبپرس که مرا دوست تر داری یا شوی را؟چون بپرسید جواب داد که: بدین سوال چون افتادی؟و ترا به آن حاجت نمی شناسم .درآن معنی الحاج بر دست گرفت .زن گفت:زنان را از روی سهو و ذلت یا از روی شهوت از این نوع حادثه ها افتد و از این جنس دوستان گزینند که به حسب و نسب ایشان التفاف ننماید ،واخلاق نامرضی و عادات نامحمود ایشان را معتبر ندارد و چون حاجت نفس و قوت شهوت کم شد به نزدیک ایشان همچون دیگر بیگانگان باشند .لیکن شوی به منزلت پدر و محل برادر و مثابت فرزند است ،و هرگز برخوردار مباد زنی که شوی را هزار بار از نفس خویش عزیزتر و گرامی تر نشمرد وجان و زندگانی برای فراغ و راحت او نخواهد ...چون درودگر این فصل بشنود رقتی و رحمتی در دل آورد و با خود گفت : بزه کار شدم بدآنچه در حق وی می سگالیدم .مسکین از غم من بی قرار و در عشق من سوزان است،...همچنان در زیر تخت می بود تا رایت شب نگونسار شد...مرد بیگانه بازگشت و درودگر به آهستگی بیرون آمد و بر بالای تخت بنشست .

زن خویشتن در خواب کرد.نیک به آزرمش بیدار کرد و گفت:اگر نه آزار تو حجاب بودی من آن مرد را رنجور گردانیدمی و عبرت دیگر ناپرهیزگاران کردمی ،لکن چون من دوستی تو در حق خویش می دانم وشفقت تو بر احوال خود می شناسم و مقرراست که زندگانی برای فراغ من طلبی و بینایی برای دیدار من خواهی ،اگر از این نوع پریشانی اندیشی از روی سهو باشد نه از راه عمد .دل قوی دار و هراس و نفرت به خود راه مده و مرا ببخش که هر چه در باب تو اندیشیدم ،از نوع بدگمانی بود .زن نیز حلمی در میان آورد و خشم دو طرف زایل گشت .

و این قصه بدان آوردم تا شما همچون درودگر فریفته نشوید و آنچه خود دیده اید به زرق وشعوذه فرو نگذارید.

 

156. بر زبان من خطا رود و تخته زرد در خانه من است؟

مردی می خواست که تازی گوید، دوستی فاضل از آن وی تخته یی زرد در دست داشت ،گفت :از لغت تازی چیزی...بر آن بنویس .چون پرداخته شد به خانه برد ،وگاه گاه در آن می نگریست و گمان برد که کمال فصاحت حاصل آمد .روزی در محفلی سخنی تازی خطا گفت:یکی از حاضران تبسمی واجب دید. مرد بخندید وگفت :بر زبان من خطا رود و تخته زرد در خانه من است ؟

 

157. بر شما بگذشت و بر ما هم گذشت .

درحدود ری یکی دیوانه بود                     سال و مه کردی به سوی دشت گشت

درتموز و دی به سالی یک دو بار                    آمدی در قلب شهر از طرف دشت

گفتی: ای آنان کتان آماده بود                         زیر قرب و بعد ازین زرینه طشت:

قاقم و سنجاب در سرما سه چار                     توزی وکتان به گرما هفت وهشت

گر شما را با نوایی بد چه شد ؟                 ور چه ما را بود بی برگی چه گشت؟

راحت و هستی و رنج و نیستی                     بر شما گشت و بر ما هم گذشت.

 

158.برهان قاطع آنان را در دستشان یافته ام !گویند امام فخر رازی درگذشته 606 ه .قدر درس خود اظهار می کرد که اسمعیلیه ملاحده برای اثبات عقاید خود برهان قاطعی ندارند .یکی از شاگردان امام فخر -که باطنا اسمعیلی مذهب بود - روزی به امام گفت :سوالی محرمانه دارم و امام را به کتابخانه خصوصی برد و کاردی از لای کتاب برکشید و بر گلوی پیرمرد امام نهاد و گفت :اینست برهان ما !اگر خواهی به سلامت بمانی باید قول بدهی که پس از این از اسمعیلیه بد نگوی .امام به جان پذیرفت ،و از فردا در گفتار خود روش احتیاط و مسالمت پیش گرفت ،و به جای ملاحده به همان لفظ اسمعیلیه قناعت می کرد . یکی از شاگردان هوشمند از استاد پرسید :

-مگر در اصول عقاید حضرت استادی تغییری حاصل شده ؟

امام در جواب گفت :آری !زیرا برهان قاطع آنها را در دستشان یافته ام.

 

159. بر هر که می گذرم شربت من خورده است !

طبیبی را دیدند که هر گاه به گورستان می رسید عبا برسر می کشید و تند می گذشت .از سبب آن پرسیدند، گفت: از مردگان این گورستان شرم دارم زیرا بر هر که می گذرم داروی من خورده است و در هر که می نگرم از شربت من مرده است .نظیر:

ملک الموت رفت پیش خدا                                  گفت : سبحان ربی الا علی

یک طبیب هست اندر این کوچه                             من یکی جان بگیرم او صدتا

یا بفرما که قبض روح کنم                                       یا مرا شغل دیگری فرما !                                                                                                                                                                                                       

                                                                                     (لعلی تبریزی)

 

160.بزرگی به علم است نه به مال و جاه.

