101. ای
مسلمانان ،نه
بهتانی گفته
ام نه دزدی
کرده ام
آورده
اند که دزدی
بود از خیال شب
روتر ،اگر
خواستی نقب در
حصار کیوان
زدی ونقاب از
چهرۀ زهره
بربودی ،از
رخنۀ هر روزنی
چون ماهتاب
فروشدی و به
شکاف هر دری
چون آفتاب در
خزیدی .والی
شهرستان می
خواست که او را
در بند آرد
،میسر نمی شد .شبی
این دزد به
عادت خویش از
پس دیواری به
کمین نشسته
بود تا از
گذریان
کالایی ببرد .نگاه
کرد جماعتی را
دید که زنی
نابکار را پیش
مردی به زنا
گرفته بودند و
به سرای شحنه
می کشیدند .زن
فریاد بر آورد
که :ای
مسلمانان ،نه
بهتانی گفته
ام و نه دزدی
کرده ام. ازمن
بیچاره چه می
خواهید ؟دزد
را این سخن
گوشمالی محکم
داد .با خود
گفت :شه بر این
عمل ...که زنی
روسپی از آن
ننگ می دارد .برفت
از آن پیشه
توبه کرد ونیز
سر آن نشد.
102.
این آرزو چون
میسر شود ؟
گویند:
یکی از ملوک
،شامگاهی به
دهی در آمد
،خروسی در آن
وقت فریاد کرد
.ملک این حال
را به شگون بد
گرفت و قتل همه
خروسها کرد.چون
وقت خفتن در
رسید ،گفت:باید
که مرا وقت
بانگ کردن
خروس بیدار
کنید .گفتند:ملک
سلامت
،پادشاه در
این ده حتی یک
خروس باقی
نگذاشته ،این
آرزو چه میسر
شود؟
103.
این سخن
خلیفگان است ؟
معاویه
یکی از زنان
خوارج را گفت :مالی
را که در
زیر کونت
نهاده ای
بیرون بیار !زن
روی به حاضران
آورد و گفت :خدا
را از شما می
پرسم این سخن
از سخنان
خلفای اسلام
بوده است ؟
104.
اینان در
آفرینش زیادت
اند.
در
تاریخ های
مغول آمده است
که چون
هلاکوخان
بغداد را مسخر
کرد ،جمعی را
که از شمشیر
بازمانده
بودند بفرمود
تا حاضر کردند
،حال هر قومی
را باز پرسید
،چون بر احوال
مجموع واقف
گشت ،گفت:از
محترقه
ناگریز است .ایشان
را رخصت داد تا
برسر کار خود
رفتند .تجار را
مایه فرمود
دادن ،تا از
بهر او
بازرگانی
کنند .جهودان
را فرمود که
قومی مظلومند
و به جزیه از
ایشان قانع شد
.مخنثان را به
حرم های خود
فرستاد.
قاضیان
وشیخان و
صوفیان و
حاجیان و
واعظان و
معرفان و
گدایان و
قلندران و
کشتی گیران
وشاعران و قصه
خوانان را جدا
کرد و فرمود :اینان
در آفرینش
زیادت اند و
نعمت خدای به
زیان می برند .حکم
فرمود تا همه
را در دریا غرق
کردند و روی
زمین را از خبث
ایشان پاک کرد.
لاجرم
قریب نودسال
پادشاهی در
خاندان او
قرار گرفت و هر
روز دولت
ایشان در
تزاید بود.
اشاره
:
من
وسه قاری وشش
شاعر وچهار
دبیر
اسیر وخوار
بماندیم در کف
دو سوار
دبیر
وقاری و شاعر
چگونه جنگ
کنند ؟
اگر چه چارده
باشند و گر
چهارهزار
*
*
*
هر
بلایی کز
آسمان آید
گرچه بر
دیگری قضا
باشد
به
زمین نا رسیده
می پرسد
خانۀ انوری
کجا باشد
105.این
بازماندۀ
دودمان موسی و
هارون است .
وزیر
سعید خواجه
رشیدالدین را
درد پا زحمت می
داد. روزی در
محفل نشسته
بود و دو غلام
ترک مرد او را
برداشته پیش
پادشاهی می
بردند .شمس
الدین مظفر
بدید و گفت:«این
بازماندۀ
دودمان موسی و
هارون است که
فرشتگان می
برند!»