چنین گویند که از خلفای بنی عباس هیچ کس از مامون داناتر نبود اندر همه علمها، و هر هفته دو روز مناظره کردی و فقهاء و متکلمان گرد آمدندی ،پس روزی مردی غریب با جامه های ژنده پیش مامون شد و اندر  پس مردمان به جایی مجهول بنشست .چون مساله آغاز کردندی ،رسم چنان بودی که هر مساله که بگفتندی گرد مجلس بگردانیدندی تا هر که زیاده دانستی بگفتی و مساله می گردانیدند تا بدان مرد غریب رسید،او جواب داد نیکوتر از آنکه دیگران داده بودند .مامون را خوش آمد ،بفرمود تا او را از آن جایگا ه که بود برتر نشاندند .چون مساله دیگر رسید همچنان جواب از همه نیکوتر و بوجه ترداد مامون بفرمود تا برتر نشاندندش و در سه دیگر مساله همچنان جواب داد نیکوتر و صوابتر و مامون او را برتر می نشاند ،تا به مامون نزدیک شد. چون مناظره به آخر آمد آب آوردند و دست بشستند و نان بخوردند و فقها و اهل علم بپراگندند. مامون مرد را بنواخت و مجلس بیاراستند و شراب بگردانیدند. چون شراب بدان مرد رسید ، برخاست و گفت :اگر امیرالمومنین دستوری دهد یک سخن بگویم. گفت:بگوی .گفت:معلوم رای عالیست که من امروز در این مجلس از همه کس مجهول تر بودم و فروتر،امیرالمومنین مرا به سبب اندک مایه خرد معروف کرد و برتر نشاند و به درجه تمام برسانید ،اکنون می فرماید که آن مایه خرد را که من بدان عزیز گشتم از من به شراب خورن جدا کند ،فرمان او راست و حاشا و کلا که امیر المومنین بدین مایه خرد که مراست بر من حسد کند و اگر من این شراب بخورم خرد از من دور شود وبی ادبی آید و به همان درجه دون باز شوم و در مجلس خوار گردم وبه چشم مردمان حقیر شوم ،اگر صواب بیند این گوهر شریف از من باز نستاند-به فضل و کرم خداوندی خویش .

نظیر :

فقیهی کهن جامه تنگ دست                         در ایوان قاضی به صف برنشست

نگه کرد قاضی در او تیز تیز                                 معرف گرفت آستینش که خیز

ندانی که برتر مقام تو نیست ؟                             فروتر نشین یا برو یا بایست

نه هرکس سزاوار باشد به صدر                    کرامت به جاه است و منزل به قدر

بجای بزرگان دلیری مکن                           چو سر پنجه ات نیست شیری مکن

چو دید آن خردمند درویش رنگ               که بنشست و برخاست بختش به جنگ

چو آتش برآورد بیچاره دود                                 فروتر نشست از مقامی که بود

فقیهان طریق جدل ساختند                                   لمولااسلمدرانداختند

گشادند بر هم در فتنه باز                                به لا ونعمکرده گردن دراز

تو گفتی خروسان شاطر به جنگ                           فتادند درهم به منقار و چنگ

فتادند در عقده یی پیچ پیچ                                    که در حل آن ره نبردند هیچ

کهن جامه در صف آخرین                                  به غرش در آمد چو شیر عرین

بگفت ای صنا دید شرع رسول                                به ابلاغ تنزیل و فقه و اصول

دلایل قوی باید و معنی                                  نه رگ های گردن به حجت قوی

مرا نیز چوگان لعب است و گوی                              بگفتند اگر نیک دانی بگوی

پس آنگه به زانوی عزت نشست                            زبان برگشاد و دهانها ببست

به کلک فصاحت بیانی که داشت                        بدل ها چو نقش نگین نگاشت

سر از کوی صورت به معنی کشید                      قلم بر سر حرف دعوی کشید

بگفتندش از هر کنار آفرین                                    که عقل و طبعت هزار آفرین

سمند سخن تا بجایی براند                             که قاضی چو خر در وحل باز ماند

برون آمد از طاق و دستار خویش                         به اکرام و لطفش فرستاد پیش

که هیهات قدر تو نشناختم                                         بشکر قدومت نپرداختم

دریغ آیدم با چنین مایه یی                                    که بینم ترا در چنین پایه یی

معرف به دلداری آمد برش                                که دستار قاضی نهد بر سرش

بدست و زبان منع کردش که دور                               منه بر سرم پای بند غرور

که فردا شود بر کهن میزران                                به دستار پنجه گزم سر گران

چو مولام خوانند و صدر کبیر                                 نمایند مردم به چشمم حقیر

تفاوت کند هرگز آب زلال                                     گرش کوزه زرین بود یا سفال؟

خرد باید اندر سر مرد و مغز                                   نباید مرا چون تو دستار نغز

کس از سر بزرگی نباشد بچیز                       کدو سر بزرگ است و بی مغز نیز

میفراز گردن بدستار و ریش                    که دستار پنبه است وسبلت حشیش

 

                               *             *             *

به قدر هنر جست باید محل                            بلندی و نحسی مکن چون زحل

نی بوریا را بلندی نکوست                              که خاصیت نیشکر خود دروست

بدین عقل و همت نخواهم کست                        وگر می رود صد غلام از پست

نه منعم به مال از کسی بهتر است                 خر ار جل اطلس بپوشد خر است

بدین شیوه مرد سخنگوی چست                        به آب سخن کینه از دل بست

دل آزرده را سخت باشد سخن                        چو خصمت بیفتاد سستی مکن

چنان ماند قاضی بجورش اسیر                         که گفت:ان هذا لیوم عسیر

وز آن جا جوان روی همت بتافت                 برون رفت و بازش نشات کس نیافت

غریو از بزرگان مجلس بخاست              که گویی چنین شوخ چشم از کجاست؟

نقیب از پیش رفت وهر سو دوید                 که مردی بدین نعت و صورت که دید؟

یکی گفت از این نوع شیرین نفس              در این شهر سعدی شناسیم وبس!

برآن صد هزار آفرین کاین بگفت                      حق تلخ بین تا چه شیرین بگفت

 

161. بعد از هشتاد وپنج سال ،مست و..ن دریده به حضرت حق خواهم رفت!

مولانا شرف الدین را در آخر عمر قولنجی عارض شد.اطباء خون گرفتن فرمودند ،مفید نیامد،شراب دادند،فایده نداد .در نزع افتاد،یکی پرسید که:حال چون است گفت:حال این که بعد از هشتاد وپنج سال ، مست و..ن دریده به حضرت حق خواهم رفت.

 

162. بزنیدش که نیست خیبرگیر .

این مصراع از اشعار شبیه قلعه خیبراست که شیعیان ابوبکر و عمر و عثمان را سه روز پیاپی به تسخیر آن فرستند و هر سه بار یهودان خیبر، فرستاده را با حماسه بزنیدش که نیست خیبر گیرمغلوب باز گردانند ،و روز چهارم علی قلعه

را فتح کند-اکنون از این جمله در شطرنج استفاده می کنند.

 

163. به سر شما قسم خورد،نتوانستم رد کنم ...

مردی کنیزک خود را با مردی بیگانه دید گرد آمده ،چه چیز ترا  بدین کار واداشت؟گفت:سرور من،به سر شما سوگند خورد و تو نیز می دانی که تا چه پایه تو را دوست می دارم!

 

164. به سه چیز ،یا به دو چیز،یا به یک چیز؟

انوشروان ،یونان دستور را گفت:مرا از سیرت پیشینگان خبری ده . یونان دستور گفت :به چند چیز خواهی که ایشان را بستایم:به سه چیز یا به دو چیز یا به یک چیز ؟نوشروان گفت:به سه چیز . یونان گفت: ایشان را به هیچ کار در ناراستی ندیدم و به هیچ کار در،نادانی ندیدم و به هیچ کار در ،خشمگین ندیدم. گفت:به دو چیزشان بستای . گفت:همیشه اندر کار نیک شتاب زده بودندی و اندر کار بد پرهیزگار بودندی .

نوشروان گفت:به یک چیز بستای .یونان دستور گفت که:پادشاهی ایشان وچیرگی ایشان بر تن خویش بیش از آن بود که بر مردمان  .

 

165.بقال خزر ویل است ؛هیچ چیز ندارد!

دوازدهم محرم سال 438  از قزوین برفتم به راه بیل وقبان که روستای قزوین است و از آنجا به دیهی که خزرویل خوانند . من و برادرم ،وغلامکی هندو که با ما بود ،زادی اندک داشتیم .برادرم به دیه رفت تا چیزی از بقال بخرد ، یکی گفت که چه می خواهی ؟بقال منم .گفتم :هر چه باشد ما را شاید که غریبیم و بر گذر .گفت:

هیچ چیز ندارم .بعد از آن هر کجا کسی از این نوع سخن گفتی گفتمی:بقال خزرویل است!

 

166. بقالی که از دزد هم نیم دانگ دزدید !

شنیدم که دزدی در آمد زدشت                           به دروازه سیستان بر گذشت

بدزدید بقال از او نیم دانگ                                        بر آورد دزد سیه کار بانگ

خدایا تو شبرو به آتش مسوز                              که ره می زند سیستانی بروز

 

167. بک نفسک

گویند:عباس عم پیامبر از وی در خواست که مرا بر قومی امیر گردان.

گفت:یا عم!بک نفسک یعنی :ترا بر تن تو امیر کردم و مقصود از این سخن آن است که تو که با نفس خویش بر نیایی ،چگونه فرمانروایی و حکومت بر مردم توانی کرد؟

 

168. به گاو و گوسفند کسی ضرر ندارد.

مردی شهری ،برای حاجتی به میان یکی از طوایف شاهسون رفت. چون گاه اذان گفتن رسید،به آواز بلند اذان گفت .یکی از شاهسونان که تا آنگاه اذان نشنیده بود ،پرسید :این مرد چه می کند ؟گفتند :اذان می گوید .پرسید :این کار به گاوان و

گوسفندان زیانی ندارد ؟گفتند:نه. گفت پس هر چه می خواهد بگوید.

 

169. بگذار شوهر بکشد وزن بمیرد !...

طلخک را گفتند چه گویی در حق زنی که در وقت جماع به شوهر خود می گوید :امان مرا کشتی !وامان مردم ؟گفت:بگذار شوهر بکشد ،و زن بمیرد ؛بزه ودیت آن به گردن من!

 

170. به گوشت کنند .یکی از دیگری پرسید که :قلیه را به قاف کنند یا به غین ؟گفت:قلیه نه به قاف کنند ونه به غین ،قلیه به گوشت کنند.

 

171. بگو:مرغ را به پای من چهار من حساب کند .

گویند:شغالی مرغی را از خانه پیر زنی دزدید .پیر زن در عقب او نفرین کنان فریاد می کرد :ای وای مرغ دومنی مرا شغال برد !

شغال از این مبالغه سخت در غضب شد ،و روی را بر گردانید ،و از غایت تعجب وغضب به پیرزن دشنام داد .درآن میان ،روباهی به نزد شغال رسید.گفت: چرا اینقدر برافروخته ای ؟

گفت:ببین این پیرزن چقدر دروغگو و بی انصاف است ،مرغی را که یک چارک هم نمی شود دومن می خواند .گفت:بده ببینم چقدر سنگین است .وقتی که گرفت روی بگریز نهاد وگفت:به پیرزن بگو:مرغ را به پای من چهار من حساب کند.

 

172.بلبلیش بلبل است :یا لندوک است پر نیاورده ،یا پیر است پرریزانده .

گویند: قزوینیان غوکی دیدند ،و از شناخت نوع آن عاجز ماندند.دخورا خبر کردند .او بیامد وگفت: بلبلیش بلبل است :یا لندوک است پر نیاورده ،یا پیر است پر ریزانده .توضیح :مثل را در موردی گویند که حدس زننده در هر دو شق تردید به خطا رود .

 

173. بلکه من کاشته بودم ،بلکه شتر تو هم چریده بود .

ساربانی در روستای یزد ،شتر خویش به زمین بایری سر داد . مرد یزدی بیآمد و شتر را به زدن گرفت .شتردار گفت:در این زمین زرع و کشتی نیست ،زدن حیوان بی سببی چراست ؟گفت :بلکه من این زمین را کاشته بودم و شتر تو هم چریده بود .

 

174. بلندی شمشیر چه باید ،گامی پیش نه .

یونانیان می نویسند که جوانی از مردم اسپارت از کوتاهی شمشیر خویش شکایت می کرد .برادرش گفت :از صف گامی پیش نه ،بلندی شمشیر چه باید ؟

نظیر:

...دهی را لوطیی درخانه برد                         سرنگون افگند و در وی می فشرد

در میانش خنجری دید آن لعین                      پس بگفت اندر میانت چیست این؟

گفت آنکه با من اریک بدمنش                                 بد بیندیشد بدرم اشکمش

گفت لوطی حمدالله را که من                               بد نیندیشیده ام با تو به فن

چونکه مردی نیست خنجرها چه سود؟            چون نداری دل چه دارد سود خود؟

از علی میراث داری ذوالفقار                                بازوی شیر خدا هستت بیار

گر فسونی یاد داری از مسیح                           کو لب و دندان عیسی ای وقیح

 

175. به من بگو این تقسیم عادلانه را از کجا آموختی ؟

گویند :شیری خری را شکار کرد و خواست در محفل درندگان ضیافتی دهد ،گرگ در طرف راست او بود و روباه هم درآن اطراف می چمید .شیر ،یالی تکان داد و گرگ را خواست و گفت :این لاشه را تقسیم کن .گرگ شنیده بود که رسم مهمانداری اینست که میزبان ،خود از دیگران کمتر بخورد .آخر از همه دست به غذا ببرد ،از جهت رعایت آداب میزبانی ،به سبب آنکه شیر میزبان بود ،گرگ گفت :ران خر از آن پلنگ باشد و سینه اش ببر و دستش از آن کفتار و گوشش از آن روباه و گردنش از آن یوزپلنگ وسایران و خود حضرت شیر و این بنده نیز از باقیمانده جسد خواهم خورد !