106.
این پزشک است و
آن گور کن !
مردی
غلامی سخت
تنبل داشت .روزی
او را به بازار
فرستاد تا
انگور و انجیر
بخرد ،دیر کرد
و صبر آقا به
آخر رسید .وقتی
غلام آمد تازه
یکی را خریده
بود .مرد او را
بزدن گرفت و
گفت:پس از این
هر وقت از تو
یک کار بخواهم
باید عوض یک
کار دو کار
بکنی !قضا مرد
بیمار شد و
غلام را
بفرمود تا
پزشکی به
بالین او
بیاورد .غلام
رفت و پزشک را
آورد و مرد
دیگری هم با او
بود .مرد پرسید
که این کیست
؟گفت:مگر مرا
نزدی و
نفرمودی که به
عوض یک کار دو
کار بکنم .طبیب
آوردم که خدا
شفایت دهد
واگر نداد این
یکی گورت را
بکند ،این
پزشک است و آن
گور کن
.
107.
این ،تنها به
درد آزادی می
خورد!
فیلسوفی
را اسیر
گرفتند .مردی
خواست تا او را
بخرد از او
پرسید که:به چه
درد می خورد
؟فیلسوف گفت:به
درد آزادی .
108.
این سر از آن
سرهاست که بی
کلاه باشد ؟
کچلی
از حمام بیرون
آمد ،کلاهش
دزدیده بودند .با
حمامی ماجرا
می کرد .حمامی
گفت:تو اینجا
آمدی کلاه
نداشتی ،گفت:ای
مسلمانان این
سر از آن
سرهاست که بی
کلاه باشد؟
109.
این عاقل نمی
شود و مرا
دیوانه کرد!
یکی
از وزیران را
پسری کودن بود
،پیش یکی از
دانشمندان
فرستاد که مر
این را تربیتی
می کن مگر عاقل
شود. روزگاری
تعلیم کردش
وموثرنبود .پیش
پدرش کس
فرستاد که این
عاقل نمی شود و
مرا دیوانه
کرد.
سگ
به دریای هفت
گانه بشوی
که چو تر شد
پلیدتر باشد
خر
عیسی گرش به
مکه برند
چون بیاید
هنوز خر باشد
110.
این قبایش تا
قندش را مهیا
کنم.(یا)این
قدکش تا قندش
را فراهم آرم.
گویند:مردی
قدکی نزد خیاط
برد تا قبایی
کند و از اجرت
پرسید. خیاط
گفت:مزد آن
قدکی وقندیست.صاحب
کار قدک را نزد
او نهاد و راه
در گرفت .خیاط
پرسید ،کجا می
روی ؟گفت:این
قدکش تا قندش
را فراهم آرم .
نظیر:آفتابه
خرج لحیم ،یا
فرع زیاده
براصل است.
111.
اینقدر اینجا
بمان تا قائم
مقام از باغ
بیرون بیآید.
داستان
این مثل
،اشاره است به
کشتن محمد شاه
قاجار وزیر
بزرگوار خویش
مرحوم میرزا
ابوالقاسم
قائم مقام را
در باغ
نگارستان در
طهران ،که به
عنوان به حضور
خواستن شاه
،او را به باغ
مذکور دعوت
کردند و در
همانجا سرش را
در زیر آب
کردند و
نوکران و
خادمان وی هر
چند منتظر
شدند از باغ
بیرون بیاید
نیامد و اکنون
در مورد
انتظار به
امری که هیچ
وقت نخواهد شد
،بکار برند.
112.
این که دنبال
من است عجیب تر
است.
خواجه
یی به سفر رفت
،غلامی هندو
در خانه داشت.چون
باز آمد
،خاتون دو پسر
سیاه آورده
بود .غلام یکی
بر دوش نهاد و
یکی در پی او
می دوید و به
استقبال
خواجه رفت .خواجه
او را بدید گفت:«این
از آن کیست؟»گفت:«از
آن خاتون ».گفت:«این
عجیب است ».غلام
گفت:«این که در
پی من است عجیب
تر است».
113.
این گمان در حق
خویش برم بهتر
...