شیر خشمگین شد وگفت :مرده شوی تو را ببرد با این تقسیم کردنت و از سر خشم چنان مشتی بر کله گرگ کوفت که سرش میان جمع پرید !پس صدا بلند کرد وگفت :کیست که بتواند این لاشه را درست تقسیم کند .روباه که در گوشه یی ایستاده بود .گفت قربان اگر اجازه بدهید بنده چنین کاری توانم کرد .شیر با بی اعتنایی گفت:شروع کن .روباه گفت :قربان سینه آن را خودتان صبگاهان میل کنید که لقمه پگاه مسمار تن است. ران آن غذای ظهر پادشاه درندگان باشد ،و گردن را شب میل بفرمایند ،جگر و قلوه را عصرانه بخورند که قوت چشم را زیاد کند و دست وپا برای فردا بماند ؛ما وسایران هم از بازمانده خواهیم خورد.

شیر بسیار خوشحال شد ،به روباه گفت :خوب قسمت کردی ،اما به من بگو این تقسیم عادلانه را از کجا آموختی ؟روباه جواب داد :قربان ،از سرنوشت جناب گرگ ،زیرا کله پاره و پریشان گرگ که پیش چشم من است ،بهترین سر مشق من است .

 

176. بمیر و بدم .

طفلی را به شاگردی آهنگری بردند .استاد تمرین را نخست عمل دمیدن بوی سپرد .طفل به سهولت و آسانی کار استخفاف می کرد .لیکن پس از زمانی کوتاه تعب بر او راه یافت ،از استاد پرسید :بنشینم وبدمم ؟استاد گفت :بنشین و بدم پس از ساعتی ماندگی بیشتر غلبه کرده گفت :به پهلو افتم و بدمم ؟استاد گفت :به پهلو افت و بدم .بار سوم سوال کرد :بخوابم و بدمم؟

استاد بر آشفت وگفت :بمیر وبدم !

 

177. بنده پروردن بیاموز از عمید !

در خراسان بود دولت بر مزید                           زآنکه پیدا شد خراسان را عمید

صد غلامش بود ترک ماهروی                         سروقامت سیم ساعد مشكبوی

هریکی در گوش ،دری شب فروز                  شب شده از عکس آن در همچو روز

با کلاه شقه و با طوق زر                                  سر بسر سیمین برو زرین سپر

با کمرهای مرصع بر میان                                  هر یکی را نقره خنگی زیر ران

هرکه دیدی روی آن یک لشکری                        دل بدادی حالی و جان بر سری

از قضا دیوانه یی بس گرسنه                                ژنده یی پوشیده پای برهنه

دید آن خیل غلامان را ز دور                           گفت از آن کیستند این خیل حور ؟

خواجه شهری جوابش داد راست                      کاین غلامان عمید شهر ماست

چون شنید این قصه آن دیوانه زود                             اوفتاد اندر سر دیوانه دود

گفت:کای دارنده عرش مجید                                بنده پروردن بیآموز از عمید!

 

178. بنگرید جبار زمین پیش جبار آسمان چه زاری می کند.

گویند :یکی از بزرگان هارون الرشید را دید که در عرفات پای و سر برهنه بر سنگ ریزه گرم ایستاده بود ،و دست برداشته می گفت :بار خدایا تو تویی ومن منم .کارمن آنست که هر زمان با سر گناه شوم و کار تو آنست که هر زمان با سر مغفرت شوی ،رحمت کن .آن بزرگ گفت :بنگرید که جبار زمین پیش جبار آسمان چه زاری می کند.

 

179. بنویس خداوند خردیزه

شخصی در کاشان خرگوشی بفروخت .تمغاچی خواست که در کاغذ تمغا نویسد ،دلال از او پرسید که:نام تو چیست ؟گفت:ابوبکر ،نام پدرت ؟گفت:عمر،نام جدت ؟گفت :عثمان !تمغاچی گفت:چه نویسم ؟دلال گفت :هیچ ،گهی می خورد بنویس خداوند خردیزه.

 

180. به نمک دهم ...واگر به حمام روم !

از بزرگی ...روایت کنند که در معامله یی...بدو جو مضایقه از حد در گذرانید .او را منع کردند که این مال اندک بدین مضایقه نمی ارزد .گفت:چرا من مقداری از مال خود ترک کنم که مرا یک روز و یک هفته و یک ماه و یک سال و همه عمر بس باشد .گفتند:چگونه ؟گفت:اگر به نمک دهم یک روز بس باشد ،اگر به حمام روم یک هفته ،اگر به رگ زن دهم یک ماه ،اگر به جاروب دهم یکسال،اگر به میخی دهم و در دیوار زنم همه عمر بس باشد ،پس نعمتی که چندین مصلحت من بدان وابسته باشد چرا بگذرم بسستی و کوتاهی من از دست برود!

 

181. بهترین ستمکاران حسن طوسی است!

خواجه نظام الملک ،شیخ ابواسحق شیرازی (وفات 476  ه. ق .) را بسیاری گرامی می داشت .ولی با همه این تکریم وتعظیم ها یی که خواجه نظام الملک از وی می کرد،چون در آخر عمر به فکر عاقبت و آخرت افتاده بود ،...در دلش افتاد که محضری نویسد ،در کیفیت زندگانی او با بندگان خدای و همه علما ء و بزرگان دین گواهی خود بر آن محضر نویسند و آن محضر با او در خاک نهند...هر چند که این صورت کس نکرده است ،اما به سبب نیکو اعتقادی خواجه این محضر نوشتند و هر کس از بزرگان دین ،شهادت خود بر آن محضر نوشتند ،اما ابواسحق فیروز آبادی -صاحب تنبیه - با آن که مدرس نظامیه بود و منظور نظر احسان و انعام خواجه ،چون آن محضر به خدمتش بردند،بر روی آن محضر نوشت :بهترین ستمکاران حسن طوسی است ،این را ابواسحق نوشت.