شیخ
ما گفت که: وحی
آمد به موسی ...که
بنی اسرائیل
را بگوی که
بهترین کس را
اختیار کنید .صد
کس اختیار
کردند . وحی
آمد که از این
صد کس بهترین
اختیار کنید
،ده کس اختیار
کردند .وحی آمد
که از این
ده،سه تن
اختیار کنید .سه
کس اختیار
کردند .وحی آمد
که از این سه
کس بهترین
اختیار کنید .یکی
اختیار کردند .وحی
آمد که این
یگانه را
بگویید تا
بدترین بنی
اسرائیل را
بیاورد .او
چهار روز مهلت
خواست و گرد
عالم می گشت که
کسی طلب کند.روز
چهارم به کویی
فرو می شد
،مردی را دید
به فساد و
ناشایستگی
معروف بود و
انواع فسق و
فجور درو
موجود
،چنانکه
انگشت نمای
گشته بود.خواست
که او را ببرد
،اندیشه یی
بدلش افتاد که
به ظاهر حکم
نباید کرد
،روا بود که او
را قدری و
پایگاهی بود.
به قول مردمان
او را حقیر و
ناچیز و ناقص و
ناکس نتوان
شمرد و از
اینکه خلق مرا
انتخاب کردند
مغرور نتوان
شد . چون هر چه
کنم به گمان
خواهد بود این
گمان در حق
خویش برم بهتر.
دستار در گردن
خویش انداخت و
به نزد موسی
آمد وگفت: هر
چند نگاه کردم
هیچ کس را بدتر
از خود ندیدم .
وحی آمد به
موسی که آن مرد
بهترین ایشان
است نه به آن
که طاعت او بیش
است، بلکه به
آنکه خویشتن
را بدترین
دانست.
114. این ملعون
چه کرده بود ؟
رافضی
را عوام در تف
کین
می
زدند از پی
حمیت دین
یکی
از رهگذر در
آمد زود
بیش از
آن زد که آن
گره زده بود
گفتم:
ار می زدند
ایشانش
بهر
اشکال کفر و
ایمانش
تو
چرا باری ای به
دل سندان
بی
خبر کوفتی دو
صد چندان؟
جرم
او چیست؟ گفت:
بشنو نیک
من
ز جرمش خبر
ندارم ،لیک
سنیان
می زدند و من
بدمش
رفتم
و بهر مزد می
زدمش
115.
این منم طاووس
علیین شده؟
یک
شغالی رفت
اندر خم رنگ
اندر آن خم
کرد یک ساعت
درنگ
پس
بر آمد پوستین
رنگین شده
کاین منم
طاووس علیین
شده
پشم
رنگین رونق
خوش یافته
ز
آفتاب آن رنگ
ها بر تافته
دید
خود را سرخ و
سبز و بور و
زرد
خویشتن
را بر شغالان
عرضه کرد
یک
شغالی پیش او
شد کای فلان
شید کردی تا
شدی از
خوشدلان
شید
کردی تا به
منبر بر جهی
تا زلاف این
خلق را حسرت
دهی؟
بس
بجوشیدی
ندیدی گرمیی
پس به شید
آورده ای بی
شرمیی
صدوگرمی
خود شعار
اولیاست
باز بی شرمی
پناه هر دغاست
کالتفات
خلق سوی خود
کشند
که خویشم واز
درون بس
ناخوشند
116.این
نعمت بدین
خاندان
ارزانی باد.
شخصی
در دهلیز
خانه،زن خود
را می...،و زن
گاهگاهی سیلی
نرم بر گردن
شوهر میزد.درویشی
سوال کرد .زن
گفت:خیرت باد .گفت:
شما هم دراین
خانه چیزی می
خورید ،نصیبی
نیز به من دهید
.زن بر آشفت
وگفت :من... می
خورم و شوهرم
سیلی !گدا گفت:من
رفتم ،این
نعمت بدین
خاندان
ارزانی باد .
نظیر:
گدایی
به در خانه
رسید ، در بزد
و چیزی بخواست
. زنی از پنجره
سر بیرون آورد.