 

182. به جهنم ،به درک مرد که مرد !

تا سر بام بنا ناوه کشی                                     بام تا شام همی گل می برد

روزی از بام در افتاد به زیر                                     کمرش بر سر تیر آهن خورد

مهره پشت وستون فقرات                               شد از آن ضربه جان فرسا خرد!

جابجا جان ز تنش بیرون شد                                   روح بر قابض ارواح سپرد...

زن او داد به ارباب خبر                                         که گل هستی شویم پژمرد

با تفنن به سر نعش آمد                                  دستها را به کمر برده چو لرد

درجواب زن شو داده زکف                              که همی خون دل از دیده فشرد

گفت:یک کار گر بی سروپا                                به جهنم ،به درک مرد که مرد

 

183. به حاجی ابو تراب سپرده ام !

در اصفهان مردی به نام حاجی سید هاشم -که اصفهانی ها او را حسی هاشم می خواندند -تا دم مرگ پول خود را نه به کسی داد و نه به بانكی سپرده بود .از او پرسیدند :چرا پولها را به بانك نمی دهی ؟گفت:من پولها را به حاجی ابوتراب (یعنی :خاک)سپرده ام که از همه مطمئن تر است .اما چنین گفتند که:خاک هم امانت او را پس نداد و پولها گم شد.

 

184. به زین چه کنم ؟

دانش اندوزی مدتی پیش مولانا مجدالدین درس می خواند و فهم نمی کرد ،مولانا هم شرم داشت که او را منع کند .روزی چون کتاب بگشاد ،نوشته بود :قال بهزین حکیم ،او به تصحیف می خواند :قال به زین چه کنم ؟مولانا برنجید وگفت:می گوید به زین آن کنی که کتاب درهم زنی و بروی ،تا بیهوده دردسرما و خود ندهی .

 

185. به هر کس که شما صلاح بدانید.

شاهزاده امیر اعظم پسر وجیه الله میرزای سپهسالار غلامی سیاه داشت .روزی او را گریان دید،سبب پرسید .سیاه از بیان آن سر باز زد .پس از اصرار زیاد ،گفت:عاشقم !امیر گفت :به که ؟سیاه پس از اندیشه طویل گفت به هر کس که شما صلاح بدانید.

 

186.به هزار دلیل ،اولش آنکه باروت نداشتم .

سر تیپی از سرباز مواخذه می کرد که چرا هنگام نزدیک شدن دشمن ،توپ نینداخته است؟سرباز گفت:به هزار دلیل :سرتیپ گفت:دلایل خود را بشمار .گفت:اولش اینکه باروت نداشتم .گفت:ادله دیگر ضرور نیست.

 

187. بو حنیفه وقیاس خنده دارش .

روزی سلمانی ریش ابوحنیفه را اصلاح می کرد .چون موی ریش او سیاه وسفید بهم آمیخته بود به شوخی به سلمانی گفت:تتبع مواضع ال بیاض تا می توانی موهای سفید را با قیچی بگیر.سلمانی گفت:این کار را مکن !بوحنیفه گفت :چرا؟سلمانی پاسخ داد :زیرا بیشتر می شود .بر فور ابوحنیفه قیاس خود را پیش کشید وگفت:اذن تتبع مواضع السواد حتی یکثر !پس موهای سیاه را بگیر تا زیاد شود.

 

188. بومسلم نیز گریان گشت .

ابومسلم خراسانی سردار ایرانی (کشته 137ه.ق.)که خلافت عباسی را روی کار آورد ،جباری از جباران بود و عدد مردمی که بدست او کشته شدند،جز آنانکه در میدان جنگ به قتل رسیدند ،به سیصد هزار بالغ گشت .گویند که در وقت وی درویشی بی گناه را به تهمت دزدی بگرفتند ...و در مرو بازداشتند .چون شب اندر آمد ابومسلم پیامبر را به خواب دید که وی را گفت:یا بامسلم ،مرا خداوند به تو فرستاده است که دوستی از دوستان من بی جرمی اندر زندان تست ،برخیز  ووی را بیرون آر.بومسلم از خواب بجست و سروپای برهنه به در زندان دوید و بفرمود تا در بگشادند و آن درویش را بیرون آورد و از وی عذر خواست و گفت:اکنون از من حاجتی بخواه ،درویش گفت:ایها الامیر ،کسی که او خداوندی دارد که چنین بنیم شبان بومسلم را سروپا برهنه از بستر نرم برانگیزد و بفرستد تا او را از بلا برهاند روا باشدکه او از دیگری سوال کند وحاجت خواهد ؟بومسلم گریان گشت و درویش برفت.

 

189. بیار آن مردان سخت و آن کلنگ های تیز !

رد اخبار می آید که یکی از زندیقان بگذشت به یکی که می خواند بگو چه کنید اگر آب شما خشک شود و کیست که برای شما آب گوارا آرد گفت: مردانی قوی وکلنگ هایی تیز! به شب بخفت و آب سیاه در چشم او آمد. هاتفی آواز داد که بیار آن مردان سخت و آن کلنگ های تیز را تا این آب بگشایند .نظیر:

مقریی می خواند از روی کتاب                       ماء کم غورأ... زچشمه بندم آب

آب را درغورها پنهان کنم                         چشمه ها را خشک و خشکستان کنم

آب را در چشمه که آرد دگر؟                              جز من بی مثل با فضل و هنر ؟

فلسفی منطقی مستهان                           می گذشت از سوی مکتب آن زمان

چونکه بشنید آیت او از ناپسند                                 گفت آریم آب را ما با کلنگ

ما به زخم بیل و تیزی تبر                                            آب را آریم از پستی زبر

شب بخفت و دید او یک شیرمرد                    زد طپانچه هر دو چشمش کور کرد

گفت زین دو چشمه چشم ای شقی                          با تبر نوری بیار ار صادقی

روز برجست و دو چشمش کور دید                      نور فائض از دو چشمش ناپدید

 

190. بیچاره حریص که در دهان اژدها می افتد!

گویند که مردی از پیش شتر مست بگریخت و به چه ضرورت خویشتن در چاهی انداخت و دست در دو شاخ زد که بر بالای آن روییده بود و پای هاش بر جایی قرار گرفت .در این میان بهتر نگریست ،هر دو پای بر سر چهار مار بود که سر از سوراخ بیرون گذاشته بودند .نظر به قعر چاه افگند اژدهایی سهمناک دید دهان گشاده و افتادن او را انتظار می کرد .به سر چاه التفات نمود موشان سیاه و سپید بیخ آن شاخ ها دائم و بی فتور می بریدند و او در اثنای این محنت تدبیری می اندیشید و خلاص خود را طریقی می جست .پیش خویش زنبور خانه یی و قدری شهد یافت ،چیزی از آن به لب برد ،از نوعی در حال اوت آن مشغول گشت که از کار خود غافل ماند ونیندیشید که پای او بر سر چهار مار است و نتوان دانست که کدام وقت در حرکت آیند و موشان در بریدن شاخه ها جد بلیغ می نمایند و البته فتوری بدان راه نمی یافت و چندانکه شاخ بگسست در کام اژدها افتاد .و آن لذت حقیر بدو چنین غفلتی راه داد و حجاب تاریک برابر نور عقل او بداشت تا موشان از بریدن شاخه ها بپرداختند و بیچاره حریص در دهان اژدها افتاد .نظیر:

آن شنیدی که در ولایت شام                                   رفته بودند اشتران به چرام

شتر مست در بیابانی                                               کرد قصد هلاک نادانی

مرد نادان ز پیش اشتر جست                             از پیش می دوید اشتر مست

مرد در راه خویش چاهی دید                               خویشتن را در آن پناهی دید

شتر آمد به نزد چه ناگاه                                       مرد بفگند خویش را در چاه

دستها را به خار زد چون ورد                                     پای ها نیز در شکافی کرد

در ته چه چو بنگرید جوان                                          اژدها دید باز کرده دهان

دید از بعد محنت بسیار                                      زیر هر پاش خفته جفتی مار

دید یک جفت موش بر سر چاه                               آن سپید و دگر چو قیر سیاه

می بریدند بیخ خار بنان                                         تا در افتد به چاه مرد جوان

مرد نادان چو دید حالت بد                               گفت:یارب چه حالست این خود؟

دردم اژدها مکان سازم                                            یا بدندان مار بگذارم ؟...

از همه بدتر این که شد کین خواه                            شتر مست نیز بر سر چاه

آخر الامر تن به حکم نهاد                                       ایزدش از کرم دری بگشاد

دید در گوشه های خار نحیف                                     اندکی زآن ترنگین لطیف

اندکی زآن ترنجبین بر کند                                        کرد پاکیزه در دهان افکند

لذت آن بکرد مدهوشش                                      مگر آن خوف شد فراموشش

تویی آن مرد وچاهت این دنیي                                چار طبعت بسان این افعی

آن دو موش سیه سفید دژم                                       که برد بیخ خار بن دردم

شب و روز است آن سپید و سیاه                              بیخ عمر تو می کنند تباه

اژدهایی که هست بر سر چاه                             گور تنگ است ز آن نه ای آگاه

بر سر چاه نیز اشتر مست                              اجل است ای ضعیف کوته دست

خار بن عمر توست یعنی زیست                         می دانی ترنجبین تو چیست؟

شهوت است آن ترنجبین ای مرد                             که ترا از دو کون غافل کرد

 

191. بیچاره اشتر دراز گردن کشیده بالا .

آورده اند که زاغی و گرگی وشگالی در خدمت شیری بودند و مسکن ایشان نزدیک شارعی عامر. اشتر بازرگانی در آن حوالی بماند و به طلب چراخور در بیشه آمد .چون نزدیک شیر رسید از تواضع و خدمت چاره ندید .شیر او را استمالت نمود و از حال او استکشاف کرد و پرسید :عزیمت در مقام و حرکت چیست ؟جواب داد که:آن چه ملک فرماید .شیر گفت:اگر رغبت نمایی در صحبت من مرفه و ایمن بباش .اشتر شاد شد و در آن بیشه ببود و مدتی بر آن گذشت .روزی شیر در طلب شکاری می گشت ،پیلی مست با او دو چهار شد و میان ایشان جنگ اعظیم افتاد و از دو چانب مقاومت رفت و شیر مجروح و نالان باز آمد و روزها از شکار بماند و گرگ و زاغ و شگال بی برگ می بودند .شیر اثر آن بدید و گفت:می بینید در این نزدیکی صیدی تا من بیرون روم و کار شما ساخته گردانم ؟

ایشان در گوشه یی رفتند و با یکدیگر گفتند. در مقام این اشتر میان ما چه فایده ؟ نه ما را با او الفی و نه ملک را ازو فراغی .شیر را بر آن باید داشت تا او را بشکند ،تا حالی طعمه او فرو نماند و چیزی به نوک ما رسد .شگال گفت :این نتوان کرد ،که شیر او را امان داده است و  در خدمت خویش آورده و هر که ملک را به غدر تحریص نماید و نقض عهد را در دل او سبک گرداند یاران و دوستان را در منجیق بلا نهاده باشد و آفت را به کمند سوی خود کشیده .زاغ گفت :آن وثیقت را رخصتی اندیشید و شیر را از عهده آن بیرون توان آورد ،شما جای نگاه دارید تا من باز آیم .پیش شیر رفت و بیستاد .شیر پرسید که:هیچ بدست شد ؟زاغ گفت:کس را چشم از گرسنگی کار نمی کند ،لکن وجه دیگر هست ،اگر امضای ملک بدان پیوندد همه در خصب و نعمت افتیم .شیر گفت:بگو .زاغ گفت:این اشتر میان ما اجنبی است و در مقام او ملک را فایده یی صورت نمی توان کرد .شیر در خشم شد و گفت:این اشارت از وفا و حریت دور است و با کرم و مروت نزدیکی و مناسبت ندارد .اشتر را امان داده ام ،به چه تاویل جفا جایز شمرم ؟

زاغ گفت: بدین مقدمه وقوف دارم ،لکن حکما گویند که یک نفس را فدای اهل بیتی باید کرد واهل بیتی را فدای قبیله یی و قبیله یی را فدای اهل شهری و اهل شهری را فدای ذات ملک اگر در خطر باشدو عهد را هم مخرجی توان یافت چنانکه جانب ملک او صمت غدر منزه ماند، و حالی ذات او از مشقت فاقه و مخافت هلاک مسلم ماند .شیر سر در پیش افگند .