مرد گفت:ای
بانو ، در راه
خدا چیزی به من
بدهید.زن گفت :چه
می خواهی ؟گفت
:درهمی بده
،گفت:ندارم
،گفت: یک پول
سیاه بده،گفت:ندارم،گفت،یک
پشیز بده .گفت:ندارم
،گفت پوشاک
کهنه یی بده .گفت:
ندارم،گفت:
مشتی آرد بده
،گفت
ندارم،گفت:اندکی
روغن بده،گفت:ندارم...وخلاصه
گدا هر چیزی در
خانه باشد بر
شمرد و بانو
گفت ندارم .گدا
را خشم آمد و
فریاد کشید :ای
زن بدکاره
،برای چه در
این خانه
نشسته ای بیا
با هم به گدایی
برویم.
117.
این نیز
مسخرگی دیگر
خواهد بود.
هزل
گویی پیوسته
در مجالس
مسخرگی می
کرد،زاهدی او
را گفت: همه
عمر خود را در
هزل ومسخرگی
گذرانیدی
،چنین مکن که
روز قیامت ترا
سرنگون در
دوزخ افكنند .
گفت:این نیز
مسخرگی دیگر
خواهد بود.
118.
این هم از پیری
است «یا»این هم
از علت پیری
است.
پیری
فرتوت نزد
طبیب رفت و در
پیش او
رنجوریهای
گوناگون خویش
بر می شمرد و
او در جواب هر
یک می گفت:این
از پیری است .پیرمرد
سرانجام بر
آشفت و مانند
افلاطون به
طبیب دهان کج
کرده و شکلک
ساخت .طبیب
بخندید و گفت:این
هم از پیریست !
نظیر:
پیری
وصد عیب چنین
گفته اند.
یا:
سگ
تازی که آهو
گیر گردد
بگیرد آهویش
چون پیر گردد
* * *
پیر
در دست طفل
گردد اسیر
پشه گیرد چون
باشه گردد پیر
چو
ریزد شیر را
دندان و ناخن
خورد از
روبهان لنگ
سیلی
چو
شاهین باز
ماند از پریدن
زگنجشکش لگد
باید چشیدن
نظیر:
گفت
پیری مر طبیبی
را که من
در
فغانم از دماغ
خویشتن
گفت
ازپیری است آن
ضعف دماغ
گفت در چشمم
زظلمت هست داغ
گفت:ازپیریست
ای شیخ قدیم
گفت
پشتم درد می
آید عظیم
گفت
از پیری است ای
شیخ نزار
گفت:هر چه می
خورم نبود
گوار
گفت
ضعف معده هم از
پیری است
گفت وقت دم
مرا دم گیری
است
گفت
آری انقطاع دم
بود
چون رسد پیری
دو صد علت بود
گفت
کم شد شهوتم
یکبارگی
گفت از پیری
پیریست این
بیچارگی
گفت
تاریکیست
چشمم ای حکیم
گفت
از پیریست اي
مرد حلیم
گفت:ای
احمق بر این بر
دوختی
از طبیبی
توهمین
آموختی؟!...
پس
طبیبش گفت ای
عمر تو شصت
این غضب این
خشم هم از
پیریست
چون
همه اجزا و
اعضا شد نحیف
خویشتن داری
وصبرت شد ضعیف
نظیر:
کهن
سالی آمد به
نزد طبیب
ز نالیدنش تا
به مردن قریب
که
دستم به رگ
برنه ای نیک
رای
که پایم همی
بر نیاید زجای
بدان
ماند این قامت
خفته ام
که گویی به گل
در فرو رفته ام
برو
گفت دست از
جهان بر گسل
که
پایت قیامت بر
آید ز گل
نشاط
جوانی ز پیران
مجوی
که
آب روان باز
ناید به جوی
119.
این ییلاق و
قشلاق از کجا
آورده اید؟
مرحوم
میرزاابوالحسن
خان دکتر،از
اولین اطبایی
بود که به
اسلوب طب جدید
درس خوانده و
بالطبع از چار
مزاج و چهار
خلط قدما
اطلاعی نداشت
و یا اگر داشت
درست نمی
دانست .زنی
برای استعلاج
پیش او آمد
،گفت:حکیم
باشی طبعم گرم
است و
استخوانهایم
سرد،سردی می
خورم با من نمی
سازد و گرمی هم
ضرر می کند .دکتر
به تعجب پرسید:خانم
این ییلاق و
قشلاق را از
کجا آورده
اید؟
120. با
آن زبان خوشت
یا پول زیادت
یا راه نزدیکت
؟
مردی
با خشم پس از
دشنامی چند به
دیگری فرمان
داد این چند
پشیز بستان و
در چند فرسنگی
فلان کار را
مرا انجام بده.