زاغ باز رفت و یاران را گفت :لختی تندی و سرکشی کرد ،آخر رام شد و بدست آمد .اکنون تدبیر آن  است که ما همه بر اشتر فراهم آییم و ذکر شیر و رنجی که او را رسیده است تازه گردانیم ،

وگوییم ما در سایه دولت و پناه حشمت این ملک روزگار خرم گذرانیده ایم .امروز که او را رنج افتاده اگر به همه نوع خویشتن بر وی عرضه نکنیم وجان و نفس فدای ذات و فراغ او نگردانیم به کفران نعمت منسوب شویم ،و به نزدیک اهل مروت بی قدر و قیمت گردیم .و صواب آنست که جمله پیش او رویم وشکر ایادی او باز رانیم ،ومقرر گردانیم که از ما کاری دیگر نیاید ،جان ها و نفس های ما فدای ملک است وهر یک از ما گوید :امروز چاشت ملک از من سازند و دیگران آن را دفعی کنند و عذری نهند .بدین تودد حقی گذارده شود و ما را زیانی ندارد .

این فصول با اشتر دراز گردن کشیده بالا بگفتند ،و بیچاره را بدمدمه در کوزه فقاع کردند و با او قرار داده پیش شتر رفتند و چون از تقریر ثنا و نشر شکر پرداختند زاغ گفت:راحت ما به صحت ذات ملک متعلق است و اکنون ضرورتی پیش آمده است،وامروز ملک را از گوشت من سد رقمی حاصل تواند بود ،مرا بشکند .دیگران گفتند:در خوردن تو چه فایده و از گوشت تو چه سیری ؟شگال هم بر آن نمط فصلی آغاز نهاد.جواب دادند که :گوشت تو خناق آرد و قایم مقام زهر هلاهل باشد .اشتر این دم چون شکر بخورد و ملاطفتی نمود .همگنان یک کلمه شدند وگفتند:راست می گویی و از سر صدق عقیدت وفرط شفقت عبارت می کنی .یکبارگی در وی افتادند وپاره پاره کردند .

اشاره :

شغال و گرگ و زاغ این ساز کردند                      که از شخص شتر سر باز کردند                                                                                                 (نظامی)

 

192.بیگانه مهلت می دهد و تو نمی دهی؟

روزی شیخ شبلی در بازار بغداد بر دکان قصابی بگذشت .برگوشت نگاه کرد،فربه نیکو بود.قصاب آواز داد که گوشت ببر. شیخ گفت که درهم نیست .قصاب گفت :مهلت می دهم .شیخ تاملی کرد وگریان شد.گفت :ای نفس...بیگانه مهلت می دهد و تو نمی دهی ؟! تو دهی اولی تر ؛نفس را قهر کردن چنین باشد.

 

193. بیله تیر ،بیله طویله!

دو خراسانی باهم لاف گزاف می زدند و از مرده ریگ پدر و مادر سخن می راندند .اولی گفت:مادر من به اندازه یی ثروت داشت که حساب نداشت ؛برای نمونه طویله یی داشت که وقتی یک جفت اسب نر و ماده را از سر طویله رها می کردند ،وقتی به آخر طویله می رسیدند صد جفت می شدند .چه طویله سخت بزرگ بود و اسبها میان راه با هم جفت می شدند و کره پدید می آوردند.

دومی فکری کرد وگفت:پدر مرحوم من چیزی نداشت وگازری می کرد و رخت های مدرم را در رودخانه می شست و در آفتاب خشک می کرد و تیری چوبین داشت که روزهای ابری آنرا به کار می برد ،یعنی وقتی که ابرها جلوی آفتاب را می گرفتند ،او با تیر چوبی اش ابرها را کنار می زد و آفتاب ظاهر می شد !اولی با ریشخند.گفت:خوب ،شب ها وقتی بابات می خوابید ،این تیر چوبین را کجا می نهاد ؟دومی با خونسردی و آرامی جواب داد:توی طویله مادرت و بیله تیر را بیله طویله می باید !

نظیر:بیله دیگ ،بیله چغندر!

 

194. پا، پای خر،دست دست یا سه ،عقلم به این کار نمی ماسه .

مادر شوهری از کردها خمی دوشاب داشت، روزی حاجتی را از خانه بیرون می رفت ،آبی فراوان بر زمین خانه پاشید تا اگر عروس به خوردن دوشاب رود ،نشات پایش بر جای ماند .چون از خانه بشد ،عروس اول که نامش یاسه بود ،بر خر نشسته به سر خم شد و کاسه یی چند از دوشاب بر گرفت و اثر دست او بر خم بماند .چون مادر شوهر به خانه برگشت ،و ردپای خر تا نزدیک خم بدید و نشان دست عروس بر خم مشاهده کرد ،متحیر مانده گفت :پا پای خر ،دست دست یاسه ؛به اینکار عقلم نمی ماسه .

 

195. پاداش مهربانی بر چهارپایان.

گویند روزی موسی درآن وقت که هنوز پیش شعیب شبانی می کرد و وحی بوی نیامده بود گوسفندان می چرانید ،قضا را میشی از گله جدا افتاد و موسی خواست که او را به گله برد ،میش برمید و در صحرا افتاد و گوسفندان را نمی دید و از بددلی همی ترسید. موسی در پی او می دوید تا مقدار دو فرسنگ ،چندانی که میش خسته شد از ماندگی بیفتاد ،موسی در وی نگه کرد و رحمش آمد گفت : ای بیچاره ،به چه می دویدی ؟و بر گرفتش و بر دوش نهادش و دو فرسنگ او را آورد تا به رمه رسانید ،چون میش رمه را دید بطپید و به رمه آمد ،ایزد...فرشتگان را ندا کرد که:دیدید آن بنده من با آن میشک دهن بسته چه خوسویی کرد و بدان رنج که کشید او را نیازرد و بر وی ببخشود ،گفت:به عزت خود که او را برکشم و کلیم وهمسخن خود گردانم و پیامبریش دهم و بدو کتاب فرستم و تا جهان باشد از وی گویند و به سبب مهربانی این همه کرامت ها بدو ارزانی داشت.

 

196. پارسال مرا دندان درد می کرد ،بر کندم .

شخصی با دوستی گفت :مرا چشم درد می کند ،تدبیر چه باشد ؟گفت :پارسال مرا دندان درد می کرد ،بر کندم .

 

197. پاس خود می دارم مبادا که مرا نیز بدزدند !

چنین گویند که:روستاییی به بغداد آمد و بر دراز گوشی نشسته بود و بزی را جلاجل در گردن آن بسته ،و بر اثر او همی دوید .سه طرار نشسته بودند یکی گفت :من بروم و آن بز را از روستایی بدزدم و بیاورم ،دیگری گفت:اگر تو آن بکنی من خر او را بدزدم ،دیگری گفت :این همه سهل است من جامه های او را بیاورم .پس آن نخست بر عقب روستایی روان شد چندان که جایی خالی دریافت جلاجل از گردن بز باز کرد و بر دنبال خر بست .خر دنبال را می جنباند روستایی گمان برد که بز برقرار است .آن دگر بر سر کوچه شد و ایستاده بود .چون روستایی برسید گفت:طرفه مردمانند این روستاییان ،مردمان جلاجل بر گردن خر بندند او بر دم خر بست است .روستایی در نگرید و بز را ندید فریاد برآورد که بز را که دید ؟آن طرار گفت :من مردی را دیدم که بزی داشت و بدین کوچه فرو شد.

روستایی گفت:ای خواجه لطف کن و خر من نگاه دار تا من بز را طلب کنم .طرار گفت :بر خود منت دارم ومن مؤذن این مسجدم زود باز آی که منتظر خواهم بود. روستایی فرود آمد و به کوچه فرو رفت و طرار خر برد آن طرار دیگر بیامد اتفاق چنان افتاد که بر سر راه روستایی چاهی بود .مرد طرار بر سر آن چاه نشست و چندانکه روستایی برسید :مرد طرار فریاد کردن گرفت واضطراب می نمود ،روستایی گفت:ای خواجه ترا چه رسیده است ،خر و بز من برده اند

وتو فریاد می کنی ؟طرار گفت :صندوقچۀ پر از زر از دست من در این چاه افتاد ومن در این چاه نمی توانم شدن ،ده دینار سرخ می دهم ترا ای روستایی اگر تو صندوقچۀ من بر آری .

پس روستایی با خود گفت :ده دینار سرخ بستانم و صندوقچۀ این مرد بر آورم ...جامه بر کشید و بدان چاه فرو شد ،طرار جامه روستایی برداشت و برد .روستایی ازاندرون  چاه فریاد می کرد که در این چاه هیچ نیست وکس جواب نداد،روستایی را در بن چاه ملال گرفت وخود بالا آمد چون نگاه کرد طرار را وجامه را ندید ،چوب بر گرفت بر هم می زد مردمان گفتند :ای روستایی دیوانه شده ای ؟گفت نه ،پاس خود می دارم مبادا که مرا نیز بدزدند .نظیر:

آن یکی قچ داشت از پس می کشید                        دزد قچ را برد و حبل او برید

چونکه آگه شد دوان شد چپ و راست                    تا بیابد آن قچ برده کجاست؟

بر سر چاهی بدید آن دزد را                             گفت نالان از چه ای ای اوستاد؟

در فغان و گریه و اویلتا                                          گفت:همیان زرم در چه فتاد

گر توانی در روی بیرون کشی                           خمس بدهم مر ترا با دلخوشی

هست در همیان من پانصد درم                         گر کنی با من چنین لطف و کرم

صد درم بدهم ترا حالی بدست                      گفت با خود این بهای ده قچ است

گر دری در بسته شد صد در گشاد                    گر قچی شد در عوض اشتر بداد

چامه ها بر کند و اندر چاه کرد                           جامه ها را هم ببرد آن دزد تفت

حازمی باید که ره تا ده برد                                   حزم نبود طمع طاعون آورد..

 

198. پای پوش نداشتن وپای نداشتن!

هرگز از دور زمان ننالیده بودم و روی از گردش آسمان درهم نکشیده ،مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعت پاپوشی نداشتم .به جامه کوفه در آمدم دلتنگ ،یکی را دیدم که پای نداشت ،سپاس نعمت به جای آوردم و بر بی کفشی صبر کردم.

نظیر:

مرغ بریان بچشم مردم سیر                                  کمتر از برگ تره بر خوانست

و آنکه را دستگاه و قوت نیست                                شلغم پخته مرغ بریانیست

نظیر:

گر خسی افدت به چشم منال                         سوی آنکس نگر که نابیناست ! 

                                                                                     (مسعود سعد)

 

199.پدرت در بغداد که را بکر گذاشت که مرا به گذاشتن ؟...

هارون را که اعلم وافضل خلفای عباسی بود،دو خواهر بود ،یکی را عباسه در مجلس شراب با خود حاضر می کرد و ندمای خود را در مجلس انس از دخول منع نمی کرد تا جعفر بر مکی که یکی از مقیمان مجلس او بود با خواهر او فساد کرد ...و خواهر دیگر محسنه نام خردتر و در حسن و جمال به کمال .هارون او را به خود نزدیک کرد و میان ایشان فساد واقع شد ولطیفه یی مشهور است که پس از وفات هارون،امین که پسر این هارون بود ،با این محسنه که عمۀ او بود ،فساد کرد و گمان امین آن بود که محسنه بکر باشد ،نبود! امین پرسید که:یا عمه بکر نبودی ،چه حالتست ؟محسنه در جواب امین گفت:پدرت در بغداد که را بکر گذاشت که مرا بگذاشتن؟

200. پدرم راست می گفت :دست تو هیچ برکت

ندارد.دخترکی را به شوهر دادند .شب عروسی فریاد بر آورد که من ... بزرگ را تحمل نتوانم کرد .قرار بر آن نهادند که مادر دختر...داماد را دست گیرد ،وبه قدری که تحمل تواند کرد بگذارد ،وباقی بیرون رها کند .چون سرش در کار رفت ،دخترک گفت:قدری دیگر رها کن .مادر پاره یی دیگر را رها کرد.گفت:قدری دیگر ... همچنین می گفت،تا تمامت آن در کار رفت .باز گفت:قدری دیگر رها کن !مادر گفت:همین بود .دختر گفت:خدا پدرم را بیامرزد ،راست می گفت که دست تو هیچ برکتی ندارد.