مامور در پاسخ
گفت:با آن زبان
خوشت یا این
پول زیادت یا
راه نزدیکت ؟!
نظیر:راست
بیا راست برو
ماست بخور
سرنا بزن .
121. با
این همه خری
راست گفتی!
چنین
گویند که
عمرولیث به یک
چشم نابینا
بود .
چون
امیر خراسان
شد،روزی به
میدان رفت که
گوی زند.او را
سپاهسالاری
بود نامش ازهر
خر. این ازهر
خر بیامد و
عنان او را
بگرفت و گفت:نگذارم
که تو گوی زنی
و چوگان بازی!
عمرولیث گفت:چون
است که شما گوی
زنید و
روادارید و
چون من چوگان
زنم روا
ندارید؟ازهر
گفت :از بهر
آنک ما را دو
چشم است ،اگر
گوی در چشم ما
افتد ،به یک
چشم کور شویم و
یک چشم بماند
که بدو جهان
روشن ببینیم و
تو یک چشم داری
،اگر اتفاق بد
را یک گوی بدان
چشم تو
افتد،امیری
خراسان را
بدرود
بایدکرد.
عمرولیث گفت:
با این همه خری
راست
گفتی،پذیرفتم
که
تا من زنده
باشم گوی نزنم
.نظیر:
گه
بود کزحکیم
دانشمند
برنیاید
درست تدبیری
گاه
باشد که کودک
نادان
بغلط
بر هدف زند
تیری
122.
باتو ازاری
وسطلی نیست،و
آن نیز از آن
تو نیست.
آورده
اندکه شیخ ما
ابوسعید در
گرمابه بود.شیخی
از بزرگان به
سلام شیخ آمده
بود به خانگاه
.گفتند:شیخ به
حمام است. او
نیز موافقت
کرد.چون
درآمد،پیش
شیخ بنشست .شیخ
گفت:این
گرمابه خوش
است و دانید که
از چه سبب خوش
است ؟گفتند:از
بهر آنکه شیخ
در اینجاست .
شیخ گفت:از این
بهتر باید گفت.گفت:شیخ
گوید .شیخ گفت:از
بهر آنکه با تو
ازاری وسطلی
بیش نیست ،و آن
نیز از آن تو
نیست.
123.
بازکن دستار
را آنکه ببر!
یک
فقیهی ژنده ها
بر چیده بود
درعمامه
خویش
درپیچیده بود
تا
شود زفت و
نماید آن عظیم...
چون
درآیدسوی
محفل در«حطیم»
ظاهردستارچون
حله بهشت
چون منافق
اندرون رسوا و
زشت
پاره
پاره دلق
وپنبه و
پوستین
در
درون آن عمامه
بد دفین
روی
سوی مدرسه
کرده صبوح
تا
بدین ناموس او
یابد فتوح
در
ره تاریک مردی
جامه کن
منتظر
استاده بوداز
بهر فن
در
ربود او از سرش
دستار را
پس دوان شد
تا بسازدکار
را
پس
فقیهش بانگ بر
زد کای پسر
بازکن
دستار را آنگه
ببر
اینچنین
که چار پره می
پری
باز
کن آن هدیه را
که می بری
بازکن
آنرا به دست
خود بمال
آنگهان
خواهی ببر
،کردم حلال
چونکه
بازش کرد آنکه
می گریخت
صد
هزارش ژنده
اندر ره بریخت
زآن
عمامه زفت
نابایست او
ماند
یک گز کهنه
اندر دست او
بر
زمین زدکهنه
را کای بی عیار
زین
دغل ما را
برآوردی ز کار
گفت:بنمودم
دغل لیکن ترا
از
نصیحت باز
گفتم ماجرا
124.
بازهم خطش.
میرزا
محمدخان
سپهسالار
گذشته
ازاینکه از
فضایل علمی
حظی وبهره یی
نداشت،خطش
نیزبه غایت بد
بود، بدان حد
که جز یک دوتن
ازمنشیان خاص
او دیگری نمی
توانست خواند.بامداد
عیدی که مجلس
خان به طبقات
مردم انباشته
بود.پسر یغمای
جندقی به
سابقه
سوءمعاملتی
که با او رفته
بود ،از کفش کن
مجلس برپاست و
به آواز بلند
اجازت طلبید
تا خوابی را که
دیده به عرض
رساند.محمد
خان رخصت داد.پسر
یغما گفت:دیشب
پدرم را به
واقعه دیده از
عسرت
وپریشانی
خویش بوی
نالیدم .پدرم
فرمود :دیگر
امروز که
اریکه
عزوجلال به
وجود حضرت خان
آراسته است
شکایت تو از
تنگدستی بی
جاست .مدیحه یی
بساز .به خدمت
ایشان رو ،و
عرض حاجت کن
،البته از تو
کفایت
فرمایند .گفتم
:فضایل خان بی
شمار
است،کدام یک
را مدح گویم
؟پدرم مدتی به
فکر فرو رفت
،سپس سر بر
داشت و گفت: ای
پسر بازهم خطش
!
125.
بارخدایا!داد
من از عمر
بستان ...
زیدبن
اسلم گفت: شبی
امیرالمومنین
عمر را دیدم که
به عسس می
گردید . من با
او همراه شدم و
گفتم : دستوری
دهی تا با تو
بگردم ؟ گفت :روا
باشد .پس با وی
برفتم . چون از
مدینه بیرون
شدیم از دور
آتشی دیدیم .گفتیم
:مگر آنجا کسی
فرود آمده است
.برفتیم ، زنی
بیوه را دیدیم
با دو سه بچه
خرد ، و همی
گریستند و آن
زن دیگی بر سر
آتش نهاده بود
و می گفت :بار
خدایا داد من
از عمر بستان
،که او سیر
خورده است و ما
گرسنه .عمر چون
این بشنید،
فراز رفت و
سلام کرد و گفت
:نزدیک ترآیم
؟زن گفت: اگر
به نیکی خواهی
آمدن بسم الله
!عمر پیش آمد و
او را بپرسید .زن
گفت:از جایی
دور آمده ایم
مانده و گرسنه
اینجا رسیدیم
و گرسنگی ما را
غمین کرده است
و کودکان را از
گرسنگی خواب
نمی گیرد. عمر
گفت:اندرین
دیگ چیست ؟گفت:
آب است ، می
خواهم که
کودکان را
بدین بهانه
خاموش کنم .
زید
گفت:
امیرالمومنین
بازگشت و هم
اندر شب به
دکان آرد فروش
آمد و انبانی
آرد خرید و به
دکان قصاب شد و
چربش و گوشت
خرید و برگردن
نهاد .
گفت:
اگراین بار تو
بگیری ،بار
گناهم که
برگیرد ؟!و
نفرین آن زن که
از من باز دارد
؟ و می گریست
ومی رفت تا به
نزدیک آن زن شد
...پس لختی چربش
اندر آن دیگ
کرد و لختی آرد
و آتش می
افروخت ، و هر
گاه که آتش
بمردی اندر
دمیدی و
خاکستر اندر
روی و محاسن وی
می نشستی تا
دیگ پخته شد و
در کاسه کرد و
کودکان راگفت :بخورید.
زن و کودکان
بخوردند. و گفت:ای
زن نگر تا دعای
بد نکنی عمر را
، که او از حال
تو خبر نداشت ،
این بگفت و
برفت.
نظیر:
وهمو گفت: مرا
غربت باید
کردن تا کار
مردمان راست
شود ،که اندر
ولایت ضعیف
بسیار است و به
نزدیک من
نتواند آمدن
،مرا گرد
ولایت بباید
گشتن تا عمال
را ببینم و
ازسیرت ایشان
بر رسم و
خداوندان
حاجت را حاجت
روا کنم ،و در
همه عمر من
ثوابی نباشد
از این فاضل تر
.نظیر: و اول
کسی را که
امیرالمومنین
خواندند،عمر
بود از آنکه
ابوبکر را
خلیفه رسول
الله
خواندندی .و
چون نوبت به
عمر رسید .می
گفتند :«خلیفه
رسول الله »،دراز
می شدی .گفت: ای
مسلمانان مرا
امیر خوانید
،که امیر
شمايم ،و اگر
امیرالمومنین
{هم}خوانید من
همان پسر
خطابم که بودم.
126.
بازاریان و
انوری